X
تبلیغات
رایتل

زنان در شاهنامه- علی اوحدی

چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392
  

http://www.ali-ohadi.com/global/index.php?section=guest&module=ghahvekhooneh&lang=fa&group=about-shahnameh&id=34

 

http://www.ali-ohadi.com/global/index.php?section=guest&module=ghahvekhooneh&id=53&lang=fa

 

 

درباره شاهنامه

زنان در شاهنامه، بخش اول

 

پیشگفتار

آنچه با عناوین "زن در شاهنامه" یا "زنان شاهنامه" تدوین شده، اغلب، به روش سنتی، نگاهی ست به شرح حال زنان در داستان های شاهنامه، همان مقدار که در شاهنامه روایت شده، و البته بزرگواری و گذشت و صبر و جسارت و زیبایی آنان نیز ستایش شده است. وجه مشترک تمامی پژوهش ها در مورد زنان شاهنامه، همین ستایش کلی از خلقیات "پسندیده" یا "ناپسند" آنان است، که در اغلب موارد به تکرار آمده است. از سوی دیگر پژوهشگران در این زمینه، غالبن مردان بوده اند، و حتی نگاه چند تن از بانوان پژوهشگر در این زمینه، بیشتر مردانه است.

در رساله ی حاضر، شاهنامه به مثابه آینه ای انگاشته شده در جهت بازتاب نگرش اجتماعی و سنتی اقوام ایرانی به "زن". به سخن دیگر ویژگی های سنتی، اخلاقی، مذهبی و اجتماعی در این داستان ها، و به مراتب "نگاه به زن" و "نقش زنان" در شاهنامه با ارزش های امروزین مورد داوری قرار نگرفته بلکه بیشتر مروری ست جامعه شناختی بر اعتقادات جامعه ی گله داری و کشاورزی قدیم ایران. از همین رو در اینجا به دو عنصر اساسی بر می خوریم که کمتر در پژوهش های مشابه در نظر گرفته شده است؛ یکی "کیستی" و "کجایی" زنان و نقش آنان در هر داستان، و دیگر نگاه ویژه ی روایت گران یا سازندگان این روایت ها به جنس دوم و خویشکاری زن در باورهای آیینی و سنتی اقوام ایرانی در گذشته، چرا که زیر و بم و بلند و بالای موقعیت زنان در شاهنامه، چگونگی نگاه جامعه ی کهن ما به زن را می نمایاند. بخش بزرگی از این نگاه، تا امروز هم در فرهنگ ما به قوت خود باقی ست.

این را هم بگویم که طبق یک اعتقاد کلی، ریشه ی این افسانه ها و داستان ها به بسی دورتر از دوران فردوسی، به دورانی باز می گردد که فرهنگ ما نیز مانند همه ی فرهنگ ها شفاهی بوده و روایت گران، یا سازندگان اصلی این روایت ها که "مردم" باشند، آنها را سینه به سینه و دهان به دهان منتقل کرده اند. داستان ها در سفر دراز خود از درون فرهنگ ها و اقوام مختلف، پیوسته پالوده و تصفیه شده اند. چه بسا عناصری از این داستان ها که در طول این سفر از دست رفته، یا عناصری که بر آنها افزوده شده است.

تردیدی نیست که حماسه جایگاه مردان، میدان نمایش پهلوانان و قهرمانان است. زن در حماسه، در اندرون است و مانند همه ی ساز و کارها و اشیاء دیگر، در خدمت شاه و شاهزاده، نامدار و پهلوان، تزئینی بیش نیست. از سوی دیگر همان گونه که پیش تر یادآوری کرده ام، مرور بر وضعیت و موقعیت زنان در شاهنامه نیز، در جهت شناخت گذشته ی خودمان است، و نه نقد روش زندگی و باورهایمان از دوران اساطیری و حماسی. نه اسطوره و حماسه و تاریخ ما به اعتبار ارزش های آن روزگاران، "ضد زن" است و نه فردوسی چنین بوده است. این که زنان در حاشیه بوده اند و مانده اند، بخشی از فرهنگ گذشته است که در افسانه و اسطوره تجلی یافته. تا پیش از دوران معاصر، زن در اغلب فرهنگ ها در حد و مرزی عاطقی، توام با بردباری و گذشت، در کناره مانده است

در این رساله نیز، شاهنامه به عنوان مجموعه ای از افسانه ها و داستان های اقوام ایرانی در یک دوره ی بلند تاریخی در نظر گرفته شده که بازتابی ست از سنن و باورهای این اقوام (ولادیمیر پراپ)، گوشه ای از تاریخ اجتماعی اقوام ایرانی در گذشته ای دور، "نه آنچنان که اتفاق افتاده بلکه آنچنان که آرزو می شده است" (شاهرخ مسکوب)، و بیان کننده ی نوع نگاه این مردمان به زن، انسان، زمین و آسمان و خدا، در زمان و مکان مشخصی که می زیسته اند (میرچا الیاده)؛ چیزی در حد آرمان شهری که مردمان در خواب هایشان از اجداد خود به ارث برده اند و به رویاهای فرزندانشان منتقل کرده اند (کارل گوستاو یونگ). حماسه ی ما نیز، ابزاری ست در جهت شناخت اعتقادات مردمان که در دوره ای دراز در بخش بزرگی از جنوب غربی آسیا می زیسته اند. بدون شناخت شکل معیشتی و زیستی این مردمان، ممکن نیست به ریشه های اصلی این چیستی؛ و نقش و موقعیت زن در بین اقوام ایرانی پی برد. این مهم را دکتر مرتضا راوندی در "تاریخ اجتماعی ایران" و دکتر مهرداد بهار در بررسی هایی در زمینه های فرهنگ و اسطوره ی ایرانی، و چند تنی دیگر به بهترین وجهی انجام داده اند.

به دلیل آن که تصور می کنم بسیاری از ایرانیان، به ویژه نسل جوان، شاهنامه را از ابتدا تا انتها نخوانده اند و از کم و کیف و جزئیات سرنوشت قهرمانان بی خبر اند، ناچار در بخش اول به صورتی مختصر و فشرده به شرح احوال زنان بزرگ حماسه ی ملی تا پایان گشتاسبیان پرداخته ام تا هنگام سخن روشن باشد از چه و از که سخن می گوییم.

منابع اصلی من در این رساله، دو روایت از شاهنامه است؛ یکی چاپ آکادمی اتحاد شوروی معروف به شاهنامه ی "چاپ مسکو" و دیگری روایت پژوهشگر ارجمند دکتر جلال خالقی مطلق، معروف به شاهنامه ی "خالقی" که از معتبرترین شاهنامه های موجود اند. در این دو روایت از شاهنامه به دلیل آن که متن، تا حد ممکن از ابیات "الحاقی" ویراستاری شده، زندگی و حضور بسیاری از زنان شاهنامه مبهم تر شده است. پس در شرح احوال این زنان، نه تنها از ابیات الحاقی، که از متون دیگر فارسی نیز، بهره جسته ام، تنها به این دلیل که زندگی این زنان را از صورت نقطه چین و تا اندازه ای مبهم به در آورم وگرنه نگاه وسیع تر به زندگی و شرح احوال زنان، تاثیراتی مثبت یا منفی در نتیجه گیری این رساله ندارد.

بخش اول، شرح حال زنان شاهنامه

دختران (خواهران) جمشید (1)

"ارنواز" و "شهرناز"، دختران جمشید اند. از این دو، ابتدا هنگام پیروزی ضحاک (2) بر جمشید نام برده می شود یی آن که سابقه ای از آنها داشته باشیم. از چگونگی اسارت آنان به دست ضحاک نیز، بی خبریم. "او پس از غلبه بر جمشید، دو خواهر او شهرناز و ارنواز را- که به احتمال زیاد در اساطیر حماسی، تجسم دو امشاسبند خرداد و مرداد- یعنی مظهر بی مرگی و کمال و نیز آبها و گیاهان محسوب می شوند- ربود" (بهمن سرکاراتی، شاهنامه شناسی). از این پس و در طول حکمرانی هزار ساله ی ضحاک، تنها یکجا روشن می شود که دختران جمشید، هم بستر ضحاک "ماردوش" اند.

شبی ضحاک خواب وحشتناکی می بیند، فریادی از سر هول می کشد و از خواب بر می خیزد. ارنواز (3) که همبستر اوست، علت این وحشت را می پرسد. ضحاک خواب خود را برای ارنواز تعریف می کند؛ سه جنگی بر او پدیدار شده اند، و به سوی او هجوم برده اند و یکی از آنها (میانی که کوتاه تر است) گرزه ای گاوسر بر سر او کوبیده و ... ارنواز او را تسلی می دهد و راهنمایی می کند تا تعبیر خواب خود را از خوابگزاران و موبدان بخواهد. از این پس تا پیروزی فریدون بر ضحاک، سخنی از دختران جمشید نیست. در برخی از روایت های شاهنامه، در ابیات الحاقی آمده که یکی از این خواهران، یا هر دوی آنها به آشپزان ضحاک (4) در نجات جوانان از چنگ مرگ، یاری می رسانیده اند.

چون فریدون بر ضحاک پیروز می شود، دختران جمشید آزاد می گردند. فریدون فرمان می دهد نخست سرهاشان را بشویند تا روانشان از تیرگی پاک گردد و جادویی (ضحاکی) از آنها دور شود. پس راه یزدان به آنها می آموزد تا آنها را از بت پرستی دور کند.

بفرمود شستن سرانشان نخست                            روانشان پس از تیرگی ها بشست

ره داور پاک بنمودشان                                     از آلودگی سر بپالودشان

که پرورده ی بت پرستان بدند                             چون آسیمه بر سان مستان بدند

دختران جمشید، فریدون را آفرین می خوانند و از آنچه از ضحاک بر آنها رفته، می نالند و فاش می کنند که ضحاک از روزگار هراسان شده و به هندوستان گریخته، چون پیش گویی به او گفته که بختت سیاه می شود، کسی می آید که تخت و کلاه از تو می گیرد و زمین را از وجود تو پاک می گرداند. ضحاک دلش از این پیش بینی در آتش است و زندگی ناخوشی دارد، از کشوری به کشور دیگر می گریزد و از رنج ماران دوش خود، خواب و آرام ندارد. ارنواز از این که فریدون قصد نابودی ضحاک را دارد، دلشاد است و می گوید؛ فریدونی که تنبلی و جاودیی را از میان خواهد برد، تویی و نابودی ضحاک و راه اهریمنی، به دست تو به انجام می رسد. هیچ کس دیگر چنین توانی نداشت تا به جنگ این ستمکار آید و تخت و کلاه را از او باز پس گیرد. ما دو خواهر پاک، که از پشت شاهان کیانیم، از ترس جان رام ضحاک شدیم، وگرنه چگونه کسانی همچون ما جفت مار شوند؟

"کندرو" که همه کاره ی ضحاک است، خبر فتح کاخ و دستگاه او به دست فریدون را به ضحاک می رساند. ضحاک تلاش می کند داستان را به گونه ای دیگر جلوه دهد، می گوید؛ شاید این تازه وارد، میهمانی ست. کندرو پاسخ می دهد؛ این چگونه میهمانی ست که در شبستان و با همسران تو همنشین است و دستی بر چهره ی شهرناز و دیگر دست بر گونه و لب ارنواز دارد!

گر این نامور هست مهمان تو                              چه کارستش اندر شبستان تو

که با دختران جهاندار جم                                   نشیند زند رای بر بیش و کم

به یک دست گیرد رخ شهرناز                             به دیگر عقیق لب ارنواز

ضحاک از این سخن بر می آشوبد، آرزوی مرگ می کند و فرمان می دهد تا اسبان بادپا را زین کنند و با سپاهی گران از دیوان جنگ آور، از بیراهه به کاخ خویش می آید؛ سراپا پوشیده از آهن، با کمند به بام کاخ آمد و شهرناز را دید که در کنار فریدون ایستاده و لب به دشنام او دارد. آتش رشک در دلش زبانه کشید، پس کمند انداخت و تشنه به خون ارنواز و شهرناز، به ایوان کاخ فرود آمد. فریدون چون باد، گرزه ی گاوسر بر گرفت و بر ضحاک کوبید و خواست او را هلاک کند که از آسمان سروشی بر آمد که او را مکش، و در البرز، در بند کن ... دختران جمشید، فریدون را آفرین می خوانند و برای او دولت جاودان آرزو می کنند. و از آن پس به همسری فریدون در می آیند.

فرانک

فرانک همسر یکی از مرزداران پاکدل ایرانی به نام "آبتین" است. آبتین به دست کارگزاران ضحاک، به هلاکت می رسد. از آنجا که خوابگزاران در تعبیر خواب ضحاک، به او گفته اند؛ آن که سرت را به خاک می رساند و تاج و تخت را از تو می گیرد، هنوز از مادر زاده نشده، ضحاک فرمان می دهد تا هر زن آبستنی را یافتند، هلاک کنند. فرانک که فرزندی در شکم دارد، خود را در گوشه ای دور پنهان می کند تا فرزندش به دنیا می آید. ضحاک با خبر می شود که "کشنده ی او" به دنیا آمده، پس فرمان می دهد تا کودکان نوزاد پسر را در سرتاسر سرزمین نابود کنند. فرانک، خسته دل از روزگار، از گوشه ی پنهان خود می گریزد تا به مرغزاری می رسد که "برمایه"، آن گاو مشهور، در آن چرا می کند. فرانک نزد نگهبان مرغزار می رود و زاری کنان از او می خواهد تا زمانی کودکش را چون پدر نگهدارد و از شیر آن گاو به او بدهد، و خود از آن محل می گریزد.

نگهبان مرغزار، فریدون را تا سه سال، با شیر آن گاو بزرگ می کند. آوازه ی گاو "برمایه" در همه ی سر زمین پراکنده می شود. روزی فرانک به مرغزار می رود و به نگهبان می گوید؛ اندیشه ای خدایی به دلم راه یافته که فرزندم را بردارم و از این سرزمین جادویی ناپدید شوم. پس فریدون را از آن مرغزار به کوه البرز می برد. مردی دیندار و از کار دنیا آسوده، در آن کوه زندگی می کند. فرانک قصه ی خود برای مرد باز می گوید و از او می خواهد تا از فرزندش که روزی بزرگ سرزمین ایران خواهد شد، مراقبت کند و پدروار از او نگهداری کند. آن خردمند پارسا می پذیرد و فریدون را به نیکی پرورش می دهد.

چون خبر آن مرغزار و گاو برمایه به ضحاک می رسد، چون پیلی مست به مرغزار می آید و گاو "برمایه" و چهارپایان دیگر در آن مرغزار را هلاک می کند. پس به جایی که فرانک زندگی می کرده، می رود و چون چیزی نمی یابد، خانه را آتش می زند و با خاک یکسان می کند.

همین که فریدون شانزده ساله می شود، از نزد مرد پارسا در البرز کوه، به دشت، نزد فرانک می آید و از او درباره ی نسب و نژاد و پدرش می پرسد؛ که من از تخم کدام پهلوانم؟ فرانک می گوید؛ بر سر مرز ایران مردی بود به نام آبتین، پهلوان و از پشت شاهان کیان و از تخمه ی تهمورث، که پدر تو و شوهر من بود. دژخیمان ضحاک او را گرفتار کردند و کشتند و مغز او خوراک ماران دوش ضحاک شد. همین که به دنیا آمدی به بیشه ای رفتم. در آنجا گاوی بود رنگارنگ، سراپا چون بهار. تو را به نگهبان آن گاو سپردم. تو از پستان آن گاو شیر خوردی و آن مرد تو را تا سه سالگی پرورش داد. تا ضحاک از آن مرغزار و آن گاو با خبر شد، تو را از آنجا به کوه البرز آوردم. ضحاک آن گاو بکشت، آن مرغزار را زیر و زبر کرد و خانه ی ما را هم آتش زد و ویران کرد. چون رازها بر فریدون آشکار شد، دلش به جوش آمد و کینه ی ضحاک به دل گرفت و ...

فریدون به مادر گفت؛ شیر از آزمایش دلیر شود. باید به فرمان خدای بزرگ، دست به شمشیر برم و کاخ ستم ضحاک را زیر و زبر کنم. پس کمر بست، کلاه کیانی بر سر گذاشت و به جمع آوری سپاه پرداخت. فرانک گفت؛ از هر کشوری صد هزار مرد جنگی آماده ی خدمت ضحاک اند. جوانی مکن و سر خود بیهوده بر باد مده که یارای برابری با جهان را نداری.

چندی گذشت و همه ی کارها در نهانی انجام می شد. همین که کاوه و ایرانیان دست به شورش زدند، فریدون روزگار ضحاک را وارونه دید، نزد مادر آمد و گفت؛ من به کارزار خواهم رفت. بیم نداشته باش که همه ی نیکی ها از خداست و تو جز نیایش به درگاه او، کاری مکن. فرانک آب از دیدگان فرو ریخت و خوندل گفت: پروردگارا فرزندم را به تو می سپارم. بدی را از وجود او دور ساز و جهان را از نابخردان پاک گردان.

پس از آن، تا پیروزی فریدون بر ضحاک، خبری از "فرانک" نیست. تا آن که فرانک از پیروزی فرزند، با خبر می شود، نیایش کنان سر و تن می شوید و نزد فرزند می آید، سر بر خاک می گذارد و پروردگار را ستایش می کند. پس یک هفته به درویشان بخشش می کند و هفته ای دیگر جشنی می آراید و بزرگان را به میهمانی می خواند و برای فرزند خود هدایای بسیار می فرستد.

همسران پسران فریدون

سهی، آرزو، آزاده، ماه آفرید، و...

پنجاه سال از پادشاهی فریدون می گذرد. فریدون از دختران جمشید، سه فرزند پسر دارد؛ "سلم" و "تور" از "شهرناز" و "ایرج" از "ارنواز"، هر سه "خوبروی و خسرونژاد"! فریدون از وزیرش "جندل" می خواهد تا گرد جهان بگردد و سه خواهر، از یک پدر و مادر، از نژاد مهان برگزیند که "پریچهره و پاک و خسروگهر" و "شایسته"ی پسران او باشند! جندل به سرزمین های بسیاری سفر می کند. در یمن خبردار می شود که "سرو"، پادشاه یمن، سه شاهدخت خوبروی در پس پرده دارد. به خدمت شاه می رود و از فریدون درود می فرستد که؛ من پادشاه کشوری آبادم و گنج و نیرو دارم و سه فرزند شایستۀ ی پادشاهی که از هر خواسته ای بی نیازند. خبر یافتم که سه دختر خوب چهره و زیباروی داری، شاد شدیم. سزاوار است که آن سه پریچهر را به همسری سه شاهزاده ی ایران در آوری. سرو اندوهگین می شود که چگونه از فرمان فریدون سربپیچد، که اگر خواست فریدون را بپذیرد، از نور دیدگان خود جدا می افتد. پس با بزرگان شور می کند. آنها می گویند از فریدون خواسته های بزرگ و بی شمار طلب کن تا نتواند پاسخ گوید.

سرو جندل را می خواند و می گوید؛ به فریدون بگو دختران من نیز، همان گونه که پسران تو، برایم سخت گرامی اند. اگر دیدگانم را بخواهی و سرزمین و تخت و بارگاه یمن را، فرمان فرمان توست ولی از این که سه فرزندم را در کنار خود نبینم، اندوهگین خواهم شد. فرزندانت نزد من فرست تا دل ما و شهر تاریکمان از وجودشان روشن گردد. هرگاه ببینم دلی پر از داد و نیکی دارند، سه دخترم را به آیین خود، به ایشان بسپارم.

فریدون به فرزندان سفارش می کند به یمن، نزد سرو بروند و نشان دهند که تیز هوش و نیک گفتارند، زبان جز به راستی نگردانند و پرسش های سرو را به دانایی پاسخ گویند. سرو جایگاهی آراسته برایشان آماده می کند، بزمی می آرایند و سه دختر شاه یمن را به مجلس می آورند؛ دختر کوچک تر نزد سلم، دختر میانی نزد تور و بزرگ ترین دختر، کنار ایرج که کوچک ترین فرزند فریدون است، قرار می گیرند. سرو از پسران پرسش هایی می کند، پسران فریدون پاسخ درست می دهند. شب هنگام که شراب بر آنها چیره می شود، سرو فرمان می دهد تا شاهزادگان را کنار آبگیر گلاب، در باغ پر گلی جای دهند. سرو که جادو می داند، افسون می کند تا باد سردی بوزد. شاهزادگان که از سرما بیدار می شوند، چون فرزندان فریدون و دارای فره ایزدی اند، راه بر افسون سرو می بندند. سرو که می بیند افسونش در آنها کارساز نیست، سه شاهزاده ی یمنی را به پسران فریدون می سپارد و سفارش می کند آنها را دوست بدارند و از آنها همچون چشم خود نگاهداری کنند. چون سلم و تور و ایرج همراه شاهزادگان یمنی به ایران باز می گردند، فریدون همسر سلم را "آرزو"، زن تور را "ماه آزاده" و همسر ایرج را "سهی" نام گذاری می کند.

پس از آن، دیگر نامی از شاهزادگان یمنی، همسران سه فرزند فریدون نیست. فریدون سرزمین را بین پسران تقسیم می کند. از آنجا که ایران سهم ایرج است، سلم و تور از این تقسیم ناخرسندند و قصد جنگ دارند. ایرج از پدر اجازه می خواهد نزد برادران رود و ایران را نیز به آنان ببخشد تا صلح برقرار شود. اما برادران، ایرج را می کشند و سر و تنش را برای پدر می فرستند. فریدون غمگین می شود. تا این که در می یابد در شبستان ایرج "کنیزکی" به نام "ماه آفرید"، مورد علاقه ی ایرج بوده و از او آبستن است. کودک اما دختر است. فریدون او را به ناز و بزرگی پرورش می دهد تا بلند بالا و زیبارخ می شود. پس او را به همسری به "پشنگ" می دهد که نامداری ایرانی و از نژاد جمشید است. از این زناشویی پسری به دنیا می آید، سزاوار تاج و تخت و کلاه که نامش را "منوچهر" می گذارند. فریدون شادمان می شود، انگاری که ایرجش دوباره زنده شده باشد. "منوچهر" انتقام نیای خود ایرج را از سلم و تور می ستاند.

رودابه و سیندخت

زال همراه جمعی از نامداران زابلی به نزدیکی های کابل می رسند. مهراب، پادشاه کابل به پیشباز می رود، خوان می گستراند و بزم می آراید. زال نزد بزرگان از مهراب ستایش می کند. آنها می گویند که مهراب در پس پرده دختری دارد که در زیبایی و هوشمندی در جهان بی همتاست. زال، نادیده دل به دختر مهراب می سپارد و شب از پریشانی به خواب نمی رود. صبحگاه، که عازم بازگشت به زابل اند، زال دعوت مهراب را به میهمانی در کاخ خود در کابل، نمی پذیرد چرا که مهراب بت پرست است.

در کابل، مهراب نزد همسرش سیندخت که زنی داناست، از پسر سام می گوید که هرگز پهلوانی چون زال ندیده؛ دل شیر دارد و زور پیل و بر و بالایش از دلیری چون نگار است؛ جوان سال و اژدهاوش و بی همتا. چون رودابه دختر مهراب، وصف زال را می شنود، دل به مهر او می سپارد و آرامش و خور و خواب از او دور می شود. رودابه شرح دلدادگی خود را نزد پنج ندیمه اش آشکار می کند و می گوید که شرم از او گریخته و آرزوی زال در دلش ریشه کرده، و از ندیمگان چاره می جوید. آنها او را سرزنش می کنند که هیچ کس تا بحال ندیده که طفلی با موی سپید و به چهره ی پیران از مادر زاده شود. دختری چون تو که بر و رخسارش در جهان بی همتاست و از هندوستان تا چین خواهان دارد، چگونه مردی را به اندیشه ی خود راه می دهد که حتی پدرش او را از خود رانده است؟ زال پرورده ی مرغ است و در کوهستان بزرگ شده اما تو فرزند شاهی و جهان از آوازه ی تو پر است. رودابه خشمگین، بر آنها بانگ می زند که گفتار خام شما از بی خبری ست. من نه خواهان پادشاه چین و رومم، نه مشتاق شاهزادگان هند و ایران. همه ی آرزوی من زال است. ندیمگان پوزش می خواهند و عهد می کنند تا بهر وسیله ای زال را نزد رودابه آورند.

دخترکان در یک روز بهاری دیبای رومی بر تن می کنند، سر و تن به گل و عنبر می آرایند و بر لب رودی در کنار لشکرگاه زال، به خنده و شادی می چرخند و دلبری می کنند. زال می پرسد این خوب چهرگان کیستند؟ می گویند از کاخ مهراب اند. زال بر لب رود می آید و پرنده ای را در هوا شکار می کند. ندیمگان که در می یابند این زال است، به غلام بچه ای که همراه اوست می گویند در اندرون مهراب، ماهرویی ست بی همتا که بالایی چون عاج، چشمانی چون نرگس، دهانی تنگ و زلفی تابدار دارد و از شاه نیمروز سرتر است. زال، غلام بچه را با هدایا و گوهر و دینار نزد ندیمگان می فرستد و خواهش می کند از او پیامی به رودابه برسانند. دخترکان که حیله شان کارگر افتاده، راز دل رودابه را به غلام بچه می گویند. همین که زال خبردار می شود، نزد ندیمگان می آید و از احوال رودابه می پرسد. آنها از زیبایی و آراستگی رودابه چنان می گویند که دل زال از دست می رود. ندیمگان می گویند پیام او را به رودابه می رسانند و پهلوان می تواند به دیدار رودابه بیاید.

رودابه فرمان می دهد خانه را به دیبای رومی و مشک و عنبر و عقیق و گل و سنبل بیارایند. غروب هنگام، زال سوی کاخ رودابه می رود. رودابه از بالای قصر، به زال خوش آمد می گوید و طره ی گیسو را چون کمندی، رها می کند و از زال می خواهد بر گیسویش بیاویزد و به بام کاخ رود. زال شگفت زده در روی و موی رودابه، می گوید روا نیست تو را بیازارم. خود کمند می اندازد و بر بام می رود. تمامی شب بوس و کنار است و کامروایی، گویی "شیر"ی که "گور" شکار کرده ی خود را با لذت می درد و تناول می کند.

زال می داند که پدرش سام و منوچهر، شاه ایران بر این داستان همرای نیستند. پس با رودابه پیمان می بندد که تا مرگ، دست از او بر ندارد. رودابه نیز پیمان می بندد که جز زال، کسی را به سروری خویش نگزیند. زال در بازگشت به زابل، داستان دلدادگی خود به دخت مهراب را برای بزرگان نقل می کند و از آنها چاره می جوید؛ می گوید کافرکیشی مهراب و رودابه، مانع این وصلت نیست. پس از وصلت، می توان آنها را به دین یزدان خواند. موبدان و بزرگان هشدار می دهند که مهراب از پشت ضحاک است و شاه ایران هرگز از این خاندان دل خوشی نداشته. تدبیر آنست که ابتدا نامه ای به سام بفرستیم تا او خود با منوچهر شاه در این باره سخن گوید.

زال در نامه ای به سام، ضمن بر شمردن رنج و ستمی که از هنگام زاده شدن بر او رفته، از عشق رودابه سخن می گوید و از پدر چاره ی کار می پرسد. سام غمگین می شود چرا که بیم دارد از وصلت این جوان مرغ پرورده و فرزند ضحاک، چه نژادی بر خواهد آمد. راز خود را با موبدان و ستاره شناسان در میان می گذارد. آنها راز آسمان و ستارگان را می جویند و به سام مژدگانی می دهند که از پشت این دو، یلی به دنیا می آید که نامش در جهان به نیکی و پهلوانی آوازه می شود. سام شادمان، به زال پیام می دهد که از آرزوی او با منوچهرشاه سخن خواهد گفت. زال، این خبر خوش را توسط زن راز داری را به رودابه می رساند. سیندخت با دیدن زن ناشناس، بدگمان می شود و پریشان نزد دخترش رودابه می رود. رودابه گریان، سوگند می خورد که بر مهر مادری و فرزندی ستمی نکرده؛ زال را دیده و با او پیمان بسته و این زن پیام آور شادی بوده است. سیندخت، پریشان به خوابگاه می رود و می اندیشد که دامادی زال، افتخار ماست اما منوچهر از این خبر خشمگین خواهد شد و کابل و ضحاکیان را از زمین بر می اندازد. چون مهراب به خوابگاه می آید و علت پریشانی همسرش را جویا می شود، سیندخت از سرانجام خودشان می نالد که جهان را چنین به سختی گذرانده اند و بارگاهی و نامی به دست آورده اند اما فرزند پسری ندارند تا پس از آنها نگهبان سرزمینشان باشد و نامشان را زنده نگاهدارد. مهراب او را دلداری می دهد. سیندخت فرصت را مناسب می بیند و داستان مهر رودابه و زال را به شوی خود می گوید. خون در تن مهراب می جوشد، شمشیر می کشد که؛ سر این دختر را از تنش جدا می کنم تا این ننگ را از خاندان خویش پاک کنم که اگر سام و منوچهر باخبر شوند، کابلستان را چون دود به آسمان خواهند فرستاد. سیندخت او را دلداری می دهد که سام خبر دارد؛ اگر بیگانه، خویش شود، روزگارمان در امان خواهد بود. تنها بیم دارم که از منوچهر در امان نباشیم. مهراب خشمگین، می خواهد دخترش رودابه را ببیند. سیندخت از شوهر امان می خواهد که به رودابه آسیبی نرسد چون زال به او دل بسته است. پس از رودابه می خواهد نزد پدر رود و به زاری، طلب یاری کند. مهراب، رودابه را بی خرد می خواند و می گوید این پیوند ناشدنی ست و خشمگین بیرون می رود.

نامه ی سام به منوچهر می رسد. شاه در هراس می افتد مبادا از عشق زال و رودابه شمیشر زنی برآید که نافرمان و ناشکیب باشد و ایران را بیاشوبد. سام را به درگاه خود می خواند و فرمان می دهد تا لشکر به هندوستان و کابل بکشد و کاخ مهراب را ویران کند و خویشان و یارانش را از روی زمین بردارد تا گیتی از پشت ضحاکیان ایمن شود. سام زمین می بوسد و غمگین سوی خانه روان می شود. چون خبر به زابل می رسد، بر می آشوبد که اگر کسی عزم کابل کند، نخست باید سر از تن من جدا کند. دل آشفته نزد پدر می آید و از رنج خود می گوید، که چون به دنیا آمدم به کوهم انداختی. اینک به فرمان تو زاول و کابل نگهداشته ام اما پاداش تو این است که به این سو بتازی و خان آباد مرا ویران کنی. مرا دو نیم کن اما از کابل سخن مگوی که دل و جان من آنجاست. سام فرزند را تسلی می دهد که درست می گویی، همه کار من با تو بیداد بود. آزرده مباش که چاره ای در کار تو بسازم. نامه ای به شاه می نویسد و از خدمتگذاری ها و بندگی های خود یاد می کند، که همه جا بر پشت زین سر کرده ام و زمانی نیاسوده ام. اکنون که زمانه بر من گذشته، نوبت زال است. فرزندم آرزویی دارد که در نزد خدای نکوست. او پرورده ی مرغ است و از مردم به دور بوده، بخاطر این دلدادگی همه کس بر او رحم آورد. پس سزاوار کین و دشمنی نیست. او را نزد تو می فرستم. با او چنان رفتار کن که سزاوار بزرگواری چون توست. پس از زال می خواهد تا خود نامه را به منوچهر برساند.

مهراب که از آمدن سپاه ایران باخبر می شود، می خواهد سیندخت و رودابه را پیش چشم همه بکشد تا مگر شاه ایران آرام گیرد. سیندخت از شوی فرصت می خواهد تا به ماموریت نزد سام رود. مهراب می گوید هر چه خواهی کن، تنها مرا از این غم برهان. سیندخت به دیدار سام می رود. سام از خود می پرسد فرستاده ی زن به چه آیین نزد او آمده! سیندخت می گوید اگر مهراب گناهی کرده، چرا مردم کاولستان باید سر بدهند و سرزمینشان ویران شود؟ این کار از تو پسندیده نیست. سام از رودابه، دخت مهراب می پرسد. سیندخت امان می خواهد و می گوید همسر مهراب شاه است و رودابه دختر اوست. سام که سیندخت را زنی با رای و روشن روان می بیند، می گوید او و شوهرش و کابلیان در امان اند. از نژاد و گوهری دیگر بودن، ننگ نیست که مردمان با هم یکسان نیستند. نامه ای به شاه نوشته ام که زال نزد منوچهر برده. باید در پیشگاه یزدان نیایش کنیم تا مهر زال در دل شاه افتد و با او همرای شود.

زال نامه ی سام را به منوچهر می رساند، منوچهر می گوید اگرچه از این داستان دلگیر و خسته ام اما برآنم که تو را به دلخواهت برسانم. پس از ستاره شناسان می خواهد تا انجام کار زال و رودابه را به او بگویند. آنها شاه را دلداری می دهند که سرانجام این پیوند نیک است؛ از این پیوند، نیک نامی به دنیا می آید که زندگانی اش دراز است، شیر بر زمین و عقاب بر آسمان از چنگ تیغ و تیرش در امان نیستند و همه ی عمر در خدمت شهریاران و شاهان ایران خواهد بود. پس منوچهر، خرد و دانش زال را می آزماید، اسب و سلیح، همراه با زر و نقره به او هدیه می دهد و زال را سوی زابل بازپس می فرستد. چون خبر به کابل می رسد، مهراب به سیندخت آفرین می گوید، سیندخت نزد رودابه می رود و به او مژده می دهد. ایوان به گلاب و مشک و عنبر می شویند، رودابه را به گوهرهای بسیار می آرایند تا سام و زال از راه برسند. چون چشم سام به رودابه می افتد، شگفت زده یزدان را ستایش می کند. سه هفته به شادی می گذرانند و سام، همراه زال و رودابه عازم زاولستان می شوند. سام در نیمروز، تاج را به زال می بخشد و خود، سوی گرگساران می رود.

چندی نمی گذرد که شکم رودابه فربه و تنش سنگین می شود. یک روز هوش از سرش می رود و فریاد از ایوان و کاخ بر می آید. زال در دم مجمری از آتش می افروزد و پر سیمرغ در آتش می اندازند. مرغ، در یک آن حاضر می شود و می گوید؛ غمی نیست، فرزند رودابه شیری ست نامجوی و قدی چون سرو و تنی چون پیل دارد. پس خنجری آبدیده و مردی دانا و خردمند طلب می کند. رودابه را به می مست می کنند، تهیگاه او را با خنجر می درند و کودک را بی گزند، از پهلوی مادر بیرون می آورند. سیمرغ فرمان می دهد گیاهی را با شیر و مشک بکوبند، بسایند و خشک کنند و بر زخم رودابه بمالند و پر سیمرغ بر جای زخم بکشند. رودابه شب و روزی مست، در بیهوشی خواب است و چون چشم باز می کند، از دیدن کودک شادمان می شود. بدین گونه رستم به جهان می آید.

تهمینه

رستم به دنبال شکار، به نزدیکی های مرز توران می رسد. گوری شکار می کند، بریان می کند و چون سیر می شود، رخش را در چمن زار رها می کند و خود سر بر زین اسب، به خواب می رود. تنی چند از ترکان با دیدن اسب اصیل رها شده، رخش را به دام می اندازند و برای نسل کشی با خود می برند. چون رستم بیدار می شود، پیاده به دنبال رخش، تا نزدیکی سمنگان می رود. شاه سمنگان و بزرگان شهر، بیمناک از آمدن رستم به پیشباز می آیند. رستم گم شدن رخش را حکایت می کند. شاه و نامداران سمنگان او را به مهمانی می خوانند و عهد می کنند تا رخش را بیابند. پس از سور و باده خواری، خوابگاهی سزاوار تهمتن آماده می کنند.

ساعتی که از شب می گذرد، کنیزی شمع به دست، و در پس او، ماهرویی زیبا، خرامان به خوابگاه رستم وارد می شوند. رستم می پرسد کیستی؟ و در سیاهی شب چه می خواهی؟ ماهرو می گوید؛ دختر شاه سمنگانم، تمام عمر در پس پرده مانده ام و هیچ کس روی مرا ندیده و صدایم را نشنیده. از دلیری و پهلوانی های تو بسیار شنیده ام و با آن که صدها شاهزاده و بزرگزاده ی نیکو روی و نیکو خصال، خواستگارم بوده اند، به عشق تو هم چنان در پس پرده مانده ام. تا این که آبشخور تو به این شهر افتاد و توانستم به چشم سر ببینمت. اکنون از آن توام. نخست آرزویم وصال توست. دوم آن که مگر خداوند از این وصلت پسری به من دهد که به مردی و پهلوانی هم چنان پدر باشد. اگر خواهشم را بپذیری، عهد می کنم تا اسبت را بیابم و به تو بازگردانم.

رستم به خواهش تهمینه تن می دهد، شب را کنار تهمینه به صبح می رساند و هنگام سپیده، بازوبندی به تهمینه می دهد و می گوید؛ اگر فرزندت دختر بود، این بازوبند را به گیسویش ببند و اگر بختت نیک بود و پسر به دنیا آوردی، این بازوبند را به بازویش ببند. پس رستم از شاه تشکر می کند و سوار بر رخش، سمنگان را به سوی زابل پشت سر می گذارد.

تهمینه پسری به دنیا می آورد؛ بلند و برومند، سرزنده و شاداب، شبیه پدر؛ "سهراب" در یک ماهگی یک ساله می نماید، در سه سالگی چون مردان است، در پنج سالگی رسم بزم و رزم و تیر و شمشیر و چوگان می آموزد و چون ده ساله می شود، دیگر کسی در آن سرزمین توان ندارد با او دست و پنجه نرم کند. روزی سهراب نزد مادر می آید و می پرسد چرا من از همسالانم برترم؟ این قدرت و توان از کجا آمده؟ پدرم کیست و من از کدام نژادم؟ تهیمنه به اصرار سهراب، می گوید که تو فرزند رستمی و نامه ی رستم را به فرزند می دهد، بازوبند را بر بازویش می بندد و هشدار می دهد مبادا افراسیاب، از اصل و نسب تو با خبر شود که تشنه ی خون رستم است و تو را آسوده نخواهد گذاشت. سهراب می گوید؛ چرا چنین افتخاری از دیگران پنهان بماند؟ تا رستمی هست و چون من فرزندی دارد، کاووس کیست که پادشاه ایران باشد، طوس کدام است، افراسیاب کیست تا بر توران فرمانروایی کند؟ سپاهی می آرایم، به ایران می روم و کاووس را از تخت به زیر می کشم، رستم را بجای او می نشانم. پس به توران می آیم و دمار از روزگار افراسیاب بر می آورم. زمانی که رستم شاه باشد و من در خدمت او، زمین از بدی و زشتی پاک می گردد.

افراسیاب از حضور سهراب با خبر می شود و می اندیشد که با تقویت سهراب، رستم را به دست این پهلوان نو رسیده از میان بردارد، و سپس یک شب خواب را بر سهراب ببندد. به این وسیله ایران بی رستم، ساده به چنگش خواهد افتاد. پس لشکری به یاری سهراب می فرستد و به سردارانش توصیه می کند تا نگذارند پسر و پدر یکدیگر را بشناسند، تا پدر به دست پسر کشته شود... در نبرد اما سهراب کشته می شود.

گرد آفرید

سهراب به همراه لشکری تورانی، بر سر مرز توران و ایران به "سپید دژ" می رسد. "گژدهم" از نامداران ایران بر این دژ حاکم است. فرزندش "هجیر" به مقابله ی سهراب می رود اما اسیر می شود. این شکست و اسارت بر ایرانیان سنگین می آید. "ُگردآفرید"، دختر " ُگژدهم" و خواهر هجیر، گیسو زیر کلاه پنهان می کند، لباس رزم می پوشد، بر پشت اسب می نشیند و برای رو در رویی با سهراب به میدان می رود. سهراب آماده ی جنگ می شود که گردآفرید با پرتاب چند تیر به او مهلت نمی دهد. سهراب ننگش می آید، بر می آشوبد، به اسب خود هی می زند و به سوی گردآفرید می تازد. گردآفرید سر نیزه به سوی سهراب می گیرد و کم مانده که نیزه ی او سینه ی سهراب را بشکافد. سهراب اما جا عوض می کند و با نیزه به کمرگاه گردآفرید می زند و او را از زین بر می دارد. گردآفرید شمشیر می کشد و نیزه ی سهراب را به دو نیم می کند. پس دوباره بر زین می نشیند و به سوی دژ می گریزد. سهراب در پی او می تازد و پیش از رسیدن گردآفرید به دروازه ی دز، با سر شمشیر به کلاه او می زند. کلاه از سر گردآفرید می افتد و گیسو بر شانه اش رها می شود. سهراب در زیبایی گردآفرید شگفت زده می ماند و با خود می گوید؛ در سپاه ایران شیر زنانی هستند که به جنگ مردان می روند! پس کمند می اندازد و میان گردآفرید را به بند می کشد و می گوید؛ از چنگ من رهایی نخواهی داشت. گردآفرید که خود را از دست رفته می بیند، به فریب و نیرنگ متوسل می شود و به سهراب می گوید؛ با این روی و موی آشفته، بزرگان و نامداران دو لشکر خواهند گفت که با زنی در نبردی. مرا و خود را بدنام مکن. اینک که دیگر دلیلی برای جنگ بین ما نمانده، بهتر آن است که با هم بسازیم که دژ و لشکر و من، به فرمان توایم. پس لبخند زنان چهره ای به سهراب نشان می دهد که دل پهلوان جوان می لرزد و گرفتار گردآفرید می شود. سهراب می گوید اینک که جنگ مرا آزمودی، امیدوارم فریب و نیرنگی در کارت نباشد و بر سر عهد و پیمان بمانی. گردآفرید عنان می پیچید و به سوی دژ می تازد و همین که وارد دژ می شود، دروازه را می بندند و سهراب، غمگین و تنها، پشت دروازه می ماند. ایرانیان از حیله ی گردآفرید شادمان می شوند. گردآفرید به باره ی دژ می آید و سهراب را که بر پشت زین، در بیرون دژ منتظر ایستاده، ریشخند می کند که ترکان جفتی از ایرانیان نصیب نخواهند برد. بیهوده خود را به بازی مگیر. اگر چه بر و یالت چندان به ترکان نمی ماند و نژادت به بزرگان می رسد اما فراموش مکن که چون خبر به شاه ایران برسد، شاه و بزرگان از جای می جنبند و از تو و لشکرت نشانی بر جای نمی ماند. بهتر است از همین جا بازگردی که سرنوشت بدی در انتظار توست. سهراب از این که دژ به چنگ آمده را به آسانی و به افسون یک دختر از دست داده، خشمگین می گوید؛ امروز دیگر شام شده. فردا چنان دژی بسازم که تا زنده ای فراموش نکنی.

مادر سیاوخش

روزی طوس وگیو و گودرز، سه تن از سرداران و نامداران کاووس، به شکار می روند. در کناره ی نخجیرگاه، نزدیکی مرز توران به ماهرخی بر می خورند که به نیکویی در زمانه بی همتاست. طوس از ماهروی می پرسد؛ تو را چه کس به این بیشه آورده؟ دختر می گوید؛ دوش پدرم مست بود، مرا بزد و خنجر آبگون بر کشید و خواست سر از تن من جدا کند. من خانه و بوم و بر بگذاشتم و شبانه به اینجا گریختم. طوس از خانواده ی دختر می پرسد. ماهروی می گوید که از خویشان گرسیوز برادر افراسیاب است و پشت در پشت به شاه فریدون می رسد. از او می پرسند، چگونه به اینجا آمده؟ دختر می گوید؛ در میانه ی راه اسبش بسیار خسته شده و در حوالی این بیشه وامانده. جماعتی زر و گوهر او را گرفته اند و او را تیغ زده اند و گریخته اند. دختر سخت نگران است که چون پدرش هشیار شود، کسانی را به جستجوی او بفرستد.

دل طوس بر دختر نرم می شود و هوس او در سرش می افتد و به گیو می گوید؛ این ترک زاده را من یافتم، پس از آن من است. گیو می گوید؛ ما با هم او را یافته ایم و من نیز در این گنج نویاقته سهیم هستم. سخنشان تند می شود و به میانجی گری گودرز، توافق می کنند دعوی نزد کاووس برند و هرچه رای او باشد، بپذیرند. چون چشم کاووس به ماهروی می افتد، دل از دست می دهد و به دو سپهبد می گوید رنج مشاجره را بر شما کوتاه می کنم که چنین شکاری شایسته ی شاه است. کاووس از دختر می پرسد؛ نژادت چیست که روی و مویت مانند پری ست؟ دختر پاسخ می دهد که از مادر خاتونی ست (از چین) و از پدر فریدونی (ایرانی)، جدم گرسیوز است (برادر افراسیاب) و.. کاووس دختر را به اندرون خود می فرستد.

چندی نمی گذرد که دختر از کاووس صاحب فرزند پسری می شود که نامش را سیاوخش (سیاوخش) می گذارند. چون رستم به دیدار کاووس می آید و نوزاد تازه را می بیند، از شاه می خواهد تا او را نزد خود به سیستان برد و دایه وار از او نگهداری کند تا شایسته ی پادشاهی گردد. کاووس، نور دیده ی خود را به رستم می سپارد و ...

سوداوه

داستان سوداوه (سوداوه) شامل دو بخش می شود؛ بخش اول در هاماوران می گذرد. کاووس که برای مطیع کردن مصریان، به آنسو لشکر کشیده، چون به سرزمین هاماوران می رسد، شاه هاماوران شمشیر و گرز بر زمین می نهد، هدیه ها می فرستد و زنهار می طلبد. کاووس می پذیرد اما می شنود که شاه هاماوران دختری در پس پرده دارد که به هر گونه زیبایی و هنر آراسته است. پیام می دهد که شایسته است دخترت را به همسری من درآوری. شاه هاماوران که دخترش را از جان دوست تر دارد، به این کار مایل نیست اما دخترش سوداوه می گوید اگره چاره ای جز این نیست، چرا باید غمگین بود که کاووس شهریار جهان است. شاه به ناچار می پذیرد و سوداوه را به کابین کاووس در می آورد. اما شاه به فکر حیله ای می افتد و کاووس را به میهمانی می خواند تا او را گرفتار کند و سوداوه را نزد خود نگهدارد. سوداوه که از نیت پدر آگاه است، به کاووس هشدار می دهد، کاووس به گفتار سوداوه اعتنا نمی کند و به میهمانی شاه هاماوران می رود. ابتدا از ایرانیان به گرمی پذیرایی می شود اما در نابهنگام شب، بانگ کوس بر می خیزد و کاووس و همراهان بی آن که فرصت مقاومت بیابند، گرفتار می شوند و به زندانی با دیوارهای بلند بر سر کوه برده می شوند. پس گروهی پوشیده روی، سوداوه را به کاخ پدر باز می گردانند. سوداوه روی و موی می کند و جامه می درد که این کار سزاوار مردان نیست و چون نمی خواهد از کاووس جدا باشد، بر جای نمی نشیند و جنجال می کند.

جدایی نخواهم ز کاووس گفت                              وگر چه بود خاک ما را نهفت

چو کاووس را بند باید کشید                                مرا بی گنه سر بباید برید

شاه که از شیون و زاری دخترش به تنگ آمده، بر او خشم می گیرد و سوداوه را هم در همان دز، نزد کاووس در بند می کند. گروهی از سپاهیان ایرانی خبر به سیستان، نزد زال و رستم می برند. رستم با سپاه به هاماوران می رود، شاه هاماوران را شکست می دهد و کاووس و نامداران ایرانی آزاد می شوند و سوداوه همراه آنان به ایران می آید.

از اینجا دیگر خبری از سوداوه نیست تا سیاوخش از نزد رستم در سیستان، به بارگاه پدر(کاووس) باز می گردد. اینک سوداوه گل سر سبد شبستان کاووس است. سیاوخش هفت سالی تحت سرپرستی رستم آموزش رزم و بزم دیده و آوازه ی زیبایی و پهلوانی اش به همه جا کشیده شده است. سوداوه چون سیاوخش را می بیند، دل به او می بندد و پنهانی او را به شبستان و دیدار خواهران خود می خواند. سیاوخش می گوید که مرد شبستان نیست. سوداوه به کاووس متوسل می شود و می گوید که خواهران سخت مشتاق دیدار برادرند. سیاوخش می پندارد پدر قصد آزمایش او را دارد. به کاووس می گوید مرا تخت و فرمان و کلاه دادی و بر آفتاب نشاندی، همان به که با موبدان و بزرگان و کارآزمودگان همساز باشم تا خرد و دانشم افزون شود. مرا اندر شبستان چه کار است که زنان به دانش راه ندارند. کاووس فکر روشن فرزند را می ستاید و می گوید در شبستان نیز شادی و جشن بر پا می دارند و تو را خوش آید. سیاوخش می پذیرد و همراه موبدی به شبستان می رود. چون سیاوخش می رسد، زنان شادی می کنند و جام ها از مشک و زعفران و درم به پایش می ریزند. سیاوخش ئر ایوان تختی می بیند پوشیده از پیروزه و دیبا که سوداوه ی ماهروی، زلف پر چین و آراسته، بر آن نشسته و پرستاران گرد او ایستاده اند. سوداوه از تخت به زیر می آید، نماز می برد و سیاووش را در آغوش می گیرد و روی و موی و چشمش را می بوسد. سیاووش شب هنگام از نیکویی ها و مهربانی ها که در شبستان دیده، نزد پدر سخن می گوید. کاووس شادمان می شود و چون به شبستان می رود، سوداوه نیز از فرزند شاه تعریف ها می کند و می گوید در شبستان دخترانی شایسته ی شاهزاده هست که می تواند همسری از میانشان برگزیند. کاووس به سیاوخش می گوید که آرزو دارد از پشت او نامی به یادگار بماند. سیاوخش می گوید هر که را پدر بپسندد، می پذیرد اما سوداوه از این داستان باخبر نشود. کاووس به این گفته می خندد که همه ی گفتار سوداوه، نشان از مهر به تو دارد. سیاوخش در نهان شاد می شود که پدر به او بدگمان نیست. روز دیگر سوداوه آراسته بر تخت می نشیند و سیاوخش را به شبستان دعوت می کند.

سیاوخش چو بمیان ایوان رسید                           یکی تخت زرین رخشنده دید

بر آن تخت سوداوه ی ماه روی                           بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

نشسته چو تابان سهیل یمن                                سر زلف جعدش سراسر شکن

یکی تاج بر سر نهاده بلند                                  فروهشته تا پای، مشکین کمند

سوداوه یکایک دختران را به سیاوخش نشان می دهد و از او می خواهد تا راز دل با او بگوید. سیاوخش ساکت می ماند چرا که داستان ها از هاماوران شنیده و بیم دارد زنی جادو از قبیله ی دشمن برگزیند. سوداوه سکوت سیاوخش را به فال نیک می گیرد و می گوید می دانم کسی که چون من آفتابی در کنار دارد، هرگز از ماهرویان دیگر بر نگزیند. اگر با من پیمان ببندی و روی از من نگردانی، دختری نارسیده را پرستار تو کنم و عهد می بندم که چون کاووس در گذرد، تو از او یادگار من باشی. تن و جان به تو می بخشم، هرچه می خواهی بگو که جهان به کام توست. پس سر سیاوخش را تنگ در آغوش می گیرد و بر او بوسه می زند.

سیاوخش از خدای می خواهد تا او را از فریب اهریمن دور بدارد اما بهتر می بیند با زبانی نرم سخن گوید مبادا رسوا شود. پس به سوداوه می گوید؛ تو را در جهان جفتی نیست، که نیمه ی ماه را مانی و جز شاه، شایسته ی کسی نیستی. همان بهتر که دخترت را به همسری برگزینم که خوش ندارم با آمیختن با تو، پیمان پدر بشکنم و خشم او را برانگیزانم. شب سوداوه به کاووس مژده می دهد که سیاوخش دختر مرا بر گزید. کاووس شاد می شود و هدایای بسیار به سوداوه می بخشد. روز دیگر سوداوه سیاوخش را به خلوت می خواند و می گوید شاه مرا گنجی بی حساب داد و دخترم نیز از آن توست، دیگر بهانه ای نیست که از من روی بگردانی، مرا شاد کن و به من جوانی ببخش که دو چندان شاه، به تو می بخشم و اگر سر بپیچی، پادشاهی را بر تو تباه می کنم.

سیاوخش می گوید هرگز مباد تا به هوای دل، سر بر باد دهم و با پدر بی وفایی کنم. سوداوه چون می بیند راهی به سیاوخش ندارد، از سر خشم در سیاوخش می آویزد که من راز دل با تو آشکار کردم و تو می خواهی مرا رسوا کنی. پس جامه ی سیاوخش می درد و دو رخ خویش به ناخن چاک می دهد. از شبستان صدای شیون بر می خیزد. شاه سراسیمه به شبستان می آید و چون سوداوه را به آن حال می بیند، از هر کس داستان می پرسد. سوداوه زاری کنان موی می کند و می نالد که؛ سیاوخش به او ابراز مهر کرده و افسر از سرش برگرفته و جامه بر تنش دریده. شاه خشمگین می شود و می اندیشد که اگر سوداوه راست بگوید، باید سر از تن سیاوخش جدا کرد. پس خلوت می کند و سوداوه و سیاوخش را می خواند، فرزند را سرزنش می کند و از او می خواهد تا هرچه رفته است را با او بگوید. سیاوخش داستان را همان گونه که گذشته، شرح می دهد. سوداوه انکار می کند و می گوید سیاوخش گفت نه مال می خواهد و نه دخترم را و تنها مرا می خواهد. من کودکی از شاه در شکم دارم که از شدت رنج و تلاشی که با سیاوخش داشتم، بیم کشته شدنش می رود. شاه بر و بالای سیاوخش را می بوید، از مشک و گلاب سوداوه هیچ نشانی در سیاوخش نمی بیند. سوداوه را سرزنش می کند و می اندیشد که باید به شمشیر ریز ریزش کنم. پس یاد هاماوران می افتد و آشوبی که از مرگ سوداوه بر پا خواهد شد، و این که زمانی که در بند بود، سوداوه روز و شب چه مهربانی ها به او کرد. با آن که می داند سیاوخش راست می گوید، دلش با سوداوه است. پس او را دلداری می دهد و از او می خواهد که این داستان را به دل نگیرد و جایی از آن سخن نگوید.

سوداوه چون خوار می شود، به زنی افسونگر که در پرده ی اوست و کودکی در شکم دارد، زر می دهد و از او می خواهد تا کودکش را بیندازد تا سوداوه به شاه بگوید این کودک اوست که در ستیز با سیاوخش مرده است. زن جادوگر، شب هنگام دارویی می خورد و بچه از او می افتد. سوداوه کودک مرده را در تشتی زرین می گذارد و زن را در شبستان خود پنهان می کند. آنگاه جامه بر تن می درد و زاری می کند. کاووس بیدار می شود و به بالین سوداوه می آید. چون کودک مرده را در تشت می بیند، بدگمان می شود. آگاهان را می خواند و قصه را حکایت می کند. خردمندان در می یابند که کودک از شاه نیست. چون به شاه می گویند، کاووس پنهانی کسانی به این سو و آنسو می فرستد تا زن جادو را بیابند. پس از یک هفته زن را نزد شاه می آورند، از ترس، همه ی داستان را اعتراف می کند. سوداوه می گوید ستاره شماران از بیم رستم چنین می گویند. پس زار می گرید و کاووس را نفرین می کند. کاووس از موبدان چاره ی کار می پرسد، می گویند چون سوداوه و سیاوخش هر دو نزد شاه ارجمندند، چاره ای نیست جز آن که از آتش بگذرند، که آتش بر بی گناهان در نمی گیرد. سوداوه اما می گوید این سیاوخش است که باید از آتش بگذرد. سیاوخش می پذیرد.

کوهی از آتش بر می افرازند. سیاوخش بر خود کافور می ریزد و پیش چشم همه، به درون آتش می رود و با اسب و قبا بر تن، از آتش بیرون می آید. مردم شادمانی می کنند. سوداوه اما گریان می شود و موی می کند. کاووس فرزند را در بر می گیرد و جشنی بر پا می کنند. پس شاه سوداوه را سرزنش ها می کند که بی شرمی و بدتنی کرده ای و دل مرا آزرده ای، تو را جز دار، سزایی نیست. سوداوه می گوید اگر سزای آن همه که برای تو کرده ام و آن همه بد که دیده ام، دار است، هرچه خواهی کن. اما آتش از جادوی زال، در سیاوخش کارگر نشد. شاه از نامداران می پرسد؛ سزای چنین زنی چیست؟ می گویند دار. شاه فرمان می دهد تا سوداوه را در کوی بیاویزند. همین که سوداوه را می برند، رنگ کاووس زرد می شود و دلش به درد می آید. سیاوخش می پندارد اگر سوداوه تباه شود، شاه پشیمان خواهد شد و او را مسبب این درد می داند. پس از پدر می خواهد تا سوداوه را بر او ببخشاید.

روزگاری می گذرد تا خبر می آید که افراسیاب به ایران یورش آورده. سیاوخش از شاه می خواهد تا اجازه دهد به نبرد با افراسیاب برود؛ یکی این که آزمایشی ست برای او و دیگر آن که از گفتگوی پدر و فریب و نیرنگ سوداوه در امان خواهد بود. کاووس خواست سیاوخش را می پذیرد، رستم را می خواند و او را همراه سیاوخش به نبرد می فرستد. سیاوخش در جنگ با افراسیاب پیروز می شود و پیمان صلح می بندد و رستم را برای رساندن پیام، نزد کاووس می فرستد. کاووس از صلح با افراسیاب، خشمگین می شود، رستم را ناسزا می گوید و طوس را بجای رستم مامور می کند تا بر سر مرز برود و تا نابودی افراسیاب، با تورانیان بجنگد. سیاوخش که نه می خواهد با افراسیاب عهد شکنی کند و نه میل بازگشت نزد پدر دارد، از افراسیاب می خواهد تا به او اجازه دهد از توران بگذرد و به گوشه ای برود. افراسیاب به نصیحت پیران ویسه، به سیاوخش پناه می دهد و سیاوخش به توران می رود. ابتدا مورد مهر و محبت افراسیاب قرار می گیرد و داماد او می شود. اما گرسیوز برادر افراسیاب، به روزگار سیاوخش حسادت می کند و افراسیاب را علیه او بر می انگیزد تا آنجا که افراسیاب بدگمان می شود و سیاوخش را می کشد. چون خبر مرگ سیاوخش به ایران و سیستان می رسد، کاووس جامه می درد و رخ می خراشد. تهمتن رخساره می خراشد و یک هفته در سوگ سیاووش می نشیند. روز هشتم با سپاهی فراوان به درگاه کاووس می آید و سوگند می خورد تا گرفتن کین سیاوخش، از اسب پیاده نشود. شاه را سرزنش می کند که تو بیچاره ی زنی شدی و سیاووش را به کام مرگ فرستادی. کفن از فرمان زن شایسته تر است. "خجسته زنی کو ز مادر نزاد"! پس به شبستان می رود، سوداوه را به گیسو می گیرد، از پرده بیرون می کشد و پیش روی کاووس، او را با خنجر دو نیم می کند.

جریره

سیاوخش که از دوری ایران، غمگین است، به سفارش پیران ویسه، جریره دختر پیران را به همسری بر می گزیند. در یکی از جنگ های ایران و توران (به انتقام خون سیاوخش)، کیخسرو سردار ایرانی، طوس را همراه لشکری به نبرد با افرسیاب می فرستد و به طوس سفارش می کند که از راه "کلات مرو" نرود که آنجا فرود (برادر ناتنی کیخسرو) همراه مادرش جریره زندگی می کنند. کیخسرو تاکید می کند که فرود سپاه فراوان دارد و دلاوری ست بزرگ که نامداران ایرانی را ندیده و نمی شناسد. پس همان بهتر که ایرانیان از راه بیابان به توران بروند تا میان لشکر ایران و فرود، جنگی در نگیرد. طوس می پذیرد اما همین که سپاه ایران بر سر دو راهی می رسد، طوس می گوید چرا باید از بیابان برویم و گرسنه و تشنه و مانده شویم؟ راه کلات، همه جا آب و آبادانی و سبز و خرم است، از راه کلات می رویم.

چون خبر به فرود می رسد که سپاهی بزرگ از ایران به جانب کلات می آید، فرود فرمان می دهد گله و رمه را از دشت به داخل دژ آورند، و در دژ را می بندند، و چون میلی به درگیری با ایرانیان ندارد، از مادرش جریره چاره ی کار می پرسد. جریره می گوید برادرت کیخسرو شاه ایران زمین است و تو را به نام و گوهر می شناسد. او با تو سر کین ندارد و مایل نیست روان پدر را بیازارد. شایسته است که تو نیز لباس رزم بر تن کنی و پیشرو سپاه ایران به جنگ افراسیاب روی. پس بنگر که سالار لشکر ایران کیست، می و سفره و خلعت بیارای و از شمشیر و ترگ و هرچه هست، به آنان هدیه کن ... چون فرود ایرانیان را نمی شناسد، تخوار پهلوان را با خود بر سر کوه ببر که او ایرانیان را می شناسد. از لشکر ایران، در پی "بهرام" و "زنگه ی شاروان" باش که این دو پهلوان سرفراز همراه پدر تو بودند و تو را و مرا نیک می شناسند. فرود، مادر را ستایش می کند و همراه تخوار، بر فراز کوه می روند...

چون ایرانیان سر می رسند، طوس بر می آشوبد و فرمان می دهد سواری بر سر کوه برود و ببیند آن دو کیستند و برای چه آنجا ایستاده اند. بهرام گودرز مامور این کار می شود و از دیدار فرود شاد می شود. فرود از نیت خود می گوید که می خواهد سالار سپاه و بزرگان ایران را به میهمانی دعوت کند و همراه آنان، کینه خواه، به توران بیاید. بهرام عهد می کند که پیام او را به طوس برساند و می گوید؛ سپهبد خردمند نیست، اگر جز من کسی پیام آورد، ایمن مباش که نشان مهربانی نیست. طوس خشمگین از بهرام، می گوید اگر فرود شهریار است، من کیستم؟ پس ریونیز را برای آوردن سر فرود، به بالای کوه می فرستد. فرود او را به ترگ اسب می دوزد. طوس فرزندش زرسب را به کشتن فرود، فرمان می دهد. فرود تیری به میان زرسب می زند و جوشن بر تنش می دوزد. طوس که دلخون شده، جوشن بر تن می کند و خود به کوه می زند. به توصیه ی تخوار، فرود اسب طوس را می زند. این بار گیو از خشم می لرزد و سواره به کوه می زند. فرود اسب گیو را به تیر می زند. پس بیژن، فرزند گیو به کین خواهی به بالای کوه می رود. فرود اسب بیژن را نیز به تیر می زند اما بیژن پیاده بسوی تیغ کوه می رود. فرود به دژ می رود و در دژ می بندند

شب جریره در خواب می بیند که آتش از دژ زبانه می کشد و همه ی پرستندگان در آتش می سوزند. بیدار می شود، به بام قصر می آید. کوه از جوشن و تیغ و نیزه پوشیده است. دلش پر خون می شود و نزد فرود می آید، فرزند را بیدار می کند که؛ بخت از ما برگشته، کوه از دشمن می جوشد. فرود می گوید؛ اگر زمانه ی من سپری شده باشد، چاره چیست؟ پدرم نیز در جوانی کشته شد. خون او را "گروی" دشمن ریخت و مرا آشنایی چون بیژن خواهد کشت. تسلیم نخواهم شد و زینهار نخواهم خواست. اجازه نمی دهم مرا چون گوسفندی سر ببرند. پس کمان کیانی بر می دارد و از باره ی دژ فرود می آید. دو گروه در هم می افتند. تا نیمروز از سپاهیان فرود، چیزی باقی نمی ماند. فرود به تنهایی روی از نبرد بر نمی تابد تا این که بیژن و رهام، از فراز و نشیب، راه بر او می بندند. رهام از پشت، با تیغ هندی بر یال و سفت او می زند و بازویش از کتف جدا می شود. فرود می تازد تا به دژ می رسد، خود را به درون می اندازد و در دژ می بندند.

فرود را بر تخت عاج می گذارند و جریره و پرستندگان در اطرافش می گریند. همین که دمی به خود می آید، می گوید شیون نکنید، چون ایرانیان به دژ آیند، باره و کوه را یکسر ویران می کنند و پرستندگان اسیر می شوند. جملگی به باره روید و خویشتن را بر زمین اندازید تا برای بیژن یک تن باقی نماند. پس رخسارش زرد می شود و روانش بر می آید. به فرمان جریره، پرستندگان همه بر بام دژ می روند و یکایک خود را بر زمین می زنند. جریره آتشی می افروزد و همه ی دارایی دژ را می سوزاند. پس تیغ به دست، به اسطبل می رود و شکم یکایک اسبان را می درد. آنگاه با روی و موی خونین به بالین فرزند می آید و رخ بر رخ فرود می نهد و با خنجر شکم خویش را می درد...

چون ایرانیان می رسند، بهرام دلش از اندوه پاره می شود و می گوید؛ این از پدر خوارتر و زارتر مرد که کشنده ی سیاوخش دشمن بود و هنگام مرگ، مادر خود را در کنار نداشت.

فریگیس

پیران افراسیاب را راضی می کند تا دخترش فریگیس را به سیاوخش بدهد. "گلشهر"، همسر پیران، شوهرش را یاری می کند تا سیاوخش دومین همسرش، فریگیس را به خانه آورد. فریگیس را به مشک و گلاب می آرایند و همراه با اسبان تازی و گوسپند و بدره های دینار و درم، و با تخت و کلاهی زرین نزد سیاوخش می فرستند. سیاوخش شارستانی بسان بهشت، با ایوان و کاخ، به نام "سیاوخش گرد" بنا می کند. وصف زیبایی شهر و شکوه زندگی سیاوخش و فریگیس به گوش افراسیاب می رسد. از برادرش گرسیوز می خواهد تا به سیاوخش گرد برود و سلام و پیام و هدایای او را به سیاوخش و فریگیس برساند. گرسیوز که سیاوخش و فریگیس را در مرتبه ای بلند و شادمان می بیند که سخت مورد علاقه ی مردم "سیاوخش گرد" هستند، از کار و بار آن دو می آشوبد و از هراس آن که مبادا سیاوخش جای او را نزد افراسیاب بگیرد، نزد افراسیاب، از سیاوخش بد می گوید. افراسیاب که از سیاوخش زیان ندیده و با او پیوستگی خونی دارد، می گوید اگر با او بدرفتاری کنم، جهانی مرا سرزنش خواهد کرد. گرسیوز اما هر روز در گوش افراسیاب سخن های تازه می خواند تا دل شاه را نسبت به سیاوخش بد می کند. از سوی دیگر، نزد سیاوخش و فریگیس، از افراسیاب و کینه ی او می گوید و دل آنها را نیز می آشوبد. افراسیاب به قصد دیدار سیاوخش و فریگیس، با لشکری به طرف سیاوخش گرد حرکت می کند.

سیاوخش به فریگیس می گوید؛ روزگار من در این سرزمین دیگر گشته است. شبی با وحشت از خواب بیدار می شود و خواب خود را برای فریگیس تعریف می کند؛ جایی بودم که یک سویم رودی بود تا بیکران پر آب، و دیگر سو کوهی از آتش. نیزه وران بسیار راه بر آب و رود بسته بودند و پیش رویم افراسیاب با لشکری انبوه، در آتش می دمید. فریگیس می گوید در اندیشه ی ما مباش، بر اسبی تند رو بنشین و از توران زمین بگریز. سیاوخش می گوید؛ زندگانی من بسر آمده. روزگار تلخی در پیش است. تو اینک آبستنی، اگر پسری به دنیا آوردی، او را کیخسرو بنام و تیمارش بدار که شهریار جهان می شود. به فرمان افراسیاب، سر مرا می برند و بی تابوت و گور و کفن می مانم. افراسیاب به خواهش پیران، به تو زینهار می دهد. از ایران لشکری می آید و رستم توران را زیر و زبر می کند. آنگاه ناموری از ایران می آید و تو را پنهانی با فرزند، از جیحون به ایران می برد. کیخسرو بر تخت می نشیند و و تا رستاخیز، جهان و زمین از کین من نیاساید. سخت دل باش که سالیان دراز، بی تخت و ناز خواهی زیست.

افراسیاب به سیاوخش گرد می رسد و به دنبال بهانه ای، جنگ در می گیرد و ایرانیان همراه سیاوخش بر خاک می افتند. سیاوخش زخمی می شود و "گروی زره" دست او را می بندد. افراسیاب فرمان می دهد تا سرش را در بیابان خشک از تن جدا کنند تا بر جای خونش گیاهی نروید. فریگیس میان به زنار می بندد و زاری کنان نزد پدر می آید که؛ چرا به فریب گرسیوز مرا خاکسار می کنی و چنین بر خود ستم روا می داری؟ افراسیاب فرمان می دهد فریگیس را به سیاهچالی بیاندازند. فریگیس موی می برد، روی می خراشد و افراسیاب و گرسیوز را نفرین می فرستد. افراسیاب فرمان می دهد او را کشان به کوی آورند و آنقدر چوبش بزنند تا تخم کین از او بریزد و از درخت سیاوخش شاخ و برگی نماند. خبر به پیران ویسه می رسد، بر اسب می نشیند و به درگاه افراسیاب می آید. گریان به افراسیاب می گوید دیو بر دلت چیره شده و روزگار ما و توران را تباه کردی. دست از فریگیس بدار که نه دشمن توست و نه آرزوی تاج و تخت تو را دارد. اگر از کودکی که در شکم دارد، بیم داری، او را به من بسپار. افراسیاب فریگیس را به پیران می سپارد و پیران او را به خانه می برد و به همسرش گلشهر می سپارد. فریگیس پس از چندی صاحب فرزند می شود. به سفارش افراسیاب، کودک را نزد شبانان به کوه می فرستند تا از مردم دور بماند. چون کیخسرو هفت ساله می شود، افراسیاب که از اندیشه ی کودک، خواب و آرام ندارد از پیران می خواهد تا کودک را برای آزمایش نزد او آورد. پیران در راه به کیخسرو سفارش می کند که به پرسش های افراسیاب، جز به دیوانگی پاسخ نگوید. کیخسرو چنین می کند و افراسیاب می پندارد که کودک دیوانه است. پیران، کیخسرو و فریگیس را با مال بسیار به شارستان سیاوخش گرد می فرستد

در ایران، شبی گودرز کشواد خواب می بیند که سروش خجسته از وجود کیخسرو در توران خبر می دهد، و این که طفل باید به ایران برسد. سروش می گوید یافتن و بازآوردن فرزند سیاوخش به ایران، تنها در توان گیو است. بامدادان، گودرز خواب خود را با فرزندش گیو در میان می گذارد. گیو ساز رفتن می کند و هفت سالی در توران جستجو می کند تا روزی که شاهزاده را سر چشمه ای می بیند. هر دو از بیشه تا شهر، نزد فریگیس می روند و او را نیز با خود همداستان می کنند. فریگیس گنجی از دینار و گوهر و سلاح پنهان داشته، می گشاید و زره ی سیاوخش را به گیو می دهد. پس شبرنگ، اسب سیاوخش را می یابند، زین بر بادپایان می نهند و هر سه راه ایران پیش می گیرند. پیران که خبر فرار آنان را می شنود، لشکر از پی گیو می فرستد. گیو به تنهایی می جنگد و تیغ در میان ترکان می نهد. تورانیان، خسته و هلاک، باز می گردند. پیران بر می آشوبد و هزار سوار بر می گزیند، شب و روز می تازد تا به گیو و کیخسرو و فریگیس می رسد. فریگیس که بر بلندی کوه، نگهبانی می کند، گیو را بیدار می کند. گیو چون رعد می غرد و پیران را از اسب به زیر می کشد و چون می خواهد سر از تنش جدا کند، کیخسرو مانع می شود که او به من و مادر مهربانی بسیار کرده است.

خبر نبرد به افراسیاب می رسد. شگفت زده و خشمگین، با سپاهی گران به راه می افتد. گیو و کیخسرو و فریگیس به جیحون می رسند. دریابان به آنها کشتی نمی دهد تا از آب بگذرند. گیو به کیخسرو می گوید اگر تو کیخسروی، از این آب جز نیکویی نبینی. اگر من و مادرت غرقه شویم، گران نیست. کیخسرو بر اسب سیاه می نشیند و بر آب می زند و همچون کشتی از رود می گذرد. از پس او فریگیس و گیو نیز از آب می گذرند. همین که افراسیاب با لشکر از راه می رسد، هر سه از رود گذشته اند. خبر به ایران می رسد. شهر را آذین می بندند و کاووس و نامداران به پیشباز کیخسرو، فریگیس و گیو می آیند ...

منیژه

چند تن از "ارمانیان" که بر سر مرز ایران و توران ساکن اند، نزد کیخسرو شکایت می برند که چراگاهشان که محل کشت و کار آنهاست، روزگاری ست مورد حمله ی گرازان بسیاری ست که از کشت و کار آنها چیزی بر جای نگذاشته اند. بیژن گیو داوطلب می شود تا گرازان را از بیشه براند. چون بیژن راه را نمی داند، کیخسرو از گرگین می خواهد تا او را همراهی کند. چون بیژن و گرگین به بیشه ی آرمان می رسند، بیژن از گرگین می خواهد تا او را در کشتن گرازان یاری کند اما گرگین سر باز می زند. بیژن تنها به بیشه می رود و سرانجام گرازان را از پای در می آورد. گرگین که از عدم همکاری و بدنامی، دل چرکین است، به بیژن می گوید از اینجا به دو روز راه، دشتی ست خرم، پر از باغ و آب روان که چون بهشت برین است. پریچهره گان بی شمار، گروهاگروه می آیند و افسرشان منیژه، دخت افراسیاب است که رویی چون آفتاب دارد و جهانی آشفته ی زلف و بالای اوست. به آنجا برویم و تنی چند از این پریچهرگان را بگیریم و به رسم هدیه نزد خسرو ببریم. گوهر پهلوانی در بیژن جوان می جوشد و با گرگین همراه می شود.

چون به دشت می رسند، بیژن کلاه بزم بر سر می گذارد و طوق می آویزد و قبای رومی بر تن می کند و با کمر نگین دار، بر پشت اسب می نشیند و نزدیک خیمه ی آن خوبرو، زیر سروبنی منتظر می ماند. منیژه، بیژن را می بیند و مهرش می جنبد. دایه را می فرستد که ببین آن جوان کیست، چگونه به اینجا آمده؟ چرا به جشن ما نمی آید که من تا کنون سروی چون او ندیده ام. دایه نزد بیژن می آید و از نام و نشان او می پرسد. می گوید نامم بیژن است، به اینجا آمدم تا مگر بخت یاری ام کند و چهره ی دخت افراسیاب را ببینم. اگر مرا به آن خوب چهر برسانی و دلش را بامن به مهر آوری، این تاج زر و گوشوار و کمر به تو بخشم. دایه نزد منیژه از بیژن بسیار می گوید و پیغام می آورد که منیژه گفت اگر به سرای من آیی آرزویت برآورده شود. بیژن به خیمه ی منیژه می رود، منیژه او را در بر می گیرد، پای بیژن به مشک و گلاب می شویند، خوان و خورش می آورند و خانه از بیگانه می پردازند. سه روز و سه شب در خواب و مستی اند تا هنگام رفتن بیژن می رسد. منیژه که به دیدار او آرزومند است، پرستنده را می گوید تا جام بیژن را با داروی بی هوشی بیامیزد. پس عماری آماده می کنند و بیژن خفته را در آن می گذارند و چون به شهر می رسند، خفته را شبانه در چادر می پوشانند و به کاخ می برند. چون بیژن در آغوش نگار سمنبر به هوش می آید، خود را در کاخ افراسیاب می بیند. به خود می پیچد که چگونه از این جایگه خلاصی یابم. منیژه او را تسلی می دهد که دل شاد دار و بیم به خود راه مده که گاه بزم است. پس به خوردن و نوشیدن می نشینند و روزها به شادی می گذرانند.

نگهبان کاخ به راز آگاه می شود. از بیم جان نزد افراسیاب می رود که دخترت جفتی از ایران برگزیده. افراسیاب از خشم می لرزد! به گرسیوز می گوید؛ به کاخ منیژه رو و هر کس که با اوست، کشان نزد من آور. سواران گرسیوز در را که بسته، می گشایند و خروشان وارد می شوند و مرد بیگانه را در بستر منیژه می یابند. بیژن به خود می پیچد که چگونه برهنه با گرسیوز بجنگم. خنجری که همیشه در موزه پنهان می کرده را به دست می گیرد، از جای می جهد که من بیژنم، پور کشوادگان. تو مرا می شناسی و می دانی بی جنگ تسلیم نمی شوم، و اگر خونم ریخته شود، ایرانیان چه بر سر توران خواهند آورد. گرسیوز با چرب زبانی، خنجر از بیژن می گیرد، او را برهنه و دست بسته، نزد افراسیاب می برد. بیژن می گوید در مرز ایران و توران، زیر سروی به خواب رفته که یک پری او را در خواب ربوده و به ایوان منیژه آورده است. در این کار نه من گناهکارم و نه منیژه. افراسیاب می گوید؛ به کردار مستان خواب می بافی. بیژن می گوید؛ اگر شاه میل دارد دلیری خود بیازماید، بند از من بگشاید و اسب و گرزی به من بدهد، که هزار ترک دلیر از چنگم رهایی نیابند. افراسیاب خشمگین فرمان می دهد؛ داری در گذر بر پای دارند و این بدکنش را همانجا بر دار کنند.

پیران ویسه که به دیدار افراسیاب می آید، در می یابد که شاه فرمان دار زدن بیژن را داده. به افراسیاب می گوید اگر بیژن را بر دار کنی، بهانه ی تازه ای به ایرانیان می دهی تا خاک ما را بکوبند. افراسیاب می گوید؛ نشنیدی بیژن و دخترم با من چه کرده اند؟ رویم در ایران و توران زرد شد، تمامی نام پوشیدگان من به رسوایی بیرون افتاده. اگر بیژن رهایی یابد، این ننگ و رسوایی تا مرگ، بر من بماند. پیران از او می خواهد که بیژن را به بند گران ببندد تا خود بمیرد. افراسیاب فرمان می دهد بیژن را به زنجیر ببندند و در چاهی آویزان کنند و سر چاه را با سنگی بزرگ بپوشانند. پس می گوید تاج و تخت و ندیمگان منیژه را پراکنده کنند و او را برهنه سر چاه بیژن رها کنند تا پرستار بیژن باشد. منیژه یک روز و شب زاری کنان گرد چاه بیژن می گردد تا روزنی به چاه بسازد. از آن پس هر روز خوردنی فراهم می کند تا شب از سوراخ، به بیژن برساند.

گرگین یک هفته در انتظار بیژن می ماند، همه جای بیشه را جستجو می کند و اسب بیژن را لگام گسیخته و رنجور، در گوشه ای می یابد. اسب را به کمند می گیرد و با دلی پریشان، سوی ایران به راه می افتد. همین که گیو در می یابد که فرزندش ناپدید شده، نزد گرگین می آید، جامه ی پهلوی می درد و موی سر و ریش می کند. گرگین می گوید چون گرازان به خاک افتادند، گوری دیدیم گلگون که پایی چون سیمرغ، سمی از پولاد و گردنی چون شیر داشت. بیژن کمند انداخت و گور را به بند کشید. گور از جای کنده شد و کمند و کمندانداز را با خود کشید و برد. گیو گرگین را باور نمی کند، نزد شاه می آید. کیخسرو او را دلداری می دهد، گرگین را می خواند و از حال و روز بیژن می پرسد، لاف گرگین را باور نمی کند و خشمگین فرمان می دهد او را به سیاهچال اندازند. به گیو می گوید؛ اگر از بیژن نشان نیافتی، بمان تا ماه فروردین، آنگاه جام گیتی نمای بخواهم و بیژن را هر جای جهان باشد، بیابم. گیو سواران به هر سو می فرستند و اثری از بیژن نمی یابند. پس نوروز نزد خسرو می آید. شاه جام به کف می گیرد و در هفت کشور می نگرد و بیژن را بسته در چاهی می بیند که منیژه دخت افراسیاب، پاسبان اوست. به گیو می گوید؛ نزد رستم برو و نامه ی مرا به او بده. رستم چون داستان می شنود، می خروشد و با صد سوار زاولی به خدمت خسرو می رسد. پس صد شتر بار و صد استر درم و هزار سپاهی گردنکش بر می گزیند و همراه هفت نامدار پهلوان، به کردار بازرگانان بی نام و نشان به توران می روند.

خبر به منیژه می رسد، خود را به شهر می رساند و به دیدار بازرگان ناشناس می شتابد و از احوال بیژن می گوید. رستم بانگ می زند که دور شو، نه خسرو می شناسم و نه گیو و نه گودرز. تو را چه می شود که بازار من بر هم ریختی؟ پس می گوید خوردنی بیآوردند و از روزگارش منیژه می پرسد. چون رستم از داستان بیژن و منیژه باخبر می شود، به آشپز می گوید تا از هر خورش چیزی به منیژه بدهد، نوشته ای درون نان و انگشتری خود را در میان مرغی بریان می گذارد و به منیژه می دهد. چون بیژن نامه و انگشتری را می بیند، به منیژه که این گوهر فروش، از بهر آزادی من از ایران آمده. روز بعد، منیژه خود را به رستم می رساند. تهمتن می گوید؛ فردا شب آتشی بلند بر سر چاه بیفروز. روز بعد، پس از غروب، رستم و دلاوران ایرانی بر سر چاه می رسند. رستم سنگ از سر چاه می کند و به بیشه ی چین می اندازد، کمند می اندازند و بیژن را برهنه سر، با موی و ناخن دراز، لاغر و زرد، پای بسته به زنجیر، از چاه بیرون می کشند. همگی سلیح رزم می پوشند، بار و بنه را به اشکش می سپارند تا همراه منیژه به راه ایران بروند و هفت گرد با تیغ های کشیده، به رزم شبانه ی افراسیاب می تازند. افراسیاب می گریزد و رستم همراه دلاوران و بیژن و منیژه، به ایران باز می گردند.

کیخسرو شاد می شود، مجلس می آرایند و به بزم می نشینند و شاه، نامداران را هدیه های درخور می دهد، بیژن را می خواند و صد جامه دیبای رومی و پرستنده و فرش و دینار به بیژن می دهد و می گوید؛ این هدایا نزد منیژه ببر و خدمت او کن. او را مرنجان و سخن سرد با او مگوی که در روزگار سختی، تاج و تخت و خان و مان را گذاشت و در تیمار تو کوشید و امروز زندگی از او داری.

کتایون

لهراسب دو پسر دارد؛ "گشتاسب" و "زریر". گشتاسب آزرده از پدر که تخت و کلاه را به او نبخشیده، ناشناس به روم می رود، به کمک پیر مردی به نام "هیشوی"، از اروند رود می گذرد. به دنبال کار به دیوان قیصر روم می رود. نه دبیران و نه چوپانان و شبانان قیصر، او را می پذیرند که بیگانه ای ست با سر و روی نجیب زادگان. گشتاسب ناامید به روستایی می رسد، ناموری او را با چشمان تر می بیند، به ایوان خویش می برد و همچون برادر به او مهربانی می کند.

راه و رسم قیصر بر این است که چون دخترش به سن شوهر می رسد، انجمنی از بزرگان فراهم می سازد و دختر یکی را که جمال و کمال دارد، به شوهری بر می گزیند. کتایون، دخت بزرگ قیصر، شبی در خواب می بیند که کشور از آفتاب روشن شده و گروهی مردان ظاهر می شوند که سرکرده شان بیگانه ای ست، به رخ چون ماه و به بالا چون سرو. بیگانه دسته گلی به کتایون می دهد. چون قیصر مهتران و سرفرازان روم را به کاخ می خواند، آن نامور به گشتاسب می گوید در خانه منشین. به انجمن قیصر برو مگر تاج و گاهی نصیبت شود. گشتاسب به دیوان قیصر می آید و گوشه ای می نشیند. کتایون چون او را می بیند، با خود می گوید این همان بیگانه ی خواب من است، پس افسر بر سر گشتاسب می اندازد. قیصر از این که دخترش بر نژاد او عیب آورده و مردی بی نام و نشان را برگزیده، فرمان می دهد هر دو را بی مال و گنج، از قصر برانند. آن مهتر کدخدای، سرایی برایشان آماده می کند و خوردنی و گستردنی فراهم می آورد. گشتاسب به نخجیر و شکار می رود تا زندگی شان بگذرد.

روزی گشتاسب، به هیشوی می رسد. پیر او را به خانه می برد و سفره می گستراند و ... از آن پس هرگاه گشتاسب از نخجیر باز می گردد، سهمی از شکار نیز، به هیشوی می دهد. روزی جوانی به نام "میرین"، دختر دیگر قیصر را خواستگاری می کند. قیصر که از انتخاب کتایون سر شکسته شده، می گوید هرکس خویشی مرا می جوید؛ باید کاری بزرگ انجام دهد. اگر پوست گرگ بیشه ی "فاسقون" را پاره کنی، داماد من خواهی بود. میرین که هیشوی را می شناسد، قصه ی خود را نزد او آشکار می کند. هیشوی می گوید بمان تا پهلوانی که می شناسم از نخجیر بازگردد. چون گشتاسب می رسد، هیشوی قصه ی میرین حکایت می کند. گشتاسب از حیوان می پرسد. هیشوی می گوید؛ گرگی ست با دو دندان چون دندان های پیل و چرمی سخت که نام آوران بسیاری را ناکام کرده. روز بعد، گشتاسب به بیشه ی فاسقون می رود و گرگ را دو نیمه می کند، دو دندان بلند گرگ را می کشد و به خانه می آید اما چیزی به کتایون نمی گوید. تمام شب، در خواب با اژدها در نبرد است. کتایون می پرسد؛ چرا این چنین ناآرامی؟ گشتاسب می گوید؛ با من به ایران بیا تا بر و بوم مرا به چشم ببینی. کتایون می گوید اگر در اندیشه ی رفتنی، من اینجا به آرزوی دیدار دوباره ی تو می مانم.

قیصر چون کشته ی گرگ را می بیند، دختر خود را به میرین می دهد. نام آوری دیگر به نام "اهرن" دختر کوچک قیصر را خواستگاری می کند. قیصر می گوید اگر دخترم را می خواهی، به کوه "سقیلا" برو و درد اژدهای این کوه را از سر مردم کم کن. اهرن نزد میرین می رود، سوگند یاد می کند که راز را هرگز با کسی نگوید. پس هر دو نزد هیشوی می روند. چون گشتاسب از راه می رسد، هیشوی داستان اهرن را حکایت می کند. گشتاسب خنجری تیز و آب داده به زهر طلب می کند و به جنگ اژدها می رود. چون اژدها را می کشد، دو دندانش را می کند، بر سر آب سر و تن می شوید و به خانه می رود. قیصر دختر کوچک خود را به اهرن می دهد و جشنی بزرگ بر پا می کند. کتایون به گشتاسب می گوید چرا غمگین نشسته ای؟ به قصر برو که دو دلیر رومی، گرگ و اژدها را کشته اند و بر ایوان قصر، جشنی بر پاست و نامداران هنرنمایی می کنند. گشتاسب به قصر می آید، در بازی چوگان چنان اسب می تازد و زخم بر گوی می زند که دست و پای یلان سست می شود. پس تیر و کمان می گیرد و چنان تیر می اندازد که رومیان دست بر سر می گیرند. قیصر از نام و نژاد و شهرش می پرسد. می گوید "فرخزاد"ام، همان خوارمایه بیگانه ای که کتایون، دختر قیصر او را برگزید. من بودم که آن گرگ و آن اژدهای سترگ را از پای در آوردم. دندان هایشان در خانه ی من است. قیصر از گشتاسب پوزش می خواهد، نزد دخترش کتایون می آید و او را دلجویی می کند. همگی به قیصر می آیند و قیصر، گشتاسب را بر کرسی زر می نشاند و کمر و انگشتری به او می دهد و به نامداران رومی فرما می دهد که از این پس همه از "فرخ زاد" فرمان برند.

روزی قیصر برای "الیاس"، امپراطور خزر که پیوسته به روم حمله می برد و باژ می گیرد، پیام می فرستد و باژ می خواهد. الیاس پاسخی به زهرخند می دهد. قیصر از "فرخزاد" چاره می جوید. گشتاسب لشکر و نامداران بر می گزیند، به جنگ الیاس می رود، او را به خواری از اسب به زیر می کشد و کشان تا نزد قیصر می برد. قیصر سر و چشم گشتاسب می بوسد و شادمان به روم باز می گردند. پس قیصر پیامی نزد شهریار ایران می فرستد که اگر به فرمان من گردن نهی، تاج و تخت بر تو ببخشایم. لهراسب از فرستاده ی قیصر می پرسد؛ چه شده که قیصر چنین دلاور شده و باژخواهی می کند. فرستاده از سواری تازه به نام "فرخزاد" می گوید که نزد قیصر آمده و کسی را توان برابری با او نیست. لهراسب می گوید؛ به قیصر بگو من آماده ی جنگم. پس با زریر خلوت می کند و می گوید؛ این پهلوان کسی جز برادرت گشتاسب نیست. زرینه کفش و تاج و کاویانی درفش برگیر و تا کار زشت نشده، خود را به گشتاسب برسان و پادشاهی به او بده. زریر بطرف روم می تازند، به ایوان قیصر می رود، و بی اعتنا به حضور گشتاسب، پیام لهراسب به قیصر می دهد و باز می گردد. قیصر از گشتاسب می پرسد؛ چرا در پاسخ فرستاده سخنی نگفتی؟ گشتاسب می گوید؛ لشکر و نامداران ایرانی همه از هنرهای من آگاهند. همان بهتر که نزد ایشان بروم و گفته ها بگویم و کام تو برآورم. پس به اردوگاه زریر و نامداران ایرانی می رود. زریر گشتاسب را تنگ در بر می گیرد و پیغام پدر می رساند، تاج و تخت عاج می آورند و گشتاسب بر تخت می نشینند و تاج بر سر می نهد و به قیصر پیام می دهد که کام تو برآورده شد، تنها به دیدار ایرانیان بیا تا با تو پیمان کنند. چون قیصر به اردوگاه ایران می آید و گشتاسب را تاج فیروزه بر سر، بر تخت عاج می بیند، از آنچه کرده، پوزش می خواهد. گشتاسب می گوید اینک آن که ما را برگزید، نزد ما فرست که درد و رنج بسیار کشید. قیصر با هدایای بسیار نزد کتایون می رود و او را با نگهبان و لشکر نزد گشتاسب می فرستد. چون کتایون به اردوگاه ایرانیان می رسد، سپاه به سوی ایران باز می گردند.

سال ها می گذرد تا روزگاری که اسفندیار، از بدعهدی پدر نزد مادر گلایه می کند که اگر گشتاسب، تاج و تخت به او نسپرد، خود بر تخت می نشیند و مادر را بانوی ایران خواهد کرد و .. کتایون او را پند می دهد که پدر پیر شده و به زودی خواهد مرد و تو تاج پادشاهی بر سر خواهی گذاشت. کتایون می داند که گشتاسب، تاج و تخت به اسفندیار نخواهد داد، پس فرزند را دلداری می دهد که پدر پیر است و از گنج و فرمان و سپاه، همه چیز از آن توست، فزون خواهی مکن. اسفندیار پند مادر نمی پذیرد. گشتاسب اما می گوید اگر اسفندیار به زابل برود و رستم را دست بسته نزد او بیاورد، تخت و کلاه را به او می سپارد. اسفندیار ابتدا نمی پذیرد و شاه را از این اندیشه بر حذر می دارد اما در انتها با پدر موافقت می کند. کتایون چون در می یابد که فرزند عازم سیستان و بند کردن رستم است، تاج و تخت را نفرین می کند و به زاری از او می خواهد که به زابل نرود و خود را به کشتن ندهد. اسفندیار به زابل می رود و آنجا به دست رستم، کشته می شود. هنگام مرگ، توسط پشوتن برادرش، برای بازماندگان پیام می دهد و از مادر (کتایون) می خواهد که از او رنجیده نباشد، بر مرگش زاری نکند و این که پس از من، به زودی به دیدارم خواهی آمد. در انتهای داستان، زمان گریستن بر کشته ی فرزند، کتایون دست بر سر و یال اسب اسفندیار می کشد و در باره ی فرزندش سخن می گوید.

اینان نمونه های بارز و مشهور زنان در شاهنامه اند. زنان بسیار دیگری هستند که کم و بیش در روند داستان ها نقشی دارند، گاه تاثیرگذارند، گاه برای مدتی کوتاه بر تخت شاهی می نشینند و ... اما آنچنان که نمونه های نام برده شده در بخش یک، نقش چندانی در روند داستان ندارند. گاه لمحه ای، لحظه ای یا گوشه ای در واقعه ای ظاهر می شوند و باز، ناپدید می گردند؛ برخی تنها یک نام اند؛ سمن ناز/ ماه آفرید / سوسن رامشگر/ بانو گشسب/ ناهید / همای چهرزاد / روشنک و دلارا / قیدافه / نوشه، مالکه / شنبلید / آرزو / آزاده / سپینود / گردیه / مریم / شیرین / پوراندخت / آزرمیدخت و ....

و برخی حتی نامی هم ندارند؛ مادر زال/ مادر برزو/ دختر کید هندی / زنان رزمنده ی شهر هروم / گلناز / دختر هفتواد / دختر اردوان / کنیز نگهبان شاهپور/ دختر مهرک نوشزاد / چهار دختر مرد آسیابان / زن مرد دهقان / زن تاجدار / دختر خاقان / مادر گو طلحند / همسر بهرام / دختر خاقان / مادر کسری / همسر نوشیروان / زن جادوگر و...

****

زیرنویس ها؛

1- جمشید، از مشهورترین پادشاهان اساطیری ایران، به روایت برخی از پژوهشگران از شخصیت های اساطیری مشترک هند و ایرانی ست. دوران فرمانروایی او همراه با فراوانی نعمت بوده است. در برخی از متون مربوط به شاهنامه، از "ارنواز" و "شهرناز" به عنوان "خواهران" جمشید یاد شده است.

2- ضحاک در متون اوستایی دارای سه سر و سه پوزه و شش چشم است، که به تعبیر اساطیری، انسانی با دو مار بر دو شانه هایش بوده. دکتر ذبیح الله صفا می نویسد از آنجا که ضحاک، "آژی دهاک" یا همان "اژدها" نامیده می شده، سه سر و سه پوزه از مشخصات اژدهایی اوست که احتمالن در افسانه های اساطیری تبدیل به شخصیت انسانی با دو مار بر شانه ها، شده است. و حرص "خوردن" و "بلعیدن" مارها، از ویژگی های "اژدهایی" ضحاک است. از ضحاک با نام "بیوراسب" یا دارنده ی هزار اسب یا هزار چالاکی نیز یاد شده است.

3- پس از غلبه ی فریدون بر ضحاک، دختران جمشید، به همسری فریدون برگزیده می شوند. از سه پسر فریدون به نام های "سلم" و "تور" و "ایرج"، سلم و تور، فرزندان بزرگ تر از شهرناز و ایرج، جوان ترین پسر فریدون از ارنواز است. از آنجا که ایرج، اولین شهید مظلوم در شاهنامه، برگزیده ی پسران فریدون است، و ارنواز، آن یکی از دو دختر جمشید است که شبی که ضحاک آن خواب هولناک را می بیند، در بستر او بوده و بدین وسیله اولین کسی ست که از مژده ی نابودی ضحاک آگاه شود،... چنین بنظر می آید که از این دو خواهر، نقش ارنواز کمی برجسته تر بوده و راویان (مردم) به او نظر بیشتری داشته اند.

4- از آنجا که خوراک هر روزه ی ماران دوش ضحاک، مغز دو جوان بوده است، "ارمایل" و "گرمایل"، دو آشپز ضحاک، هر روز یکی از جوانان را آزاد می کنند تا به کوه، و به گروه مخالفان ضحاک بپیوندد، و برای تهیه ی خوراک ماران دوش ضحاک، مغز جوان دوم را با مغز گوسفندی می آمیزند.

 

[لینک ثابت]

[ تعداد بازدید : ۵۸۸۱ ]

 

 

 

  

 

درباره شاهنامه

زنان در شاهنامه، بخش دوم

[۱۳۹۰/۱۱/۰۱ ۱۱:۴۶:۳۲]

با یک مرور کوتاه بر زندگی زنان حماسه، در می یابیم که اغلب آنان در چند وجه عمده مشترک اند؛

1- روشن نیست در کجا، کی و چگونه به دنیا آمده اند و کجا یه مرگ می رسند (بجز مرگ سوداوه در زشت نامی، و مرگ سوگمندانه ی جریره، تنها مورد خودکشی در شاهنامه)، همه در جایی از داستان، از پس پرده ی گمنامی و بی نامی بر می آیند، روزگاری کوتاه چون "خورشید" می درخشند، و سپس آرام آرام محو می شوند؛ برخلاف مردان نام آور حماسه، زنان نه تولد و مرگ روشنی دارند، و نه سرنوشتشان تا به آخر دنبال می شود.

نامداری ایرانی (شاه، شاهزاده، پهلوان) از حضور زن در پس پرده ی شاهی یا امیری باخبر می شود، دیده و نادیده دل به او می سپارد، یا دل ناسپرده با شنیدن آوازه ی زن، او را از پدر "طلب" می کند (جریره، فریگیس، سوداوه و...)، یا زن به اختیار خود، مردش را بر می گزیند، و دیده و نادیده، دل به او می بازد (رودابه، تهمینه، منیژه، کتایون، و...). برخی نظیر مادر سیاوش، با وجودی که مادر نامداری ایرانی ست، خود بی نام است. از آنجا که حماسه پهنه ی رزم و قهرمانی ست، پس میدان عمل مردان است. حتی اسب مرد / پهلوان صاحب نام است و گاه، هویت و شخصیتی بالاتر از همسرش دارد.

2- تمامی زنان نامدار حماسه به محدوده ی غیرایرانی، (انیرانی، اهریمنی) تعلق دارند. گویی "نطفه"هایی پاک در محاصره ی "ناپاکی"؛ گرفتار در چنگ اهریمن اند که توسط پهلوان / شاه ایرانی (اهورایی) نجات می یابند و تطهیر می شوند. نشانه ی پذیرفته شدن این تطهیر نیز، فرزند پسری ست که برای ناجی خود به دنیا می آورند؛ نوعی سپاس از نجات دهنده! فرزند قهرمان که خصال نیکو را از پدر به ارث برده، گاه پس از رسیدن به پهلوانی، علیه قبیله ی مادر می ستیزد؛ سهراب علیه افراسیاب، سیاوش بر ضد گرسیوز، کیخسرو علیه افراسیاب، اسفندیار بر ضد روم، اردشیر علیه اردوان...!

در قصه های و افسانه ها نیز، پهلوان / شاهزاده گانی هستند که از سرزمین یا قبیله ی دشمن همسر می گزینند، یا زنان زیبارویی را که در چنگ اهریمنی (دیوی) گرفتار اند، نجات می دهند و به رستگاری می رسانند. (زیبارویی نشانه ای ست از زیباسیرتی و شایستگی زن. خواهیم دید که زشتی، صفت عجوزگان و جادوان است). اغلب زنان حماسه با عشقی پر آوازه قدم به داستان می گذارند و پس از وصال، تمامی عشقشان نصیب فرزند قهرمان / پسر می گردد؛ در مراقبت او می کوشند، در سوگ او زاری می کنند و گریبان چاک می دهند، و از آنجا که در سرزمین اهورایی (ایران) و در همسری نامدار ایرانی، دیگر بهانه ای برای عصیان و طغیان نیست، گاه حتی نامشان در موقعیت تازه تغییر می کند(دختران "سرو" شاه یمن، کتایون قیصر که نامش "ناهید" است)، و فرمانبردار و سرسپرده، در سایه ی مرد خود می مانند تا از صحنه ی داستان محو شوند.

3- تمامی زنان حماسه، زیباروی و نیکو خصال اند، دارای شجاعت و گستاخی مردانه و توان عبور از مرزهای اخلاق ایرانی، عصیانگر علیه بایدها و نبایدهای سنت قبیله، و مبارز برای رسیدن به میل و خواسته ی خویش اند؛ میل و خواسته ای که در چهارچوب فرهنگ و اخلاق ایرانی متناسب با شخصیت زن شمرده نمی شود اما از ویژگی های پسندیده ی زنان نامدار حماسه است. خویشکاری این زنان، ابتدا در "عشق" به نامدار (مرد / شاه / پهلوان) ایرانی ست که با "شهامت" و "گستاخی" برای به دست آوردنش به سنت و "دوده"ی خویش پشت می کنند، و سپس از لحظه ی وصال / همسری، از "کنش" پیشین خود تهی می شوند و خویشکاری شان به "باروری" و "زایش" تبدیل می گردد. همین که از جهان غیر ایرانی / انیرانی به جهان ایرانی می کوچند، مطیع و فرمانبردار می شوند و تن به واقعه می سپارند. به سخن دیگر تا زمانی که "از ما" نیستند، لبالب از عصیان و طغیان، و صاحب اراده و مبارز اند. و چون "از ما" می شوند، در "ما" مستحیل می گردند!

در مورد زنان نامدار حماسه که "ایرانی" اند، همینقدر می دانیم که همسری داشته اند، و خویشکاری شان در "زایش" و "پرورش" فرزند، مشابه دیگر زنان حماسه است؛ فرانک همسر آبتین، آبستن فریدون است و همه ی حضورش در حماسه، زاییدن و پروریدن فرزند، و دور نگه داشتن بلا (ضحاک) از جان اوست. "ماه آفرید"، "کنیزک"ی ست در اندرون ایرج که فرزندی در شکم دارد، و شاید به این دلیل که فرزندش دختر است، "بی نام" و در سایه ی فریدون می ماند و می بالد تا به همسری "پشنگ"، سرداری از پشت جمشید، درآید و "منوچهر" را بزاید که انتقام گیرنده ی مرگ نیای خود، ایرج از عموهای مادر است!

در جستجوی علت این پدیده ها، و برای یافتن پاسخی به این ابهامات، نیازمند مروری بر تاریخ فرهنگ، اسطوره و آیین اقوام ایرانی هستیم تا مگر در رسیدن به سرچشمه های باورهای آیینی، سنتی و اجتماعی گذشته مان، به برخی از این نمادها و نشانه ها برسیم. می دانیم که در ابتدای تاریخ، باشندگان این سرزمین از اختلاط دو گروه از مردم شکل گرفته اند؛ اقوام بومی که هزاران سال در نقاط مختلف نجد ایران ساکن بوده اند و هر کدام تمدن و فرهنگی داشته اند که گاه نظیر عیلامی ها و مادها، بخش بزرگی از این سرزمین را در اختیار داشته اند. این تمدن ها و فرهنگ های بومی، در داد و ستد و جنگ و گریز پیوسته با یکدیگر، و با فرهنگ ها و تمدن های همسایه در ماورای جیحون و آمو دریا در شمال، ماورای سند در شرق، و بین النهرین در غرب، در ارتباط بوده اند. تا زمانی که مهاجران آریایی (در هزاره ی دوم و اول پیش از میلاد) از شمال و شمال شرقی به نجد ایران سرازیر شده اند. مهاجرین نیز طی سالیان دراز داد و ستد و جنگ و گریز با ساکنان بومی، کم کم در بخشی از این منطقه ساکن شده اند. حاصل ارتباط، هم نشینی و همسایگی، تبادل فرهنگ است. باورها و آیین ها و اسطوره های این اقوام، چه بومی و چه مهاجر، همان گونه که با فرهنگ ها و تمدن های بزرگ همسایه نظیر بابل و کلده و آشور و... در طی قرون دراز داد و ستد و جنگ و صلح، با هم آمیخته اند و درهم شده اند. از همین رو چندان روشن نیست که سرچشمه ی نمادهای اسطوره ای و باورهای آیینی که به دوران ما رسیده، به کدام گروه و قوم گذشته تعلق داشته، و در این رفت و آمدهای فرهنگی چه دگرگونی هایی پذیرفته است. همسانی ها و شباهت ها اما بسیار اند؛ به گستردگی تمدن های منطقه از غرب تا شرق. آنچه در این زمینه می دانیم، نتیجه ی گمانه زنی های پژوهشگران یکی دو سده ی اخیر است. با این همه کمتر نظری از این گمانه زنی ها به یقین کامل راه می برد. همینقدر می دانیم که ساختار اساطیری ما مجموعه ای ست از نمادها و نشانه هایی که از تاثیر و تاثر باورهای مردمان این بخش وسیع از آسیای جنوب غربی برآمده، و در طول زمان از صافی فرهنگ های اقوام مختلف گذشته و پیوسته دگرگون شده است. از جمله ی باورهای آیینی و اسطوره ای که بیشترین تاثیر را بر فرهنگ اقوام ایرانی داشته است، عمدتن از "زروانیسم" (باور به زمان)، مزدائیسم (مزداپرستی)، میترائیسم (آیین مهر)، و سپس کیش زرتشت تا مزدک و مانی نام برده اند. این که ساختار هرکدام از این باورها و آیین ها تا کجا به عقب باز می گردد، هدف ما نیست و مشمول محتوای این رساله نمی شود.

یکی از قدیمی ترین سرچشمه های باور اقوام ایرانی، "زروانیسم" یا "زمان باوری"ست. بطور خلاصه و به زبانی ساده، جوهره ی "زروان" (زمان) هستی محض است، مبدا ندارد، وابسته به هیچ چیز نیست و همه چیز وابسته به اوست؛ بدون پیری، نامیرا، بی درد، نپوسیدنی و زوال ناپذیر و آزاد از تعرض، زروان نه قدرت دارد که هتک حرمت کند و نه قادر است از حاکمیت خلع کند یا محروم سازد. هیچ چیز بدون "زروان" یا جدای از او نمی تواند باشد. زروان، خدای بی کرانه؛ نه روشنی ست و نه تاریکی، نه خوبی است و نه بدی؛ زمانی ست بی ابتدا و انتها (ناکرانمند). زروان آرزو می کند صاحب فرزندی شود که آفریننده (خالق) باشد. این آرزو پس از گذشت هزاره ها برآورده می شود و زروان بارور می گردد (زروان دو جنسیتی ست). اما در آستانه ی زایش، چون در می یابد که حامل دو تخمه است، "تردید" در او رخنه می کند که کدامیک از آن دو (تخمه)، همان فرزند نیک "آفریننده" می تواند بود. پس با خود عهد می کند که از آن دو، آن که ابتدا متولد شود، همان "آفریننده" باشد، و پادشاهی و آفرینش جهان را به او ببخشد. از آن دو تخمه، "اهرمن" از پیمان پدر با خبر می شود، شکم زروان را می درد، و به این تمهید، زودتر از "اهرمزد" به جهان می آید تا صاحب اختیار آفرینش شود. به سخن دیگر؛ "اهرمن" زاده ی تردید زروان، با "دروغ" (اولین گناه)، ماهیت خود را به محض تولد، نشان می دهد. زروان در می یابد این فرزندی نیست که آفرینش را بدو بسپارد، اما بنا بر عهدی که با خود کرده، پادشاهی زمین را به "اهرمن" می بخشد، و چون زمان را در پیمان با خود قید نکرده، پس اهرمن را در زمانی محدود (کرانمند)، صاحب اختیار زمین می گرداند، و اهرمزد را که پس از او به دنیا می آید، صاحب اختیار عالم بالا (آسمان) می کند؛ پس زروان در عمل، اهرمزد را بر اهرمن حاکم می گرداند. زروان اهرمزد را با "خرد" خویش، و اهرمن را با "میل" و تردیدش مسلح می کند.

زروان پادشاهی زمین را برای همیشه و کامل به اهرمن نمی بخشد بلکه او را "مشروط" و در زمانی "محدود" (کرانمند) صاحب اختیار زمین می گرداند. (پژوهشگران این زمان "کرانمند" را بسته به باورهای اوستایی، زروانی یا شاهنامه، یکهزار، سه هزار، نه هزار و گاه دوازده هزار سال قید کرده اند). اهرمن تهدید کرده که آفرینش را به تنفر از اهرمزد وادارد. "زروان در آغاز آفرینش، تن پوش تاریک و خاکسترگون، جُبه ی آمیخته به جوهر "آز" را به سوی اهریمن فراز برد(به او بخشید)، بدین پیمان که...اگر او تهدیدش را عملی سازد، پیروز میدان خواهد بود.." (برگرفته از "زاتسپرم") در غیر آن صورت "همان سلاح (تن پوش "آز") به سوی خود اهرمن بر می گردد و او را می بلعد..." اگر اهرمن در زمان کرانمند (یک یا سه هزار سال) توانست "آز" را بر مردمان غالب گرداند، حکومت او دوام خواهد داشت. دیو "آز" دارای سه "حرص" سیری ناپذیر است؛ حرص "خوردن"، حرص "خواستن" و حرص "شهوت". این حرص ها باید همیشه سیراب شوند. دیوان (اهرمنان) باید پیوسته "مردمان" را به "آز" (خوردن، خواستن و شهوت) بفریبند تا برای "دیو آز"، خوراک تهیه گردد. کار "آز" بلعیدن است، اگر اهرمن در تلاش خود سستی کند و "دیو آز" بی خوراک بماند، خود اهرمن را خواهد بلعید. این پیش بینی، از آغاز برای "زروان" روشن است. اهرمزد پیوسته در کار خلق و آفرینش انسان (مرد پرهیزگار) است تا حکومت اهرمن بر زمین را پایان بخشد. و اهرمن پیوسته در کار آلودن زمین و انسان است تا جهان را بیاشوبد و "آز" را بگستراند. پس از دوره ای، جهان میدان نبرد آن دو "مینو" (اهرمزد و اهرمن) می شود.

"آز"، سلاحی ویرانگر است و مصیبت می آفریند. "آز" مظهر زیاده طلبی، شکمبارگی و شهوت؛ هر نوع میلی را شامل می شود، و "میل" از دیدگاه زروانی، بدی به شمار می رود. خویشکاری "انسان"(مخلوق نیک اهرمزد)، پرهیز از "آز" است. همین که انسان (مرد پرهیزگار) به یاری اهرمزد، از "آز" (خوردن و خواستن و شهوت) دوری کند، دیو "آز" گرسنه می ماند، اهرمن را می بلعد و زمین از دیوان و اهرمنان تهی می شود، و اهرمزد پیروز می گردد. تقسیم ادوار کرانمند در درون بی کرانگی زمان، در برخی روایت ها چنین است که در سه هزاره (یا هزاره)ی نخستین، نیکی و روشنایی حاکم است. پس اهرمن با سپاه دیوان به منطقه ی پادشاهی اهرمزد حمله می کند و روشنایی را می آلاید، و در سه هزاره (یا هزاره)ی دوم، بدی و تاریکی همه جا را فرا می گیرد و اهرمن حاکم مطلق می شود. اهرمزد به آفرینش نیکان ادامه می دهد و سه هزاره (یا هزاره)ی سوم، دوران ستیز روشنان (نیکان) با دیوان (سپاه اهرمن) است. در این "دوران تضاد"، نیروهای اهرمزد و اهرمن با یکدیگر در جنگ اند تا بالاخره در نبرد نهایی، نیکان بر دیوان پیروز می شوند، و سه هزاره (یا هزاره) ی چهارم آغاز می شود که روشنی بر همه ی جهان حاکم می گردد، بهشت موعود، آخرالزمان و ... این انتهای زمان کرانمند است و جهان از آن پس به بی کرانگی زمان باز می گردد. دوران حماسه ی ملی ما، از فریدون تا کیخسرو، دوران ستیزه ی نیکان و دیوان، "دوران تضاد" است.

"اهریمن هنگامی که از کار افتادگی خویش و همه ی دیوان را از مرد پرهیزگار دید، گیج شد و سه هزار سال به گیجی فرو افتاد. در آن گیجی، دیوان کماله جدا جدا گفتند که برخیز پدر ما! زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هرمزد و امشاسپندان را، از آن تنگی و بدی رسد. (اما) آن اهرمن تبهکار، به سبب بیم از مرد پرهیزگار، از آن گیجی برنخاست". تا آن که "جهی" تبهکار آمد و گفت؛ "برخیز پدر ما، زیرا (من) آن کارزار کنم که اهرمزد و امشاسپندان را از آن ننگی و بدی رسد. اهریمن آرام نیافت (برگرفته از "زاتسپرم"). جهی برای بار دوم فریاد زد و گفت؛ "برخیز پدر ما، زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاو ورزا هلم (بگذارم) که به سبب کردار من، زندگی نپاید. فره ایشان را بدزدم، آب را بیازارم، زمین را بیازارم، آتش را بیازارم، گیاه را بیازارم، همه ی آفرینش هرمزد آفریده را بیازارم. او آن بدکرداری را چنان به تفصیل برشمرد که اهریمن آرامش یافت، از آن گیجی فراز آمد، سر جهی را ببوسید و... گفت که تو را چه آرزو باشد، بخواه تا تو را دهم. هرمزد با خرد همه آگاه، دانست که آنچه جهی خواهد، اهریمن تواند دادن. پس هرمزد، آن تن زشت گونه چون وزغ اهریمن را چون مرد جوان پانزده ساله یی به جهی نشان داد. جهی اندیشه بدو بست، به اهریمن گفت که "مردکامگی" را به من ده تا به سالاری او در خانه بنشینم"(بندهشن، بخش پنجم). پس جهی (دختر اهرمن) با پدر می آمیزد؛ تن به اولین زنا می دهد. او هم چنین با مرد پرهیزگار(کیومرث) می آمیزد، پس اولین روسپی و رقیب مرد پرهیزگار است.

"جهی" نماد کامل "آز" است؛ میل خوردن، خواستن و شهوت. نماد "جهی" در ساختار باورهای مزدیسنا، زرتشتی تا مانی به اشکال مختلف بروز می کند. از آنجا که دیو "آز" مادینه است، در باور زروانی و مانی گری که از زروانیسم متاثر است، پرهیز از زن، جزو اصول آیین بشمار می آید. در آیین زروانی، زن موجودی ست که با "جه" (جیه، Jeh) پیوستگی پایداری دارد و سرگذشتش با این عامل اهریمنی (آز) پیوند می خورد. در اوستا "جهی" یا "جهیکا (Jahi, Jahika) به معنی زن بدکاره است که به اردوی اهریمن تعلق دارد. اما در اعصار بعد و در ادبیات پهلوی، او به ماده دیوی بدل می شود که دختر اهریمن و نماینده ی خواهش آمیزش در زنان است، همان که مردان را می فریبد و از راه زهد و تقوا باز می دارد. او محرک اهریمن در حمله به آفرینش اهرمزدی ست.

در یک گزارش قدیمی از اسطوره ی زروانی از روایت خلقت اهرمزد و اهرمن، چنین آمده که اهرمزد به نیکان زن داد و آرامش و سعادت بخشید؛ "... زنان گریختند و نزد شیطان شدند... شیطان (نیز برای آرامش و سعادت) به زنان اجازه داد که هرچه خواهند از او بطلبند. اهرمزد (بیم داشت) مبادا زنان طالب آمیزش با نیکان شوند و از این امر، نیکان را گزندی برسد (به گناه آلوده شوند) و به عقوبتی گرفتار آیند، پس تدبیری اندیشید و خدایی نرسا (Narsa) نام را بیافرید که (به هیات) جوانی پانزده ساله شد و او را برهنه در پشت شیطان نهاد تا زنان فریفته شوند و وصل او را از شیطان طلب کنند. زنان دست به سوی شیطان دراز کردند و گفتند ای پدر ما، نرسا را به ما عطا کن"! در این روایات، عدم خرسندی اهرمزد از زن، کاملن پیداست چرا که زن با اغوای مرد و کشاندنش به ورطه ی لذایذ جنسی، عملی اهریمنی مرتکب می شود. در آیین زروانی جنس زن به قوای اهریمنی آلوده است و آلودگی مرد هم به سبب مقاربت با او حاصل می گردد؛ زن، اغواگر مرد بسوی پلیدی ست. زنی که اهرمزد برای مرد پرهیزگار آفرید، چون به اهرمن پناه برد و بفرمان او درآمد، بصورت "جهی"(روسپی)، خواهان "مردکامگی" شد. "زینر"(پژوهشگر آیین های ایران باستان) می گوید؛ زن در طرح زروانی، به آفرینش اهریمنی تعلق دارد.

گزارش مشابهی در "زاتسپرم" می گوید؛ "اهریمن، بزرگ ترین دشمن مرد پرهیزگار، برای این که مادگان را آلوده کند، با "جه دیو" بد دین جفت شد. به سبب آلودگی مادگان، نران نیز آلوده شوند و از وظیفه بگردند (منحرف شوند)". تکرار عبارت "زن که سره ی پتیاره از جهی ست" نشان می دهد که زن بطور استثنایی ناخوشایند و تحقیرآمیز است؛ ابتدا توسط "آز" به گناه آلوده می شود، این گناه را به فرزند دختر خود منتقل می کند و مردان را آلوده می کند. نقش "آز" در گزارش "بندهش" گسترده تر از شهوت است. به روایت زروانی اولین زوج بشری، فرزندان فریب کیومرث توسط جهی هستند. آنها خوبی را از کیومرث و بدی را از جهی به ارث می برند. به گزارش مزدیسنا، نطقه ی کیومرث بر زمین ریخت و از آن شاخه ی ریباس (ریواس) رویید که مشی و مشیانه از آن پدید آمدند...

روشن است که نیروی اهریمنی، جنسیت مادینه دارد و او، اصل آشوب در خلقت مرد پرهیزگار است. (زروان، آر. سی. زنر، ترجمه ی تیمور قادری) خواهش از "آز" زاده شده، و "آز" مادر تمام دیوان است، همانند تمامی کثافات در آدمی خانه می کند، روح آدمی را زشت، شریر، خشمگین و انتقامجو می سازد. چون "آز" راه افتد، خشم و غضب و زنا و سقط جنین به طرزی لجام گسیخته رایج می شود. دیوان مادینه فرزندی هیولا مانند به دنیا می آورند که بر روی زمین می خزد و میوه ی درختان را می بلعد. میوه های "آز آلوده" توسط دیوان بلعیده می شوند و آنها را از شهوت لبریز می کنند. طبیعت انسان به واسطه ی گوهر خود، خوشبوست اما چون به "حرص" آلوده شود، منشاء تعفن می گردد. آنچه از بیرون به تن می رسد، از خورش، نان و گوشت و می (شراب) با گند "آز" آلوده است (برگرفته از "دینکرت"). "آز" در مقابل فره ایزدی (انسانی) جلوه می کند. کسی که با "آز" نزدیک شود، فره خداوندی (انسانی) از او برداشته شود چرا که طمع، حرص و شهوت او را فرا می گیرد و به رذالت آلوده می شود.

پس خرقه ی اهدایی زروان به اهریمن، تجلی 1- نیاز آدمی به خوردن، نشانه ی گرسنگی و تشنگی ست. 2- تمایل آدمی به پیوند (همخوابگی) جنسی ست؛ غریزه ی جنسی مرد و زن است. و بالاخره 3- تجلی آرزوی آدمی ست به "خواستن نیکویی ها که می بیند"، تجلی میل به دزدی و مال پرستی، که گوهره ی جهان مادی ست. در ذات این سه عمل (خوردن و آشامیدن، رابطه ی جنسی و تمایل به مالکیت) رذیلت افراط و تفریط هست. "ریباس" (ریواس) از تخم کیومرٍث، رویید و "مشی" و "مشیانه"، اولین زن و مرد از ریباس پدید آمدند. اهرمزد به آنها می گوید؛ "... نیک اندیشید، گفتار نیک گویید و کردار نیک ورزید و دیوان را مستایید.. (اما) اهرمن به اندیشه ی ایشان تاخت و آن را پلید و آلوده ساخت... سی روز گیاهان خوردند و در پوششی از گیاه نهفتند، پس به بزی سپیید موی رسیدند... شیر پستان او را مکیدند. ابوریحان می نویسد؛ "و این دو تن، میشی و میشانه، پنجاه سال زیستند، و از طعام و شراب بی نیاز بودند و در آسایش زندگی می کردند... تا آن که اهریمن به صورت پیر مردی بر آنان ظاهر شد و بر خوردن میوه های درختان تحریصشان کرد ... و نیز شرابی برایشان فراهم آورد که از آن نوشیدند و به مصائب و شرور گرفتار شدند و "آز" در آنها ظاهر شد، با یکدیگر آمیزش کردند و فرزندی به دنیا آوردند که از آزی که داشتند، او را خوردند"

در فرجامشناسی زروانی "آز" سیری ناپذیر است. پس حذر از "آز"، یاری به نابودی اهرمن است. زروانی روزه می گیرد، پاکدامنی پیشه می کند، از دنیا دست می شوید تا "آز" را تا حد ممکن از خود دور بدارد. "میل" از دیدگاه زروانی نفس بدی به شمار می رفته است. در آیین مانی که از "زروانیسم" متاثر است، مانوی روزه می گیرد و از آمیزش جنسی دوری می جوید تا ذرات نوری را که در جسمش حبس گردیده، آزاد نماید. در متون پهلوی "آز"، همراه و قرین اهریمن است. "سپهسالار و سپاهبد سالار نیروهای اهریمن، آز است، سرداران راست و چپ او گرسنگی و تشنگی اند، چهار فرمانده ی اصلی او خشم، زمستان، پیری و خطر است..". همین آز در انتها سبب نابودی اهریمن گردد.

اردای ویرافنامک؛ یک متن زرتشتی متعلق به اواخر دوران ساسانی یا اوایل اسلام است. "اردای ویراف"، از مقدسان زرتشتی، تحت تاثیر معجونی به خواب می رود، و از آنجا به "معراج" می رسد. پس از بازگشت، مشاهدات خود از بهشت و دوزخ و پل چینواد را گزارش می کند و از ثواب نیکوکاران و عقاب بدکاران در آن جهان می نویسد. در اغلب مشاهدات اردای ویراف، زنان نماد گناه و عقاب اند. یکجا (فصل 20) روان زنی را می بیند که؛ "ریم (کثافت) و پلیدی مردمان را تشت تشت به خورد او می دادند". می پرسد این چه گناه کرده؟ می گویند "این روان آن زن دروند (بزهکار) است که در دشتان (حیض) پرهیز نکرد و... به سوی آتش و آب رفت". جای دیگر (فصل 62) روان زنی را می بیند که؛ "سینه و پستان خود را با شانه آهنی می برید". می پرسد... می گویند؛ "این روان آن زن دروند است که در گیتی شوهر و سالار خود را تحقیر کرد". جایی (فصل 63) روان زنی را می بیند که؛ "با زبان خود اجاقی گرم را می لیسید"، می پرسد... می گویند؛ "این روان آن زن دروندی ست که در گیتی به شوهر و سالار خویش، برای توجیه کارش پاسخ داد و سگ زبان بود و نافرمانی کرد و به میل او (تن) به هم خوابگی نداد و خواسته از شوهر دزدید". جای دیگر(فصل 69) روان زنانی را می بیند که؛ "در دو چشم آنان میخ چوبی زده بودند، و به یک پا نگونسار آویخته شده بودند. بسیار وزغ و کژدم و مار و مور و مگس و کرم و ... به دهان و بینی و گوش و مقعد و شرمگاه آنان می رفتند و می آمدند"... می گویند؛ "این روان آن زنان دروندی ست که در گیتی شوی داشتند، با مرد دیگر خفتند، و بستر شوهرشان را تباه داشتند". جایی (فصل 70) روان زنانی را می بیند که؛ "نگونسار افکنده بودند و (چیزی) همانند خارپشت آهنی با خاری که از آن رسته بود، در بدن آنها فرو می رفت و بیرون می آمد و به ژرفای یک انگشت، نطفه ی دیوان و دروجان و بدبویی و ریمنی در دهان و بینی آنها می رفت"... می گویند؛ "این روان آن زنان دروندی ست که در گیتی با شوهرشان پیمان شکنی کردند و تن به هم خوابگی ندادند". جای دیگر(فصل 73) روان زنانی را می بیند که؛ "خون و ریم (کثافت) از آنها می آمد، آنها می خوردند و کرم به هر دو چشم آنها می آمد"... می گویند؛ "این روان آن زنان دروندی ست که رنگ بر خود نهادند و موی کسان(دیگر) را برای پیرایش برای خود اختیار کردند و..". جای دیگر (فصل 76) روان زنهایی را می بیند که؛ "به دست خویش و به دندان خویش، پستان خویش می بریدند و سگان شکم آنها را می دریدند و می خوردند و با دو پا بالای روی گرم ایستاده بودند..." می گویند؛ "این روان زنان دروندی ست که در گیتی به دنبال جادوگری بودند، و سپندارمذ، زمین و مرد اهلو را آزردند". جای دیگر(فصل 78) روان زنی را می بیند که؛ "با پستان کوه آهنی می کند و کودکی از آن سوی کوه می گریست و بانگ او می آمد و کودک به مادر نمی رسید و مادر به کودک نمی رسید..." می گویند؛ "این روان آن زن دروند است که در گیتی نه از شوی خویش بلکه از کس دیگر آبستن شد، و گفت آبستن نشدم، و کودک تباه کرد"... جایی (فصل 68) روان مردی و زنی هستند که؛ "آن مرد را به بهشت و آن زن را به دوزخ می کشیدند و دست زن در بند و کستی (کمر) مرد افکنده شده بود و می گفت؛ چگونه بود که ما هر نیک بختیی را با هم داشتیم و اکنون ترا به بهشت و مرا به دوزخ می برند؟ مرد گفت؛ زیرا که من نیکان و درویشان را پذیرفتم و به آنها چیز دادم و... به ایزدان اندیشیدم و دیوان را نکوهش کردم و... تو نیکان و درویشان را تحقیر کردی... و اندیشه ی بد، گفتار بد و کردار بد داشتی..". زن می گوید در زندگی؛ "تن تو بر من سالار و پادشا بود، چرا مرا مجازات نکردی، چرا نیکی و نیکوکاری نیاموختی تا اکنون لازم نباشد این آزار و رنج را متحمل شوم؟... پس مرد به بهشت و زن به دوزخ شدند و... (ارداویراف نامه "ارداویرازنامه"، فیلیپ ژینیو، ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار).

"در سنت رزتشتیان، روز سوم پس از مرگ... پیکر زنی به پیشواز روان درگذشته می آید. اگر صاحب روان در زندگی دنیوی از نیکان بوده، راهنمای او زنی جوان و زیباست و روان را هدایت می کند تا از پل چینواد بگذرد. اما اگر بدکار و "دروند" باشد، استقبال کننده ی وی عجوزه ای ست زشت رو و نفرت انگیز که او را از روی پل چینواد به ژرفای دوزخ پرتاب می کند. زرتشت نیز می گوید وجاهت راهنما، تناسب مستقیم با تقوای فرد درگذشته دارد". (مری بویس، تاریخ زرتشت، مجلد یک و سه). انگاره ی "زن" چنان است که شایسته ی رفتن به بهشت نیست. "ریگ ودا" صراحت دارد که لذات و نعمات بهشت در انحصار مردان است.

آز در شاهنامه

اما پیش از آن که به "زنان شاهنامه" باز گردیم، ناچار به ذکر یک مساله ایم، و آن این که بنیاد تدوین شاهنامه توسط فردوسی، ورای جمع آوری و کتابت افسانه های اساطیری و تاریخی در هیات حماسه، عمدتن در خدمت هدف بزرگ تری بوده است. به این معنی که فردوسی داستان ها و افسانه های اساطیری و تاریخی اقوام ایرانی را در سمت و سوی یک جهانشناسی خاصی کنار هم چیده و روایت کرده است. بنیاد این جهان شناسی بر "جهانداری" توام با "خرد" استوار است. در فلسفه ی جهانداری فردوسی در شاهنامه، همه جا "خرد"، آموزگار و راهبر مرد است و از خرد به منتهای درجه ستایش شده است. از آنجا که حماسه بطور کلی میدان هنرنمایی و پهلوانی مردان (جنس نرینه) است، در شاهنامه نیز، مرد – پهلوان – شاه – شاهزاده نماد "خرد" و راهبری ست. اوست که دارای "فر" و "توان" است و تصمیم گیرنده و عمل کننده است. در مقابل مرد- پهلوان – شاه که نماد خرد است، دشمن اصلی و عامل بازدارنده ی او، "آز" است. پهلوان – مرد که عامل و حامل خرد است، چون در دام "آز" افتد، و گرفتار آزمندی شود، فر شاهی از او برخیزد و ارزش پهلوانی اش از دست می رود. اولین مردی که فره ی شاهی را در مقابل آزمندی از دست می دهد، جمشید است. ضحاک که خود توسط اهرمن "آز"، در هیات آشپز، به خوردن خوراک گوشت آلوده می شود، سبب شکستن جمشید می گردد. پس از آن "سلم" و "تور"، فرزندان فریدون با طمع "بیش خواهی" به "آز" آلوده می شوند و برادر کوچک خود ایرج را می کشند. فریدون به سلم و تور می نویسد؛ "آز" بر خرد شما چیره گشته و "دیو سیرت" شده اید. "نوذر" نیز تن به آز آلوده می دهد و به دست "افراسیاب" کشته می شود؛

ایا دانشی مرد بسیار هوش                                 همه چادر "آز"مندی مپوش

سفارش کیقباد در بستر مرگ، به فرزند بزرگش کیکاووس نیز دوری جستن از دیو "آز" است؛

تو گر دادگر باشی و پاک رای                              به آیین بپایی به دیگر سرای

وگر "آز" گیرد سرت را به دام                            برآری یکی تیره تیغ از نیام

در نبرد رستم و سهراب نیز، چون دو پهلوان ابتدا با نیزه و سپس با شمشیر و گرز می جنگند و کاری از پیش نمی برند، خسته و کوفته، با اسبانی از پا افتاده، خشمگین و تشنه، کناری می ایستند؛ فردوسی می گوید؛ "جهانا شگفتا که کردار توست"؛

از این دو یکی را نجنبید مهر                              خرد دور بد، مهر ننمود چهر

همی بچه را باز داند ستور                                 چه ماهی به دریا، چه بر دشت، گور

نداند همی مردم از رنج "آز"                               یکی دشمنی را ز فرزند باز

ماهی به دریا وگور به دشت، کودک خود را در میان گله ای باز می شناسند. شگفتا انسان که از حرص و "آز"، فرزند خویش را سینه به سینه باز نمی شناسد. هنگام بر تخت نشستن کیخسرو نیز، فردوسی هشدار می دهد که؛ بینادل گمان بر سه چیز برد؛ "هنر"، "نژاد" و "گوهر". اگر این هر سه را بیابی، پس تو را "خرد" باید تا شناسنده ی نیک و بد باشی... در سوگنامه ی فرود نیز از "آز" سخن می رود و... هم چنان تا گفتار بوذرجمهر خردمند، همه جای شاهنامه، "آز" در مقابل خرد پهلوان ایستاده است.

اما در باورهای اساطیری ما، "مادینه" در دو هیات و با دو سرشت متضاد دیده می شود؛ یکی در پیوند با طبیعت، زمین، آب، گیاه، و از همین رو نماد مادر، باروری و زایندگی؛ جنبه ی زیبای زندگی، برکت و عشق است. این جنبه از مادینه "اثیری"ست، بی آلایش و پاک سرشت است. در طرف روشنایی و نیکی، "اسفندارمذ" را می بینیم؛ دختر اهورمزدا، یکی از امشاسپندان هفتگانه با "تجلی های اهورایی، نمونه ی پرهیزگاری، بردباری و وفاداری، فرشته ی نگاهبان زمین، باروری، ماه و گیاه ...". ماه و خورشید (مهر) هر دو در ارتباط مستقیم با طبیعت و باروری اند، و نماد روشنایی. هم چنین است "اردویسور آناهیتا"، نگاهبان آب های پاک؛ "بلند بالای میانه باریک و زیباروی، زن - خدایی با پستان های پر و پیمان و گیسوان انبوه فروهشته، سرچشمه ی همه ی رودها، نماد آب و آبادانی، سبزی و خرمی، برکت تمامی ناپذیر...".

جنبه ی دیگر مادینگی در اساطیر ما، همان گونه که دیدیم، رابطه ی تنگاتنگی با "آز"، طمع و خواستن دارد؛ مظهری ست از "گناه و تاریکی، شب و مرگ، کینه و نفرت"؛ جنبه ی پتیارگی و "لکاته"گی. از آنجا که بنیاد باورهای ما بر هستی "دو بنی" و "دوگانه" استوار است، اهریمن نیز چون اهورمزدا، دختری دارد با خویشکاری هایی متفاوت از، و متضاد با "اسفندارمذ"، و مشابه با اهرمن؛ "جهی" دختر و مددکار اهریمن، تنها دیوی ست که "اهرمن" را از گیجی و و خواب گران بیدار می کند و به آشوب در آفرینش اهرمزد، بر می انگیزد. "جهی" نماد دیو "آز"، "بلعنده و نابود کننده"ی هر آن چیزی ست که به دست آید؛ این نماد فحشاء و تبهکاری، "فریبنده و گمراه کننده ی مرد پرهیزگار، آزمند و بدسرشت"، زشت ترین روسپی ویرانساز، نیز از جنس مادینه است. پنداره ی دیگری از جنس مادینه نیز هست که همچون "جهی" بد هیبت و بد شگون است، "جادو"ست، و "پری"ست. در اوستا، پریان گمراه کننده ی پاکان و پرهیزگاران اند که در هیات زنان زیبا و دلربا، "مردان را از رستگاری باز می دارند"! "پری" بعدها نقش جادویی اش را در پشت جنبه ی زیبایی افسانه وارش پنهان می دارد و بصورتی رازآمیز و خیالی در افسانه ها ظاهر می شود، به گونه ای که بیشتر "مایه ی سودازدگی و شوریدگی، دیوانگی و از دست رفتن عقل و هوش" است. "واجب است دانستن که مردم بدو فرقت اند اندر عالم دین؛ یک فرقت پریان، دیگر آدمی. و پریان دو فرقت اند، که هر که از ایشان بر طاعت بماند، فرشته بیرون شود ازین عالم، و هر که از طاعت بازگردد، دیو (جادو) بیرون شود ازین عالم. و معروف است میان عامه که پری نیکو روی است و دیو، زشت روی است، و چون زشتی دیو، به معصیت است، واجب است که نیکویی پری بطاعت است".(ناصرخسرو، جامع الحکمتین) پس دو جنبه ی "دیو" و "پری"، دو سوی زشتی و زیبایی ست که هر دو از جنس مادینه اند.

به این صورت، جنس مادینه با دو سرشت توامان؛ در دو جلوه ی ایزدی – اهریمنی، روشنایی و تاریکی در خاطره ی قومی ما باقی مانده که از اسطوره به حماسه، و از آنجا به افسانه و ادبیات ما راه یافته است. در داستان ها و افسانه های قومی ما نیز، زن در هر دو هیات، و گاه توامان، اما با یک خویشکاری واحد ظاهر شده است. به این معنی که در عین حال، دو وجه آب و آبادانی، و بیابان و خشکسالی، دو وجه بارز پری / جادو در یک زن دیده می شود. وجه پری، زیبارویی که همیشه کنار چشمه و طبیعتی زیبا ظاهر می شود، و وجه عجوزه که در هیات جادو و اژدها، نماد خشکسالی و برهوت است. شخصیت "جادو" یا عجوزه ای که خود را به صورت "پری" با چهره ای زیبا می آراید و در خیال فریفتن و نابودی مرد است، جنس مادینه است با دو سرشت توامان؛ اثیری و لکاته!

دیدیم که قهرمان حماسه (جنس نرینه) در هیات پهلوان که نماد "خرد" و پرهیزگاری و راستی ست، ظاهر می شود. خرد و پرهیزگاری و راستی "مرد – پهلوان" در همه جا آزمایش می شود؛ پسران فریدون ابتدا در بارگاه "سرو"، با پرسش های خردمندان، و سپس توسط پدر (فریدون) که به هیات اژدها بر سر راه آنان ظاهر می گردد، آزمایش می شوند. منوچهر نیز، زال را با پرسش های گونه گون و سپس در تیر و کمان و سواری و چوگان می آزماید. راستی و پرهیزگاری سیاوش با گذشتن از آتش آزموده می شود، فریدون بی کشتی از اروند رود می گذرد و این نشانه ی داشتن "فر" است، همان گونه که کیخسرو از "امو دریا" می گذرد و در آزمون "خسروانی" پیروز می شود. باری، گذشتن از هفت خان، کشتن گرگ و شیر و اژدها و گذشتن از تاریکی و برف و سرما و گرما و تشنگی و گرسنگی و دیگر عوامل طبیعی، نیز آزمون تحمل و بردباری پهلوان در سلطه بر "درون" و "بیرون" خویشتن است. از متون اوستایی و زرتشتی تا حماسه، تنها سه تن از "هفت خان" می گذرند؛ در متون مذهبی "گرشاسب" است و در حماسه رستم و سپس اسفندیار، گشاینده ی هفت خان اند. "در این آزمون ها گذشته از یال و کوپال و دل شیر، نخستین آفریده ی خداوند، یعنی خرد نیز نه تنها ناگزیر است بلکه نخست مرد را بدان که سرچشمه ی دانش است می آزمایند". (شاهرخ مسکوب، بخت و کار پهلوان در گذشتن از هفت خان، ایران نامه 1، زمستان 1370).

می دانیم که شاهان از نخستین آنها گیومرث، دارای فر شاهنشهی هستند و این فر، نماد پاکی و اهورایی ست که آنها را از دیگر همتایان خود برجسته می سازد، و شایسته ی پادشاهی. کاووس و گشتاسب در اوستا و متون زرتشتی، بر خلاف حماسه که یکی "بی مغز" و دیگری ناشایست و حیله گر است، نماد فر و شکوه شاهی اند؛ در فر و شکوه کاووس همان بس که سیاوش از پشت او به جهان می آید و در دوران گشتاسب، زرتشت پیامبر دین بهی را عرضه می کند و گشتاسب خود گسترنده ی دین بهی ست. پهلوان در حماسه اما، نماد مردمی، یاری دهنده ی شاه و نگهدارنده ی سرزمین از دشمنان و اهریمنان، نماد راستی و خرد است و در قامت رستم از شاه برتر نشان داده می شود (تهمتن، تاجبخش است)!

در هفت خان رستم و هفت خان اسفندیار، هر دوجا در خان چهارم، عجوزه ی "پتیاره"ای در ظاهر زیبای "پری" ظاهر می شود تا پهلوان را بفریبد، و رستم یا اسفندیار با کشتن عجوزه، از فریب "آز" و بند "پتیاره" می گذرند و از خان (آزمون) پیروز بیرون می آیند. چنین می نماید که در همه جای آیین و اسطوره تا حماسه، و سپس در افسانه ها و قصه های ما، مخلوق اهرمن در چهره ی زنی (جهی؛ آز، پری یا عجوزه ی جادوگر) ظاهر شده و قصد فریب مخلوق اهرمزد (مرد پرهیزگار، شاه و پهلوان، خردمند) را دارد، تا فر شاهی و خرد پهلوانی را از او برگیرد و او را از خرقه ی "نماد" خود خارج کند؛ به زبان دیگر خویشکاری مرد (خرد او را) از او دور کند. مادینه ای بد نهاد اهریمنی و به کهنسالی و زشتی اهریمن، پتیاره ای پیر است و در برابر نیروی بنیان کن پهلوان، سلاح او نیرنگ و آز است. خود را چون "پری" آراستن و مرد را در نیمه ی راه افکندن... به ویژه آن که جادوی پری نما (یا پریچهره ی جادو سرشت) مانند اژدها در کنار چشمه، آب حیات بخش را از انسان (مرد پرهیزگار) دریغ می دارد. آب در زندان جادو و جادو زندانبان آب است. (شاهرخ مسکوب، ایران نامه، سال دهم، بخت و کار پهلوان در آزمون هفت خان)

زنان نامدار شاهنامه

آنچه در ابتدای این مقال به عنوان عناصر مشترک در وجود اغلب زنان حماسه یاد کردیم، بطور خلاصه این بود که اولن؛ همه ی زنان نامدار شاهنامه به محدوده ی غیرایرانی (انیرانی، اهریمنی، بیگانه) تعلق دارند؛ رودابه دختر مهراب شاه کابلی، نواده ی ضحاک است، تهمینه دخت شاه سمنگان از محدوده ی تورانی ست، سوداوه دختر شاه هاماوران (از قبایل عرب، یمن؟)، مادر سیاوش، نواده ی گرسیوز تورانی ست، جریره دختر پیران ویسه، فریگیس و منیژه دختران افراسیاب اند و بالاخره کتایون دختر قیصر روم است؛ همه به سرزمینی دیگر، به قبیله ی دشمن (بن مقابل، بن اهریمنی) تعلق دارند. در مقابل، شوهران همه نامداران ایرانی (اهورایی) اند و فرزندان نیز، برومندی، نیکی و روشنایی، "فره" و "خرد" را از پدران به ارث برده اند. از سوی دیگر تمامی این زنان، ناگهان جایی در قصه ظاهر می شوند و روشن نیست کجا، کی و چگونه به دنیا آمده اند، و کی و کجا یه مرگ می رسند. بجز جریره و سوداوه (به مرگ سوداوه بعدن خواهیم پرداخت)، پایان زندگی بقیه روشن نیست؛ "از پس پرده" ظاهر می شوند و در پس پرده از نظر دور می گردند.

ویژگی مشترک دیگر اکثر زنان حماسه، زیبایی ست؛ جملگی "پری"رویانی هستند "در پس پرده"ی شاهی، امیری یا بزرگی از قبیله ی دشمن که پهلوان- شاهزاده – مرد ایرانی ناگهان از حضورشان باخبر می شود، نادیده دل به آنان می سپارد، و یا با شنیدن آوازه ی زیبایی شان، آنان را از پدر "طلب" می کند. برخی نظیر رودابه، تهمینه، منیژه و کتایون، به اختیار خود، مردشان را بر می گزینند و دیده یا نادیده، دل به او می بازند و از او دلربایی می کنند. جندل گرد جهان می گردد و در می یابد که "سرو" شاه یمن، در پس پرده سه "ماه" دارد که شایسته ی فرزندان فریدون اند. دختران طی تشریفاتی به همسری پسران فریدون در می ایند، و دیگر از آنها خبری نمی شود. حتی منوچهر، نواده ی دختری ایرج، از مادری بی نام، از کنیزکی ست در اندرون ایرج که از او آبستن شده است. هنگام دیدار زال از کابل، یکی از نامداران از دختر مهراب می گوید؛

پس پرده ی او یکی دخترست                              که رویش ز خورشید نیکوترست

ز سر تا به پایش به کردار عاج                           به رخ چون بهشت و به بالای ساج

بران سفت سیمینش مشکین کمند                          سرش گشته چون حلقه ی پای وند

رخانش چو گلنار و لب ناردان                            ز سیمین برش رسته دو نار دان

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ                        مژه تیرگی برده از پر زاغ

باری، بهشتی ست "سرتاسر آراسته". پرستندگان نیز در وصف رودابه به "ریدک" پهلوان، چنین می گویند؛

به بالای ساج ست و هم رنگ عاج                       یکی ایزدی بر سر از مشک، تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو به خم                            ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش به تنگی دل مستمند                                 سر زلف چون حلقه ی پای وند

نفس را مگر بر لبش راه نیست                           چنو در چهان نیز یک ماه نیست

تهمینه دختری ست در پس پرده ی شاه سمنگان که در دل شب، از پس برده ی شمع به دست ("سیاهی" روشنایی به دست!) به خوابگاه رستم وارد می شود، "چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی"؛

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند                             به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود و تن جان پاک                           تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

ازو رستم شیردل خیره ماند                                برو بر جهان آفرین را بخواند

زیبایی که "زمینی" نیست (بهره ندارد ز خاک) و رستم با دیدار او "جهان آفرین" را به نام می خواند. تهمینه خود در وصف خویش می گوید؛

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست                          چو من زیر چرخ بلند اندکیست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا                             نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

مادر سیاوش نیز، ناگهان در بیشه ی شکار، پیش روی طوس و گیو ظاهر می شود؛

به بیشه یکی خوبرخ یافتند                                 پر از خنده لب، هر دو بشتافتند

به دیدار او در زمانه نبود                                   ز خوبی برو بر، بهانه نبود

پهلوانان بر سر تصاحب آن "خوبرخ"، اختلاف نظر دارند، پس داوری نزد کاووس می برند؛

چو کاووس روی کنیزک بدید                              بخندید و لب را به دندان گزید

هنگام اقامت سیاوش در توران، پیران ویسه به سیاوش که از دوری ایران اندوهگین است، از دختران افراسیاب و گرسیوز می گوید؛

پس پرده ی شهریار جهان                                 سه ماهست با زیور اندر نهان

که گر ماهشان دیده بودی به راه                           ازیشان نبرداشتی دیده ماه

سه اندر شبستان گرسیوز اند                               که از مام و از باب با پروز اند

و در وصف فریگیس، دختر بزرگ افراسیاب می افزاید؛

فریگیس مهتر ز خوبان اوی                               نبینی به گیتی چنان روی و موی

به بالا ز سرو سهی برترست                               ز مشک سیه بر سرش افسرست

شود ماه پر مایه پیوند تو                                   درفشان شود فر و اروند تو

گرگین در وصف منیژه، دیگر دخت افراسیاب نیز، نزد بیژن با همین صفات یاد می کند که "درخشان کند باغ چون آفتاب". و همین طور در مورد "ناهید" دختر قیصر که پس از همسری گشتاسب و در ایران، نامش کتایون می شود... همه زیبایان پوشیده روی اند در پس "پرده"، که با تمثالی سحرانگیز توصیف شده اند؛ بالا بلند چون سرو، با گیسویی "مشکین" به بلندای "شب"، چشمانی سیاه و جادویی، با لبی به خنده خوش و چهره ای زیبا چون "ماه" و حضوری درخشنده چون "خورشید"، با آوایی نرم و شرمگین و... پیش از این به اوصاف دو نماد "اثیری" و مادینه در باورهای کهن ایرانی؛ "اسفندارمذ" و "آناهیتا" اشاره کردم. می بینیم که زنان حماسه تا چه اندازه به این نمادهای اساطیری شباهت می برند؛ اسفندارمذ؛ "تجلی اهورایی، نمونه ی پرهیزگاری، بردباری و وفاداری، فرشته ی نگاهبان زمین، باروری، ماه و گیاه ..." (در ارتباط مستقیم با طبیعت و باروری)، و "اردویسور آناهیتا"، نگاهبان آب های پاک؛ (زن – خدا) "بلند بالای میانه باریک و زیباروی، با پستان های پر و پیمان و گیسوان انبوه فروهشته، سرچشمه ی رودها، نماد آب و آبادانی، سبزی و خرمی، برکت تمامی ناپذیر...". 

از سوی دیگر بسیاری از مشخصات بارزی که در وصف زنان حماسه آمده، شباهت های نزدیکی به صفات پریان و جادوان دارد؛ سیاهی چشمان و گیسوهای بلند و مشکین و... در خان چهارم از هفت خان رستم، زن جادو چون آوای چامه ی رستم می شنود؛

بیاراست خود را بسان بهار                                وگر چند زیبا نبودش نگار

اسفندیار نیز در خان چهارم خود، با پری جادویی با همین اوصاف رو در رو می شود، پری جادو پیش از آن که بر اسفندیار ظاهر شود، خود را می آراید؛

بسان یکی ترک شد خوبروی                               چو دیبای چینی رخ، از مشک موی

از سوی دیگر پریان جادو رابطه ی تنگاتنگی با چشمه و آب و گیاه و ماه و خورشید دارند. رستم در خان چهارم به مکانی می رسد چون بهشت؛

درخت و گیا دید و آب روان                                چنان چون بود جای مرد جوان

چو چشم تذروان یکی چشمه دید                           یکی جام زرین بدو در نبید

هرجا پری جادویی حضور دارد، آفتاب درخشنده است و ماهتاب وسوسه گر. رستم از خوان گسترده، جامی شراب می نوشد و طنبوری به دست می گیرد و آواز سر می دهد و از روزگار بد خویش می نالد و ... صدایش به پری جادو می رسد که دامی چنین با خوردنی و نوشیدنی سر راه پهلوان گسترده است. اسفندیار نیز در خان چهارم، به منظره ای مشابه می رسد؛

یکی بیشه یی دید همچون بهشت                           تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت

ندید از درخت اندرو آفتاب                                  بهر جای بر، چشمه یی چون گلاب

اسفندیار هم جام شرابی می نوشد و طنبور می نوازد و آوا سر می دهد و از روزگار بد خویش می نالد و.. آواز اسفندیار به گوش پری جادو می رسد و خود را می آراید و ظاهر می شود؛

به بالا چو سرو و چو خورشید روی                                           فروهشته از مشک تا پای موی

می بینیم که "بالای چون سرو" و "گیسویی سیاه و بلند" چون شب (مشک)، در وصف زیبایی زنان حماسه و پریان (جادوان)، یکسان آمده است؛ از زیبایی به ماه و از درخشندگی به خورشید شباهت می برند. پس زنان حماسه از یک سو صاحب خصال "اثیری" اند و در دیگر سو از ویژگی های "پری"وار برخوردارند. با این تفاوت که زنان در حماسه، در ابتدای ظهور خویش و هنگام دلربایی از قهرمان (مرد پرهیزگار)، دارای جلوه ای "پری"وارند (زیبا و دلربا، از قبیله ی دشمن) اما پس از وصال و همسری پهلوان – شاه (صاحب "خرد" و "فره")، جلوه ی جادویی شان محو می شود و جنبه ی اثیری شان ظاهر می گردد، همچون اسفندارمذ، تجلی اهورایی دارند و نمونه ی "بردباری و وفاداری، فرشته ی نگاهبان زمین، باروری، و..." (همسر) و چون "اردویسور آناهیتا"، نگاهبان آب های پاک؛ "با پستان های پر و پیمان" (مادر) و "نماد آب و آبادانی، سبزی و خرمی، برکت تمامی ناپذیر..."، اند!

زنان حماسه در ابتدای ظهورشان در جلوه ی پری وار (جادویی)، از ویژگی های بارزی چون شجاعت و گستاخی در حد و حدودی مردانه نیز، برخوردارند و رفتارشان نسبت به ارزش های زن ایرانی (اهورایی) ورای مرزهای اخلاقی ست. رودابه، پنهان از مادر و پدر، زال را به خوابگاه خویش می خواند و "گیسوی بلند و سیاه" را از پنجره ی قصر می آویزد تا زال از آن چون کمندی بهره جوید و به بام قصر آید. و در خلوت پنهانی آنان، "تمامی شب به بوس و کنار" می گذرد. همین رودابه اما پس از وصال، به همسری وفادار و فرمانبر و سرسپرده و مادری فداکار و پر عطوفت متحول می شود.

تهمینه نیز، شبانه به خوابگاه رستم می آید، خود می گوید که "خرد" را از بهر "هوا" کشته است؛

یکی آنک بر تو چنین گشته ام                              خرد را ز بهر هوا کشته ام

و دیگر که از تو مگر کردگار                              نشاند یکی پورم اندر کنار

او از مرد آرزوهایش طالب "فرزند" پسری ست که چون پدر، سترگ و پهلوان و نامدار شود. خواسته ای که اغلب زنان حماسه دارند، بی آن که همگی از آن سخن گویند؛ تفویض خود به پهلوان – شاه و بهره جویی از "فره" و "خرد" مرد! شرط بزرگ تهمینه در مقابل پذیرش رستم، بازگرداندن اسب (رخش) به اوست؛ "سمنگان به پای آورم" و "اسبت بجای آورم"! (خواهیم دید که گم شدن رخش نیز به احتمال قوی، ترفندی ست جادو وشانه)

مادر سیاوش نیز شبانه از ضرب و شتم پدر می گریزد و پهلوانان به دنبال نخجیر (طوس و گیو)، او را در بیشه "می یابند"؛ "به بیشه یکی خوبرخ یافتند"، ناگهان "خوبرخ" سر راه طوس و گیو ظاهر می شود. طوس از آن "فریبنده ماه" می پرسد کیستی، و زن ماجرا را شرح می دهد. پهلوانان اما بر سر تصاحب "خوبرخ" اختلاف نظر دارند و بر آن می شوند "که این ماه را سر بباید برید" تا اختلاف از میان پهلوانان (مردان) برخیزد! اما به پیشنهاد گودرز، داوری به کاووس می برند. شاه با دیدن "خوبرخ"، برای رفع اختلاف میان پهلوانان، راهکار بهتری دارد؛ "ماه" را به شبستان خویش می فرستد. می گوید؛ شایسته ای که تو را "سر ماه رویان" کنم. زن نیز؛

چنین داد پاسخ که دیدم تو را                               ز گردنکشان برگزیدم تو را

چندی بعد "کودکی چون پری" (سیاوخش) از او پدید می آید و حضور مادینه ی "بی نام"، سیه گیسوی "فریدونی نسب"، با زاده شدن فرزند پسر، بکلی فراموش می شود. کودک می بالد و بزرگ می شود و سرنوشتش به توران می افتد و بارها با گرسیوز، پدر بزرگ مادری اش در بزم و رزم و شکار و میدان همراه اند، از این خویشاوندی اما نه تنها یادی نمی شود که گرسیوز در کار این نواده ی خویش، سوسه ها می کند و سرانجام سبب کشته شدنش می شود.

منیژه، چون روی و موی بیژن را می بیند، دایه را به پیغام، نزد او می فرستد و بیژن را به درگاه خویش می خواند؛

گر آیی خرامان به نزدیک من                              بیفروزی این جان تاریک من

و چون بیژن قدم به درگاه منیژه می گذارد؛

منیژه بیامد گرفتش به بر                                   گشاد از میانش کیانی کمر

چنان که گویی آشنای چندین ساله اند، پای بیژن را با مشک و گلاب می شویند و به خوردن می نشینند و می و رود و سرود. سه روز و سه شب بدینسان در بیهشی و مستی می گذرانند و چون هنگامه ی رفتن بیژن می رسد، منیژه دلتنگ از این جدایی؛

بفرمود تا داروی هوش بر                                 پرستنده آمیخت بر نوش بر

بیژن بیهوش را خفته، در چادری می پیچند و پنهان، به قصر منیژه می برند. چون بیژن بیدار و هشیار می شود و خود را در آن وضعیت می یابد، گرگین را نفرین می کند که مسبب این گرفتاری شده. منیژه اما او را دلداری می دهد که به آنچه اتفاق نیفتاده، میندیش؛

منیژه بدو گفت دل شاد دار                                  همه کار نابوده را باد دار

پس باز، خوان می گسترند و به خوردن و نوشیدن و عیش می گذرانند؛

ز هر خرگهی گلرخی خواستند                              به دیبای چینی بیاراستند

پریچهرگان رود برداشتند                                   به شادی همی روز بگذاشتند

تا قصه ی پنهان، آشکار می شود و به گوش افراسیاب می رسد و...

کتایون نیز، خواب پهلوان بیگانه را می بیند و روز، چون در میان یلان، گشتاسب را با آن یال و گوپال، در گوشه ای نشسته می بیند، همان پهلوان بیگانه را انتخاب می کند و پدر را از این که بجای پهلوانی "نامدار"، بیگانه ای "گمبوده" و "نادار" را به همسری برگزیده، خشمگین می سازد و سبب می شود تا قیصر هر دو را از قصر خود ترد کند، همان گونه که افراسیاب، کاخ و تاج از منیژه می ستاند و او را برهنه به بیابان، بر سر چاه بیژن می فرستد.

سوداوه اما از این قاعده ی "دو بنی"، تا اندازه ای استثناست. پس از تسلیم شدن شاه هاماوران، یکی از همراهان به کاووس می گوید که او (شاه هاماوران) دختری "اندر نهفت" دارد؛

که از سرو، بالاش زیباترست                              ز مشک سیه بر سرش افسرست

به بالا بلند و به گیسو کمند                                 زبانش چو خنجر، لبانش چو قند

بهشتست آراسته پر نگار                                   چو خورشید تابان به خرم بهار

او نیز، همه ی خصال "پری"وشانه را داراست، و چون به همسری به اردوی کاووس فرستاده می شود؛

ز هودج برون آمد آن ماه نو                               چو آراسته ماه، بر گاه نو

به رخساره بر کرده از گل نگار                           فرو هشته از غالیه گوشوار

دو یاقوت خندان دو نرگس دژم                            ستون دو ابرو چو سیمین قلم

چنان که کاووس نیز، هم چون زال در دیدار رودابه و رستم در دیدار تهمینه، یزدان را به نام می خواند... سوداوه اما از شاه، صاحب فرزند پسری نمی شود؛ پس هم چنان "پری" می ماند؛ چنان دلربا که کاووس "یک دل پر از مهر" او دارد. سوداوه بجای زادن فرزند پسر، دل به پسر شوهر (سیاوخش) می سپارد، او را با ترفند به شبستان می کشاند و ... او پس از بیرون آمدن از "هاماوران" و ماندن در ایران، بجای نقش اثیری "مادری" و "سرسپردگی"، پری و فریبا می ماند و همین او را شایسته ی طعن و لعن حماسه آفرینان می کند تا بخاطر سودای عشق به سیاوخش، جادو و افسونگرش بخوانند. سیاوخش ابتدا مایل نیست به شبستان برود و به کاووس می گوید؛

چه آموزم اندر شبستان شاه                                به دانش زنان کی نمایند راه؟

اما همین که بالاخره به اصرار پدر پای به شبستان می گذارد، تختی می بیند؛

بر آن تخت سوداوه ی ماه روی                           بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

یکی تاج بر سر نهاده بلند                                  فرو هشته تا پای مشکین کمند

"بهشتی از رنگ و بوی" با گیسوانی "مشکین" که تا پای، دراز است و چون "کمند"! سیاوخش می داند سبب مهر سوداوه به او چیست. با خود می گوید؛ "چنان دوستی نز ره ایزدی ست". او از مهتران شنیده که شاه هاماوران با کاووس و گردان ایرانی چه کرده است؛

پر از بند، سوداوه گر دخت اوست                         نخواهد هم این دوده را مغز و پوست

اگر سوداوه نیز، دخت آن شاه است؛ پر از بند و افسون، جز تباهی ایرانیان در سر ندارد. سوداوه به سیاوخش ابراز میل می کند؛

ز من هر چه خواهی همه کام تو                           برآید، نپیچم سر از دام تو

(همان آرزو که تهمینه در خوابگاه رستم داشت) پس سر سیاوخش "تنگ در بر می گیرد" و او را می بوسد، گویی که این زن "نبود آگه از شرم و باک"! سیاوخش ابتدا سر باز می زند که یزدان مرا از چنین زشتی دور دارد که؛

نه من با پدر بی وفایی کنم                                  نه با اهرمن آشنایی کنم

اما می اندیشد که با "این شوخ چشم"، نباید "سرد" گفت که چون؛ "بجوشد دلش، گرم گردد ز خشم" و؛

یکی جادویی سازد اندر نهان                               بدو بگرود شهریار جهان

همان به که با او به آوای نرم                              سخن گویم و دارمش چرب و گرم

پس او را ستایش می کند که "سر بانوانی" و "مهتری" و "مادری" و چنین رفتاری سزاوار تو نیست. سوداوه اما به کاووس گفته که سیاوخش، خواهان دختر اوست و خاطر شاه را از این "انتخاب"، خرسند کرده تا آنجا که گنجی از تاج و انگشتری و گوهر و خواسته به سوداوه بخشیده است. سوداوه؛ "به اندیشه افسون فراوان بخواند"؛

که گر او نیاید به فرمان من                                روا دارم ار بگسلد جان من

بد و نیک هر چاره کاندر جهان                            کنند آشکارا و اندر نهان

بسازم، گر او سر بپیچد ز من                              کنم زو فغان بر سر انجمن

پس به سیاوخش می گوید که هفت سال است از عشق تو روی زردم،

یکی شاد کن در نهانی مرا                                  ببخشای روز جوانی مرا            

پری جادو می خواهد با نیرومندی پهلوان – شاهزاده ی جوان بیامیزد و از بستر او "جوان برخیزد". تهدید می کند که اگر از خواست من سر بپیچی و به آرزویم نرسانی؛

کنم بر تو این پادشاهی تباه                                 شوده تیره روی تو بر چشم شاه

باری، سیاوخش تن نمی دهد و آن می شود، که شد. کاووس می داند که گنهکار، سوداوه است اما "یک دل پر از مهر" سوداوه دارد و توان گذشتن از او و کشتن او در کاووس نیست. پس داوری به "آتش" می کشد، و سیاوخش از آتش، پیروز می گذرد. شاه ناچار می شود فرمان به دار کشیدن سوداوه را بدهد. سیاوخش که هراس دارد پدر پشیمان شود و بر او سخت گیرد، بخشایش سوداوه را از شاه طلب می کند. کاووس که در این آروزست، پری را می بخشد اما او را سرزنش می کند که تو سبب شدی تا فرزند دلبندم را "در آتش انداختی" و "برین گونه بر، جادوی ساختی". سوداوه اما پس از بخشوده شدن نیز، "دگرباره با شهریار جهان / همی جادوی ساخت اندر نهان".

نکته ی دیگری که سخت کنجکاوی برانگیز است، نحوه ی تحسین مردان، هنگام رویارویی با زنان زیبای حماسه است. تقریبن در تمام موارد، اولین دیدار رودابه توسط سام و زال، دیدار تهمینه توسط رستم، دیدار مادر سیاوش توسط طوس و گیو و سپس کاووس، دیدار سوداوه توسط کاووس، و... پهلوان – شاه – مرد، یزدان را به نام می خواند، و این ستایشی ست از خلقت زیبایی توسط یزدان. اما در هفت خان رستم و هفت خان اسفندیار و بسیار جای دیگر نظیر سفر رستم در سرزمین دیوان و جادوان (مازندران)، "مرد پرهیزگار" با دیدن "دیو" و "پری"، پیوسته نام یزدان بر لب می آورد، و می دانیم که دیو و پری و جادو و عجوزه و ...، با شنیدن نام یزدان، دیو می گریزد، دود می شود، می هراسد و زیبایی "پری" (جادو) محو می شود، رنگ و بوی از او می ریزد و به واقعیت خویش، عجوزه ای "گنده پیر" باز می گردد. آوردن نام یزدان خود نوعی شکستن طلسم است. پهلوان بهررو با برخورد با هر زن زیباروی، از یزدان "یاد می کند" و این شاید همان واهمه ی فرهنگی ست که زن، اگر عجوزه ی جادو یا پری پنهان باشد که بخواهد در کار پهلوان فریبی کند، با نام یزدان رخ ببازد و رنگ و بوی از او بریزد و واقعیتش بر پهلوان آشکار شود! این همان "بسم الله"ی نیست که در تاریکی از ترس جن و شبح بر زبان می آوریم؟ یادمان باشد که گیسوی زنان حماسه همه جا "چون شب" سیاه و مشکین است و البته پوشاننده ی صورت (سیرت) واقعی آنان.

باری، همه ی این زنان برای رسیدن به تمایلاتشان (وصل مرد- پهلوان- شاه) از مرز بایدها و نبایدهای سنت و اخلاق می گذرند. بنظر می رسد آنان نطفه های روشنی و نیکویی اند که در جهان اهریمنی و در چنگ دیوان گرفتار اند و به وسیله ی قهرمانی اهورایی (ایرانی) نجات می یابند و به رستگاری می رسند (در افسانه های مردمی ما نظیر سمک عیار و امیرارسلان و... نیز این گونه زنان را می بینیم که توسط قهرمان از بند "دیو" رها می شوند). رفتار آنان چنان جسورانه و توام با شهامتی ورای قامت "زن" در اخلاق ایرانی ست، که گاه از سوی پدر و افراد قبیله ی خود نیز، سرزنش و شماتت می شوند. مهراب، اگرچه بیش تر نگران خشم منوچهر و سام است، اما در درون از این گستاخی دختر خویش نیز، آشوبیده است. تهمینه خود می گوید که؛ "خرد را ز بهر هوا کشته ام". سوداوه در ابتدا له کاووس و علیه پدر می ایستد و می خواهد که او را هم در همان زندان کاووس بند کنند. رفتار سوداوه سبب طعن و لعن پدر می شود(5). سپس که کاووس و جهان را به دنبال خواست خود می کشد، چون سیاوش را به چنگ نمی آورد، می شورد و بهر کاری دست می زند تا همان گونه که تهدید کرده، پادشاهی را بر او تباه کند. شاید همین شورش و شوریدن است (در مقابل سرسپردن و اطاعت) که به عشقی "گناه آلوده" متهم و در نگاه فرهنگی ما "پتیاره" و رسوا نامیده می شود. میل سوداوه به سیاوش، همانند خواهش تهمینه از رستم است، با این تفاوت که اولی همسر شاه است و عشقش "ممنوع" شمرده می شود، و دومی زیبارویی ست در پس پرده ی شاه بیگانه که آرزوی وصل پهلوان حماسه را دارد(6).

افراسیاب چون می شنود که منیژه در سرای خود با بیگانه ای خلوت کرده، فرمان می دهد بیژن را به دار زنند و چون پیران او را از بیم انتقام ایرانیان هشدار می دهد، می گوید؛

که بیژن ندانی که با من چه کرد                            به توران و ایران شدم روی زرد

نبینی کزین بد کنش دخترم                                  چه رسوایی آمد به پیران سرم

از این ننگ تا جاودان بر سرم                             بخندد همه کشور و لشکرم

چن او یابد از من رهایی به جان                           گشایند بر من ز هر سو زبان

به رسوایی اندر بمانم به درد                               بپالایم از دیدگان آب زرد

و چون بیژن را در چاه، نگون می آویزند، افراسیاب فرمان می دهد "به ایوان آن بدهنر" (منیژه) روند، تاج و گاه از او بستاند؛

بگوی ای بنفرین شوریده بخت                            که بر تو نزیبد همی تاج و تخت

به ننگ از کیان پست کردی سرم                          به خاک اندر انداختی گوهرم

با وجودی که قیصر سنت "انتخاب آزاد همسر" را خود بنیان گذاشته، چون خبر می شود که دخترش کتایون، پهلوانی گمبوده و بی نام و نشان را برگزیده؛

چنین داد پاسخ که دختر مباد                              که از پرده عیب آورد بر نژاد

اگر من سپارم بدو دخترم                                    به ننگ از کیان پست گردد سرم

هم او را و آن را که او برگزید                             به کاخ اندرون سر بباید برید

و چون وزیر دانا، قیصر را از این کار باز می دارد، قیصر کتایون و گشتاسب را بی هیچ مال و خواسته ای از کاخ خود بیرون می راند.

وجوه جادوگری را بصورتی کم رنگ و لطیف شده، در وجود زنان حماسه می شود مشاهده کرد؛ رودابه در گیسو انداختن و زال را به خوابگاه خود کشاندن، در مورد تهمینه نیز که دختری در پس پرده بوده، این پرسش پیش می اید که چگونه می تواند رخش را بیابد که به رستم وعده می دهد در صورتی که مرا به آرزویم (همبستری) برسانی، "اسبت بجای آورم" (رخش را به تو باز می گردانم)؟ می دانیم که "مرکب" پهلوان، بخشی از شخصیت اوست، به ویژه "رخش" که صاحب نام و هویت است (نامداران دیگری نظیر اسفندیار و سیاوش و کیخسرو و پرویز و... هم اسبشان دارای نام و هویت است). پس تهمینه می داند اسب کجاست و توان آن را دارد که ننگ بی اسبی را از دامان رستم بزداید. در برخی طومارهای نقالان از داستان رستم و سهراب، رستم از شکارگاه مخصوص تهمینه می گذرد و با تهمینه برخورد می کند و گم شدن رخش در مرغزار هم، امری اتفاقی نیست، بلکه با طرح و توطئه ی قبلی صورت می گیرد. وجود چنین روایتی از دیدار تهمینه و رستم، نسبت به روایتی که در شاهنامه آمده؛ دزدیده شدن رخش توسط تورانیان در مرغزار، و پیاده رفتن رستم در جستجوی اسب تا شهر سمنگان و... منطقی تر بنظر می رسد. چرا که خواست تهمینه دال بر همخوابگی با رستم و داشتن فرزند پسری از او، شباهتی تام به تخم کشی از اسبی با نژادی اصیل می برد. ضمن آن که حکایت از قدرت قبیله ای و جادویی تهمینه نیز دارد که می تواند رخش را یک شبه در سمنگان بیابد و به رستم برساند.

به وصفی دیگرگونه اما زنان حماسه، همین که به وصال پهلوان – شاه ایرانی می رسند، نطقه ی مرد – پهلوان – شاهزاده ی را در خود می پرورانند، و صاحب فرزند پسری می شوند که خصال نیکو را از پدر به ارث برده (منوچهر، رستم، سهراب، سیاوش، فرود، کیخسرو، اسفندیار) و گاه این فرزند، نظیر سهراب و کیخسرو علیه قبیله ی مادری می ستیزند. و بالاخره این که زنان نامدار حماسه از لحظه ی وصال، از "کنش" انیرانی خود تهی می شوند و خویشکاری شان به "باروری" و "زایش" تبدیل می گردد، و در نقش زنی وفادار، عشقشان نثار فرزند می شود، در مراقبت از فرزند می کوشند، و در انتها بر مرگ اوست که اشک می ریزند و زاری می کنند. سوداوه که از خود فرزند پسری ندارد، دچار این تحول (از پری افسونگر به زن اثیری) نمی شود، شیفته ی سیاوش (فرزند پسر شوهر) می گردد و در نقش "جادو" می ماند. عشقی که رودابه به رستم، تهمینه به سهراب، جریره به فرود، فریگیس به کیخسرو، و کتایون به اسفندیار دارند، سوداوه نثار سیاوش می کند، سوای آن که جادوی او در کششی ست که کاووس به او دارد. منیژه نیز در ربایش بیژن به جادو متوسل می شود (7).

پس نقش زن پس از "پدید" آمدن "فرزند شایسته"(پسر)، و با گذشتن از "بیگانگی" و ورود به قبیله ی شوهر، دگرگون می شود. پری افسونگر که در عشق و همبستری با مرد (پهلوان، شاه) با شهامت از مرزهای اخلاقی می گذرد، پس از وصل و آبستنی به زنی "اثیری"، مطیع شوی و فرزند، خردمند و پاکدامن استحاله پیدا می کند؛ زن چون از خود اراده کند، "پتیاره" و "پری" و "افسونگر" است و در طاعت و سرسپردگی، اثیری می شود، اسفندارمذگونه، آناهیتاوش.

هم از این روی، با وجودی که زنان حماسه در بسیاری از موارد ستوده شده اند، جای جای اما، چون سخن از "زن" به عنوان "جنس" می رود، چه از زبان شخصیت های قصه و چه از زبان راوی، با وصفی دیگرگونه از آنها یاد می شود. چون قرار است سیاوش از آتش بگذرد، زن (سوداوه) علت و سبب است، پس نفرین می شود؛

همی خواست دیدن در راستی                               ز کار زن آید همه کاستی

چن این داستان سر بسر بشنوی                           به آید تو را گر به زن نگروی

در انتها راوی اندرز می دهد که؛

به جامی که زهر آگند روزگار                              ازو خیره نوشه مکن خواستار

چو فرزند شایسته آمد پدید                                  زمهر زنان دل بباید برید

اسفندیار نزد مادر، از بد عهدی پدر می نالد و چون پاسخ کتایون، نفرین تاج و تخت است و منع کردن فرزند از رفتن به زابل، اسفندیار را اندیشه ی کتایون خوش نمی آید؛

که پیش زنان راز هرگز مگوی                            چو گویی سخن بازیابی به کوی

مکن هیچ کاری به فرمان زن                              به کاری مکن نیز فرمان زن

و در مقابل التماس و خواهش مادر که اگر خود می روی، زن و فرزند را به زابل نبر؛

به مادر چنین گفت پس جنگجوی                          که نا بردن کودکان نیست روی

چو با زن پس پرده باشد جوان                            بماند منش پست و تیره روان

رستم که از کشته شدن سیاوش، عزادار است، کاووس را لعن می کند که شیفته و فریفتگی اش به سوداوه، سبب مرگ سیاوش شده؛

بدو گفت خوی بد ای شهریار                              پراگندی و تخمت آمد به بار

ترا مهر سوداوه و بدخوی                                  ز سر بر گرفت افسر خسروی

کسی کو بود مهتر انجمن                                    کفن بهتر او را ز فرمان زن

سیاوش ز گفتار زن شد به باد                             خجسته زنی کو ز مادر نزاد

پس به اندرون کاووس می رود و؛

تهمتن برفت از بر تخت اوی                               سوی خان سوداوه بنهاد روی

ز پرده به گیسوش بیرون کشید                            ز تخت بزرگیش در خون کشید

به خنجر به دو نیمه کردش به راه                         نجنبید بر تخت کاووس شاه

کشته شدن سوداوه به دست رستم، شباهت تام به کشتن زن جادو در خان چهارم دارد. هر دو جا رستم زن را با خنجر به دو نیمه می کند.

دکتر جلال خالقی مطلق در زمینه ی داستان "رستم و سهراب"، پژوهشی دارد ارزشمند، که نشان می دهد اقوام ایرانی چگونه در گذر زمان، زشت کاری های "جهی" را از زنان بازگرفته اند، و افسون و اراده ی "پری"وار آنان در داستان های اساطیری را به ویژگی های "اثیری" واگردانیده اند. دکتر خالقی در پژوهش دانشمندانه اش تحت عنوان "یکی داستان است پر آب چشم" در یکی از شماره های "ایران نامه"، نشریه ی بنیاد مطالعات ایران در واشنگتن، با بررسی چهار روایت مشهور فرزند کشی پدران (روسی، آلمانی، ایرلندی و ایرانی) که بیش از روایات های دیگر بهم شباهت دارند، به نکات جالبی اشاره کرده است. او از روایت "هردودوت" در مورد افسانه ای از قول "هلن ها" (یونانیان) می نویسد؛ "اسکوت"ها درباره ی اصل خود افسانه ای داشته اند که هنگامی که پهلوان (اسکوت ها) در خواب بوده، اسبش را که سرگرم چراست، می ربایند و...الی آخر". خالقی در مطابقت غیر قابل انکاری که این افسانه با آغاز داستان رستم و سهراب دارد، می نویسد؛ "در رستم و سهراب نیز وقتی نیمه شب تهمینه به خوابگاه رستم می آید، به رستم می گوید که اگر آرزوی او (همخوابگی) را برآورده کند، رخش را خواهد یافت و به او باز می گرداند. رستم به خواست تهمینه تن می دهد و بامداد، رخش رستم آماده است...". در داستان رستم و سهراب شاهنامه نیز مصراعی هست که شاید به دلیل کوتاهی، کمتر کسی متوجه آن شده است. رستم چون از تمنای تهمینه و شرط او آگاه می شود؛

چو رستم بدانسان پری چهره دید                          ز هر دانشی نزد او بهره دید

و دیگر که از رخش داد آگهی                              ندید ایچ فرجام جز فرهی

به خشنودی و رای و فرمان اوی                         به خوبی بیاراست پیمان اوی

پس سوای زیبایی زنی که نیمه شب به تمنا به خوابگاه رستم آمده، همین که این زن "از رخش" آگاهی داده است، رستم "جز فرهی"، فرجامی در این کار نمی بیند و به خواهش تهمینه تن در می دهد. در تفاوت این داستان (افسانه ی اسکوتی) با روایت فردوسی از رستم و سهراب، دکتر خالقی می نویسد؛ "باید گفت اگر سواران ترک رخش را دزدیده اند و شاه سمنگان قول می دهد رخش را بیابد، دیگر چه معنی دارد تهمینه نیز همین قول را به رستم بدهد؟". و نتیجه می گیرد؛ پس در اصل داستان "سواران تورانی و شاه سمنگان (در ربوده شدن و یافنن اسب رستم) نقشی نداشته اند" بلکه "گشت داستان به صورت شفاهی" در میان اقوام ایرانی سبب شده تا "بخشی از نقش تهمینه به سواران تورانی و شاه سمنگان داده شود بی آن که نقش آغازین تهمینه بکلی زداییده شده باشد".

دکتر خالقی با اشاره به روایت مشابه روسی، می نویسد؛ "در روایت روسی حتی به عمل همخوابگی تفاخر شده و زن، رسمن روسپی نامیده شده" و در روایت اسکوتی هم "زن اصلن از نیمه ی پایین تن، مار یا اژدهاست. پس تهمینه نیز در نخستین صورت روایت (ایرانی) یک اژدها، یک جادو، یک روسپی، یک "جه" یا یک پری بوده است". خالقی با اشاره به "پری" در باورهای قدیم ایرانی، می نویسد؛ "پری طبق آیین ایرانی، زنی ست زیبا و بیگانه و اهریمنی کیش، که ماموریت دارد پهلوان را (که شخصیتی دینی – اخلاقی ست)" از راه راست به در کند. سپس با آوردن چند مثال نظیر داستان "برزونامه" که در آن؛ "سوسن، زنی چنگی و افسونگر از سوی افراسیاب، مامور فریفتن رستم می گردد... ولی در هدف خود موفق نمی شود..."، به داستان بیژن و منیژه اشاره می کند که؛ "اهریمن (افراسیاب) زنی جادو یا دختر خود (منیژه) را مامور فریفتن پهلوان (بیژن) می کند و این پری پس از فریفنن پهلوان با زیبایی خود، با ریختن داروی هوش بر (یا مانند سوسن رامشکر با ریختن بنگ) در جام پهلوان، او را بیهوش کرده و دست و پایش را بسته و تحویل اهریمن (افراسیاب) می دهد".

گواه دیگر روایت گرشاسب است که طبق گزارش "وندیداد"، یکی از پریان (آفریدگان اهریمن)، گرشاسب را می فریبد، که در "گرشاسبنامه"ی اسدی، آن پری اهریمنی به "دختر گورنگ"، پادشاه زابل تبدیل شده است. دکتر خالقی در انتها نتیجه می گیرد که "همه ی این زنان مهربان و شریف و آزاده، در اصل از خیل پریان و جادوان بوده اند"، چرا که "اهریمن با دستیارانش، دیوان و جادوان و پریان، به این نتیجه می رسند که پهلوان (خردمند، مرد پرهیزگار) را کسی می تواند از میان بردارد که هم نیروی او باشد". و این "هم نیرو" کسی ست "که از پشت خود پهلوان (فرزند او) باشد..." اما پسر پهلوان را نمی توان فریفت تا علیه پدر بشورد و او را بکشد، "مگر آن که (این فرزند) در دامان زنی جادو پرورده شده باشد...". پس اگر پهلوان (خردمند) فریب پری (زنی جادو) را بخورد و با او همخوابه شود، از او فرزندی خواهد یافت (نیمی پری، نیمی مرد پرهیزگار) که خصال نیکو و پهلوانی و خردمندی را از پدر میراث می برد و "جادو" و "پری"وارگی را از مادر، تا بدان خصلت "نکوهیده" به عملی "زشت" (جنگیدن با پدر به نیت کشتن او) واداشته شود. اما در مورد رستم که پریان با زیبایی بسیار، موفق به فریب او نشده اند، "اگر بتوان اسب پهلوان را ربود، می توان او را به همخوابگی با زن جادو مجبور ساخت"! چرا که می دانیم اسب پهلوان از اهمیت کلیدی برخوردار است و "اسب دیگری نمی تواند جای اسب پهلوان را بگیرد". زن جاود پس از همخوابگی با پهلوان، پسری می زاید که به زودی، یلی نیرومند می شود و "به فرمان اهریمن به راه می افتد تا پدر خود را یافته و بکشد". دکتر خالقی معتقد است که اگر در برخی از این روایات (جنگ پدر و پسر)، فرزند پهلوان موفق نمی شود (پدر خود را بکشد)، علت آن است که "با گشت زمان و گشتن باورها، تغییراتی در اصل افسانه صورت گرفته و "خطوط اساطیری آن رنگ زمینی و انسانی" به خود گرفته است. در مورد داستان ما، "اهریمن بدل به افراسیاب می شود و زن از صورت اژدها یا پری، تبدیل به انسانی واقعی (تهمینه)" می گردد. با این همه، خصلت های دیگر زن را هم چنان حفظ کرده اند؛ زن هنوز هم زیباست، از قبیله ی دشمن (بیگانه) است و خود به تن وارد خوابگاه پهلوان می شود، اظهار عشق و "طلب همبستری" می کند و...

با این وجود، هنوز هم به درستی نمی دانیم که زمینی و انسانی شدن قهرمانان اساطیری و تاریخی، به ویژه تبدیل و تبدل چهره ی زنان در داستان های شاهنامه، از خود فردوسی ست یا در منابع و ماخذ کتبی و شفاهی که فردوسی از آنها بهره برده نیز، این تغییرات به همین صورت وجود داشته اند. باری، منبع اصلی داستان های رستم و خانواده ی سام نریمان، به اعتبار دکتر مهرداد بهار و چند پژوهشگر غیر ایرانی، و هم چنین تایید دکتر جلال خالقی مطلق؛ اقوام "اسکوتی" بوده اند که شاخه ای از آنها (سکاها) در طی قرون پیش از میلاد، از حوالی خزر به نواحی امروزی سیستان کوچیده اند؛ "سکا"ها تابع مادها و هخامنشیان بودند، همان گونه که رستم در شاهنامه تابع شاهان ایرانی ست. "سکاها و یا اسکوته ها در پرورش شاهزادگان مادی نقشی را بعهده داشتند (هرودوت) که در شاهنامه در مورد تربیت سیاوش و بعدها بهمن، توسط رستم مشاهده می کنیم. (در دوران ساسانیان این نقش را اعراب به عهده دارند، رجوع کنید به داستان بهرام گور) "گذشته از این شاخه ای از سکاها در پیرامون سال 130 پیش از میلاد به خاور ایران سرازیر شدند و در نواحی سیستان امروزی باشش گرفتند و این سرزمین به نام آنها سگستان (سجستان، سیستان) نام گرفت".

به گزارش دکتر خالقی مطلق، در یک روایت ماندایی (اجداد کردهای جنوب عراق فعلی) رستم پهلوانی افغانی ست که هنگام شکار، اسبش را گم می کند و دنبال اسب تا چین می رود. روزی دختر شاه چین در چشمه ی آب تنی می کرده که حس می کند دو چشم از پس بوته ای او را تماشا می کند. دختر تن را در گیسوی خود می پوشاند و به رستم سلام می کند و می پرسد دنبال رخش می گردی؟ و... من اسبت را پیدا می کنم... بعدن معلوم می شود که شاهزاده خانم دارای مادیانی ست که او هم عاشق رخش رستم شده و... 

****   

زیرنویس ها؛

5- داستان سوداوه در این بخش، به داستان "مده آ" دختر پادشاه "کلشید" (نام سرزمینی در مشرق دریای سیاه و جنوب قفقاز) در اساطیر یونان شباهت دارد. مده آ، "جیسون" را که برای ربودن "پوست طلایی" به کلشید آمده، در مقابل پدر و سپاهیان او یاری می دهد و در نجات جیسون، حتی برادر خود را قربانی می کند.

6- داستان عشق سوداوه به سیاوش، همانند داستان "فدر" در اساطیر یونانی ست. فدر دختر مینوس به همسری "تزه" پادشاه آتن درآمد که همسر دیگری به نام "آنتیوپه" داشت. فدر عاشق "هیپولیت"، فرزند آنتیوپه و تزه شد اما هیپولیت که به زنان توجهی نداشت، به هوس نامادری خود بی اعتنایی کرد. فدر که از فاش شدن راز خود بیم داشت، صحنه ای پرداخت و هیپولیت را متهم کرد که قصد تجاوز به او داشته. تزه فرزند خود را نفرین کرد و از پوزئیدون خواست تا او را نابود کند و.... فدر پس از مرگ هیپولیت، از شدت علاقه به او، خود کشی کرد...

7- عشق در فرهنگ ما، بصورت زمینی (کشش و رابطه میان دو جنس) جزو محرمات است. هرآنچه به کشش میان دو جنس مربوط می شود، تحریم شده، مگر محدود به مقررات، در جعبه ی "زناشویی" و در چهارچوب "خانواده"، در بسته بندی "مجاز" و محدود به سنت. پس فرصت نیافته تا در بستری طبیعی رشد کند و از حد غریزه به رابطه ای خردمندانه تبدیل شود. چون ذهن فرهنگی ما از چنین تجربه ای در واقعیت خالی ست، پس در خیال، توام با شرم و گناه، و بصورتی مجرد و فردی شکل گرفته و رشد یافته است. در دنیای محرومیت و ممنوعیت، عشق بی آزمون و خطا، در قالب رویا و افسانه و داستان بروز داده شده، و به شکلی عارفانه و آسمانی تطهیر یافته، در گستره ی بی نظم خیال بال و پری گرفته و ناسوتی شده، نه زمینی و "شهوانی" و "ناپسند" و "غیراخلاقی"! وصف میان و سینه ی معشوقه در شعر حافظ، ارادت مولانا به شمس، نظربازی سعدی به غلام بچه و... نیز به گونه ای آسمانی تفسیر و تاویل شده است. فریبایی زن به افسون و جادو می ماند، که اگر تجلی کند و ملموس شود، "روسپی" گونه و فاسد است.

ادبیات ما نیز از هسته ی اصلی رابطه و دیالوگ، خالی ست، یک خطی و یک بعدی و یک طرفه است؛ ادامه ی شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و... در تخیلی یک سویه شکل گرفته اند، از همین رو به "وصال" نمی رسند، بلکه به ناکامی ختم می شوند. یکی از عشق، سر به بیابان می گذارد، دیگری تمام عمر خود را به کوه کندن می گذراند... زن، یعنی آنسوی این رابطه و گفتگو، غایب است، تا "پاک" بماند. زنی که در زندگی روزمره تجربه می کنیم، در خانه، پستو و خلوت، دور از چشم "عسس"، پیش از دسترسی، اثیری ست، و پس از وصل، لکاته می شود. مثل شهری تسخیر نشده که در خیال به بهشت می ماند، و با تسخیر، از شکل آرمانی اش تهی می شود. زن اثیری چون فتح شد، همچون مردمان شهر به زور اشغال شده، دست و پایی می زند تا تسلیم شود، مقهور و مطیع شود، و تبدیل شود به ضعیفه، استحاله پیدا کند به لکاته.

شاید یکی از علت های گورزا ماندن ادبیات معاصر ما نیز، همین است. با نظری به شرح احوال زنان نامدار معاصرمان، مثلن قرهَ العین، پروین و فروغ و... زندگی و اندیشه شان یا چون پروین سرشار از تصاویر "مردانه" است، پس طبق اخلاق شرع و عرف زمانه. روح ظلم ستیز و عدالت خواه پروین در عین ظرافت زنانگی و حفظ حرمت نبایدها (تابوها) اغلب مضامین و رنگ و بوی مردانه دارد. طبیعت، انسان (رهگذر، عسس، اوستاد، کودک، مست، ...)، حیوان (گربه، ماکیان، زاغ و...)، گیاه (سیر، پیاز، نخود، ...) نرینه اند و با نگاه و زبانی مردانه وصف شده اند. اگر ندانیم این قطعه از پروین است، پشت زیبایی وصف، به آن استعداد و توان شگرف زنانه نمی رسیم. گستاخی های شهامت مندانه ی قرهَ العین و فروغ اما با عبور بی پروا از مرز بایدها و نبایدها، نامشروع، غیراخلاقی، مردود و ناپسند اند، خراب و فاسد و فاحشه و اهریمنی اند.

عشق واقع بین که از کششی دو جانبه ی جنسی و روحی ناشی می شود، بخش می گردد به عشقی روحی، روانی، آسمانی، "بی شائبه"، و بخش دیگر، یعنی بخش جسمی و لمسی و حسی کمتر واجب، و بیشتر حرامی و معصیت گونه و "آلوده" است؛ عشق در نزد ما از "نیمه ی دیگر"ش تهی ست ... در ادبیات و شعر ما معشوق، هویت روشنی ندارد، آدرس مشخصی ندارد، قابل شناسایی نیستت، وگرنه "دستگیر" می شود، "رسوا" می شود، پس در پشت ابهام و ایهام در پرده ای کدر پیچیده شده است. در غزل "یغماگر" است، "شهرآشوب" و "دلربا" و ابروکمان و سروگونه و عناب لب و شوخ چشم و دلستان و شیرین رفتار و شکر گفتار و... اما بی چهره است تا "نشود فاش کسی آنچه میان من و توست". شاعر پیوسته مراقب است مبادا معشوق را به "دیگران" نشان دهد، رسوا کند، گرفتار محتسب و عسس کند، در ایهام و ابهام سخن می گوید مبادا "رازش از پرده برون افتد"؛ سایه سان در پی ات اما نظرم در چپ و راست / تا ندانند خلایق که تو منظور منی!

 

برچسب‌ها: زن، زنان شاهنامه