سرگذشت سرگردان کلیله و دمنه

 پرتو نادری

http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=181

سرگذشت سرگردان کلیله و دمنه

٢٣ حوت (اسفند) ١٣٨٧

(به بهانهء انتشارکلیله و دمنهء منظوم میر بهادر واصفی)

 چگونه گی کتاب کلیله و دمنه

کلیله ودمنه رشته حکایت های تمثیلی به هم پیوسته است از زبان جانوران که  در یک پیوند اجتماعی ظاهر می شوند.  سخن می گویند، مناظره می کنند، همدیگر را یاری می رسانند و یاهم توطئه پردازی می کنند، به جنگ و منازعه بر می خیزند. شاهی دارند و دادگاهی و جهت دادخواهی به دادگاه فرا خوانده می شوند و چیز های دیگر که دریک جامعهء انسانی وجود دارد. اساساً نویسنده و یا نویسنده گان این کتاب که تا هنوز به یقین نمی دانیم چه کسی یا کسانی بوده اند ، خواسته  اند تا چگونه گی مناسبات اجتماعی وشیوه های حکومتداری انسانها را  از زبان پرنده گان و جانوران دیگر بیان کنند. شاید این کتاب به گونهء اندرز نامه های جداگانه  برای امرای روزگار به وسیلهء  نویسنده گانی در زمانه های گوناگونی نوشته شده و بعداً چنان کتابی تدوین گردیده است. شاید هم این  کتاب ریشه در ادبیات و دانش عامیانه دارد! 

از این نقطه نظر کلیله انبانی است از پند واندرز ، حکمت عملی ،  دانش و شیوهء رهبری و حکومت داری  که در جامهء حکایت های تمثیلی بیان شده اند. در ادبیات غرب یک چنین حکایات تمثیلی را که به هدف پند و اندرز می آورند، فابل (Fable) می گویند.

 

دکتر سیروس شمیسا در کتاب« انواع ادبی» معمول ترین فابل را، فابل حیوانات (Beast Fable) می داند. او می گوید که« در این نوع حکایات، جانوران نماینده و ممثل آدمیانند، مانند آدمیان عمل می کنند و سخن می گویند. قدیمترین نمونهء این نوع فابل، فابل های منسوب به ازوپ (Aesop) است که برده بوده و در قرن ششم قبل از میلاد در یونان می زیست ویاد آور لقمان است.

کلیله و دمنه عالی ترین فابل در ادبیات فارسی هم از این نوع است که از مجموعهء فابل های کهن هندی موسوم به پنچه تنترا (Panchatantara) اخذ شده است.» منبع اصلی  کلیله و دمنه را به درجهء اول همان کتاب پنجه تنتره (پنج کتاب یا پنج دریا) و به در جهء دوم مهابهاراته (Mahabharata) می دانند که هر دو به زبان سنسگریت نوشته شده است.

ملک الشعرا محمد تقی بهار در جلد دوم کتاب معروف خویش« سبک شناسی»  در رابطه به نام اصلی کلیله و دمنه می نویسد که:(( نام اصلی کتاب به زبان سنسگریت«  کرتکا دمنکا» بوده است و در زبان پهلوی« کلیگ و  دمنگ» گفتند، و در زبان دری که گافهای اواخر کلمات به هاءغیر ملفوظ بدل می شود« کلیله و دمنه » شده است.)) هرچند هنوز نویسنده یا نویسنده گان کتاب ناشناخته مانده اند، با این حال برهمنی به نام بید پای را راوی این حکایت ها می دانند. دکتر غلام حسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» می نویسد که:« افسانه های کلیله و دمنه را بر همنی به نام « بید پای» به اشارهء رای هند- دابِشلیم- برای او روایت کرده است .در حقیقت پیوند این قصه ها با یکدیگر همین وحدت راوی و مخاطب اوست وبس»

او همچنان  به قول دکتر ایندو شیکهر در« پنجاتنترا» آورده است که کلمهء «بید پای» صورت تحریف شدهء وید یا پاتی (Vidyapati) است که مرد دانا معنی دارد.

کلیله و دمنه در درازای زمانه ها پیوسته مورد توجه سلاطین و ملوک خاور زمین بوده است. آن را می خواندند. گویی این کتاب برای آن نوشته شده بود تا کتاب ویژهء سلاطین و آنهایی باشد که اندیشهء سلطانی در سر می پروریدند.

ملک الشعرامحمد تقی بهار در جلد دوم کتاب «سبک شناسی » آن جا که در پیوند به کلیله و دمنه سخن می گوید  در همین زمینه چنین نوشته است:« وقتی  جاسوسی از لشکر بهرام چوبین پس از آن که با هرمزد خلاف آشکار کرده بود به مداین باز گشت شاهنشاه از وی در ضمن سوالها پرسید که بهرام اوقات فراغت را چگونه می گذراند؟ آن مرد گفت: بهرام هنگام فراغت در خرگاه به خواندن کلیله و دمنه وقت می گذراند.»

 

امروزه کلیله و دمنه  یک کتاب جهانیست وشاید کمتر کتابی را بتوان یافت که در نزد مردمان جهان، زبانها و فرهنگ های گوناگون این همه مورد پذیرش و مقبولیت واقع شده است.

  این کتاب به شمار زیادی از زبانها جهان چون فارسی دری، پشتو، عربی ،  یونانی،ترکی، اسپانیایی، روسی، آلمانی و ارمنی ترجمه شده است.

غیر از این  به سال 1287 خورشیدی ترجمهء سریانی از کلیله پیدا شده است که« پرودیوت» یک روحانی عیسوی مذهب آن را بر اساس ترجمهء پهلوی به سال 570  میلادی،  نه سال پیش از در گذشت انوشیروان به سریانی ترجمه کرده است.

دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب « دیداری با اهل قلم» کلیله ودمنه را از جملهء منت های دانسته است که هند بر فرهنگ  و تمدن جهانی دارد.با این حال این همان ترجمهء پهلوی بوزرجمهر  حکیم یا برزویه طبیب بود که  راه کلیله را به سوی زبانها و فرهنگ های گوناگون جهان باز کرد. تا پیش از این  کلیله کتابی بود که رای هندی آن را چنان گنجینه یی در گنجورخانهء خویش نگهداری می کرد. اجازهء خواندن و نسخه برداری از آن را به کسی نمی داد. اگر برزویه نامهء انوشیروان را نمی داشت  شاید هیچگاهی نمی توانست به این کتاب دسترسی پیدا کند .

 

 

برزویهء طبیب به دنبال کلیله و دمنه

کلیله سرگذشت درازی دارد. سده های دوری را پشت سر گذاشته تا به ما رسیده است. در ین سفر دراز گاهی بر آن چیزی های افزوده و گاهی هم چیز های از آن کاسته اند؛ اما در تمام این کاهش ها و افزایش ها کوشیده شده است تا پیام اصلی کتاب که  همانا گسترش دانش ، حکمت و اندرز و بیان شیوه های بهتر زیستن ، فن و مهارت های کشور داری  و حکومت داری می باشد،کماکان نگهداری شده و پرورش بیشتری یابد.

 بر اساس  گفتار فردوسی درشاهنامه،  کلیله و دمنه کتابی بوده است از هندوان که  درروزگارانوشیروان خسرو پسر قباد پادشاه ساسانی که در میان سالهای (531-579) میلادی حکمرانی داشت، به وسیله ء بر زویه یا برزوی، بزرگ پزشکان دربار او از هند به ایران  آورده شد. فردوسی در داستان کلیله و دمنه به روایت           (  شادان برزین   )می گوید که  برزویهء طبیب روزی به نزد انو شیروان می شود و می گوید که در دفتر هندوان خوانده است که در یکی از کوهای هند گیاهیست که داروی آن  می تواند مرده یی را به سخن در آورد:

 

من امروز در دفتر هندوان

همی بنگریدم به روشن روان

چنین بد نبشته که بر کوه هند

گیاییست چینی چورومی پرند

که آن را چو گرد آورد رهنمای

بیامیزد و دانش آرد به جای

چو بر مرده بپراگند بی گمان

سخنگوی گردد هم اندر زمان

 

این سخنان در نزد انوشیروان شگفتی انگیز می نماید و می گوید  که شاید، رمزی در میان باشد و باید آن را آزمون کرد:

 

اگر نوشگفتی شود در جهان

که این گفته رمزی بود در جهان

انوشیروان نامه یی به رای هند می نویسد و هدایای نیز برای او بر می گزیند. برزویه با نامه و هدایای انوشیروان  راهی  سر زمین  جادویی هند می شود. نامه را به رای می دهد . رای برزویه را گرامی می دارد و گروهی از طبیبان را با او یار می سازد تا در کوهستان ها به تحقیق و جستجوی چنان گیاهی بپردازند. برزویه ازگیاهانی زیادی دارو می سازد و دارو ها را  می آزماید؛ اما به نتیجه یی نمی رسد.

سر انجام بروزیه از آن جماعت سراغ پیر دانا ، کارآزموده و روزگار دیده یی را می گیرد تا شاید او بتواند این راز را بگشاید. از چنین کسی به برزویه می گویند و او به نزد آن پیر دانا می رود . وقتی به پیر دانا از موجودیت چنین گیاهی در کوه هند می گوید، پیر دانا چنین پاسخ می دهد:

 

گیاه چون سخن  دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او را شکوه

تن مرده چون مرد بی دانش است

که دانا به هر جای با رامشست

به دانش بود بی گمان زنده مرد

چو دانش نباشد به گردش مگرد

چو مردم زدانایی آید ستوه

گیاه چون کلیله ست و دانش چو کوه

کتابی به دانش نماینده راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

چو بشنید برزوی زو شاد شد

همه رنج بر چشم او باد شد

پیر دانا آن  راز  را بر برزویه  می گشاید و می گوید که این کوه همان  انسان دانشمند و آن گیاه سخنان اوست. مرده گان همان جاهلانند. این همه سخنان در کتابی گرد آمده است که آن را کلیله و دمنه گویند که در گنجور خانهء شاه است که باید از شاه خواسته شود.

برزویه به نزد رای هند بر می گردد و می گوید آن چه من در جستجوی آنم ، کتابیست که در گنجور خانهء شماست و از رای هند، می خواهد که آن  کتاب را در اختیار او بگذارد تا آن  را ببیند و بخواند. تقاضای دشواری  است ؛ اما رای نمی خواهد فرستادهء انوشیوان را نا امید از بارگاه خویش بر گرداند .  دستور می دهد تا کتاب را در اختیار برزویه قرار دهند.

اما برزویه تنها آجازه می یابد تا روزها به کتابخانه رفته و کتاب  را در همانجا بخواند. اجازهء بیرون بردن و نسخه برداری آن را ندارد. برزویه هر روز به کتابخانه می رود و بابی از کتاب را می خواند و آن را تکرار می کند و به حافظه می سپار؛ اما بعداً آن را از حافظه روی کاغذ می ریزد و پیوست نامه هایی به انوشیروان می فرستد. تا این که کتاب تمام می شود.  بدینگونه برزویه نه تنها بخش های کتاب را همراه با نامه هایش به انوشیروان می فرسستد؛ بلکه کلیله دیگری را نیز در حافظه دارد.

 

کلیله بیاورد گنجور شاه

همی  بود او را نماینده راه

هران در که از نامه بر خواندی

همه روز بر دل همی راندی

زنامه فزون زانکه بودیش یاد

زبر خواندی نیز تا بامداد

همی بود شادان دل و تن درست

به دانش همی جان روشن بشست

 چو زو نامه رفتی به شاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

بدین چاره تا نامهء هندوان

فرستاد نزدیک نوشین روان

 

ترجمه ء کلیله و دمنه به زبان پهلوی

برزویه آن گاه که تمام بخش های کتاب را به گونهء نامه های جداگانه به انوشیروان می فرستد ، خود از رای هند اجازهء سفر می خواهد و بر می گردد.

 او را  مترجم کلیله و دمنه از سنسگریت به پهلوی نیز دانسته اند؛ اما در شاهنامه  بیت های در رابطه به کلیله و دمنه وجود دارد که می توان  بوزرجمهر یا بزرگمهربختکان حکیم وزیر انوشیروان را مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی دانست.  برزویه که چنین با دستان  پر از هند بر گشته است، نزد شاه ، قدر و منزلتی بیشتر از پیش   می یابد؛ با این حال اواز شاه پاداشی  نمی خواهد ؛ اما خوهشی را در میان می گذارد تا  بوزرجمهر در کتاب بابی به نام او اضافه کند.پرسشی که  پدید می آید این است که اگر برزویه خود کار ترجمه را به پیش می برد ، نیازی به این امر نداشت تا خوهشی کند که بوزرجمهر بابی به نام اوبگشاید. او که خود کتاب را از  هند آورده بود می توانست در ترجمهء پهلوی بابی به نام خود بگشاید. در جهت دیگر باید پذیرفت که برزویه زبان سنسگریست می دانست د ر غیر آن نمی توانست کتاب را  در کتابخانهء رای بخواند و به حافظه بسپارد. این امر این احتمال را که او باید خود، مترجم کلیله از سنسگریت به پهلوی بوده باشد تقویت می کند. با این همه  بر اساس  بیت های زیرین از شاهنامه می توان گفت که باید کلیله و دمنه  از سنسگریت به پهلوی به وسیله ء بزرجمهر ترجمه شده باشد.

 

چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

نخستین در از من کند یادگار

بفرمان پیروز گر شهریار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

زداننده رنجم نگردد نهان

 

 چنین است که  باب  برزویه در کلیله افزوده شد:

 

نویسنده از کلک چون خامه کرد

زبرزوی یک در سر نامه کرد

نبشت او بر آن نامهء خسروی

نبود آن زمان خطی جز پهلوی

 

 بدینگونه کلیله در روزگار انوشیروان به  وسیلهء وزیر دانشمند او بوزرجمهر بختکان  از سنسگریت به پهلوی یا فارسی میانه تر جمه شده است.

 

 

ابن مقفع وترجمهء کلیله و دمنه به زبان عربی

پس از اسلام ،عبدالله بن مقفع نخستین بار کلیله و د منه را بر اساس تر جمهء پهلوی آن  به زبان عربی ترجمه کرد. او را از بزرگترین مترجمان حکمت در زبان عربی دانسته اند. نیا کان ابن مقفع  از مردمان فارس بوده اند که بعداً در بصره جاگزین شدند . ابن مقفع در همین شهر در سالهای 106 یا 109 هجری قمری به دنیا آمد. نام اصلی او روزبه  است پدرش داودیه نام داشت . خانوادهء او زردشتی بودند. چون روز اسلام آورد عبدالله نام گرفت و به این مقفع شهرت یافت.

او مردی بود حکیم ، دانشمند ،ادیب،.با اندیشه ها ی بزرگ، از همان چهره های که در تاریخ  د انش واندیشه بشری گاه گاهی چهره می نماید. او نخستین عجمی است که منطق ارسطو و حکمت یونان باستان را از پهلوی به لغت عربی بر گردانیده است.  نثر او را در عربی در حد کمال ، زیبایی و بلاغت دانسته اند.او با ترجمه ها و آثاری که به زبان عربی نوشته است نه تنها سبب  بالنده گی نثر عربی گردید؛ بلکه زمینهءیک رشته بحث ها  و گفتگو های منطقی و استدلا لی را در میان اندیشه گران نیز سبب سبب شده است.از این نقطه نظر او حق بزرگی بر ادبیات عرب دارد. احسان طبری در« برخی بررسیها در بارهء جهان بینی ها...»  ابن مقفع را تا امروز  استادی بی همتای نثر عربی می داند و باورمند است که  او از بنیاد گذاران بزرگ فرهنگ درخشان دوران خلافت عباسی می باشد.

این مقفع زنده گی کوتاه ولی پر ثمری داشت. هنوز 36 ساله بود که  با تذویر و فریب به دست سفیان بن معاویه بن یزید بن ملهب، امیر بصره و به دستور ابوجعفر منصور، خلیفهء عباسی به سال 145 هجری قمری  به شهادت رسید. . گاهی هم شهادت او را بین سالهای 142و143 نیز نوشته اند.

شغل عمدهء او منشی گری  در دستگاه امرا بوده چنان که در آغاز کاتب داود بن یوسف از امرای بنی امیه بود . بعداً به خدمت دو کاکای ابوجعفر منصور خلیفهء عباسی( عیسی و سلیمان بن علی ) در آمد

آمده است که چون عبدالله بن علی یکی ازکاکا های دیگری منصور خلیفهء عباسی به دعوی خلافت بر ضد او قیام کرد. منصور ابومسلم خراسانی را به مقابله وی فرستاد و عبدالله بن علی  از ابومسلم شکست یافت و  پای به فرار گذاشت. چون شفاعت عبدالله نزد منصور نمودند او پذیرفت که با امضای امان نامه یی  عبدالله را به زنده گی اطمنان دهد و او را ببخشاید!

ابن مقفع در این هنگام منشی عیسی بن علی کا کای  منصور بود. نوشتن این امان نامه  به ابن مقفع محول گردید. آمده است که ابن مقفع در این امان نامه شرایط دشواری پیش پای منصور گذاشت . چنان که آن امان نامه دارای یک چنین شرایط دشوار و آزار دهنده برای خلیفه بوده است:

« اگر امیرالمومنین به عم خود عبدالله غدر کند زنانش به طلاق و ستورانش وقف و بنده گانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند»

عهد نامه را چون جهت توشیح به نزد منصور خلیفه بردند از چنین شرایطی سخت بر آشفت و پرسید که این  امان نامه را چه کسی نوشته است. گفتند کسی به نام ابن مقفع که منشی عیسی بن علی-  کاکای تو است.

سفیان که از گذشته کینهء ابن مقفع در دل داشت از خلیفه خواست تا او را از میان بردارد و خلیفه نیز چنین دستوری داد.

اما چرا سفیان کینهء ابن مقفع را در دل داشت؟ در زمینه  روایات جالبی وجود دارد که:  ابن مقفع سفیان را ابن مغتلمه می  خوانده است. ابن مغتلمه یعنی فرزند زن بسیار شهوت. این سخن برای امیر بصره  گران  می آمد. همچنان روایت است که  سفیان بینی بزرگی داشت و هرگاهی که ابن مقفع بر او می آمد می گفت: سلام علیکما! یعنی سلام بر هر دوی شما، سلام بر تو وبر بینی تو!

گویند سفیان به فریب عبدالله ابن مقفع را به خلوتگاه خود فرا خواند.  از المداینی روایت است که «  چون ابن مقفع به حجرهء سفیان در آمد، سفیان او را گفت آنچه مادر مرا بدان بر می شمردی بیاد داری؟ ابن مقفع بهراسید و به جان خویش زنهار طلبید و او گفت مادر من چنان که تو گفتی مغتلمه بادا اگر ترا نکشم، به کشتن نو و بی مانند، پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اعضای بدن  را یکی یکی جدا می کرد و در پیش چشم او به تنور می افگند تا جمله اعضای او جدابشد.  پس سر تنور استوار کرد و گفت بر مثلهء تو مرا مواخذتی نرود چه تو زندیقی بودی و دین  بر مردمان تباه کردی»

ایا ابن مقفع به سبب نوشتن آن امان نامه و طعنه های که به سفیان حاکم بصره می زده است، به یک چنین سر نوشت خونینی رو به رو گردید یا این که این همه تنها بهانه یی بود  تا یک چنین مرد متفکر و دانشمندی  را از میان بر دارند ، همان گونه که آنها از همان آغاز دستان شان به خون روشنفکران خراسان و اندیشه وران غیر عرب الوده بود. چنان که  روشنفکران و آزادیخواهان زیادی به دست آنان به اتهام زندیق سر به نیست شدند.امروزه گفته می شود که قتل ابن مقفع  که یکی از مبلغان حکمت یونانی بود  و با وجود رو آوردن به اسلام همچنان زردشتی پنداشته می شد  و او زندیق می خواندند ، دلایل سیاسی و ایدیو لوژیک دارد که  این چنین به دستور منصور خلیفه و به دستان پلید سفیان به وحشیانه ترین شیوه یی به قتل رسید. قتل او در حقیقت ادامهء همان قتل های روشنفکرانی غیر عرب بود که داعیهء میهن و مردم خود را در سر می پرورانیدند!

.

آثار او را در سه بخش دسته بندی کرده اند:

 نخست، آثار که از فارسی میانه  به عربی ترجمه شده است. مانند گاهنامه و آیین نامه ، کلیله و دمنه و خداینامه یا سیرالملوک، کتاب مزدک و کتاب تاج.

دو دیگرآثاری از فرهنگ و منابع یونانی که به زبان عربی ترجمه شده است. مانند کتب منطقی ارسطو. بیشتر این احتمال وجود دارد که آثار یونانی نیز از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده است. پنداشته می شود که چنین آثاری  در گام نخست در زمان انوشیوان از یونانی به وسیلهء روحانیون نسطوری به پهلوی ترجمه شده است.

دسته سوم اثاریست که ابن مقفع خود نوشته است. مانند ادب الکبیر ،ادب الصغیر و رسالهء الصحابه.

ترجمهء کلیله و دمنه که از متن پهلوی صورت گرفته است، یکی از در خشانترین  کار های  ابن مقفع به شمار می آید. به قول احسان طبری او« چنان در ترجمهء آن مهارت به خرچ داده  که در واقع خود را در تصنیف آین کتاب شریک ساخته است»

 

 

ترجمهء منظوم کلیله و دمنه

نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان عربیست. شاعر سدهء دوم هجری ابان بن عبدالحمید بن لاحقی از مداحان برامکه نخستین بار کلیله و دمنه را به نظم عربی ترجمه کرده که به قول ملک الشعرا بهار در سبک شناسی از این ترجمه بیش از هفتاد و شش بیت باقی نمانده است. این ترجمهء منظوم نیز به مانند ترجمه رودکی دستخوش حواث شده و از میان رفته است.

نخستین ترجمهء منظوم کلیله و دمنه به زبان فارسی دری به وسیلهء استاد شاعران رودکی سمرقندی  در دوران نصر بن احمد سامانی(   301-330  هجری قمری ) صورت گرفته است. 

ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه این رویداد بزرگ را این گونه بیان می کند:

 

 کلیله به تاز ی شد از پهلوی

بدینسان که اکنون همی بشنوی

به تازی همه بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

به دانش خرد رهنمای آمدش

همی خواست تا آشکارو نهان

از او یاد گاری بود در جهان

 گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت این چنین در آگنده را

 

این که رودکی کلیله و دمنه را به نظم در آورده است تردیدی وجود ندارد ؛ همه ء پژوهشگران در این زمینه متفق القول اند؛ اما این که رودکی در کدام سال کلیله را به نظم در اورده  ؛ دید گا های گوناگون وجود دارد. شماری گفته اند که رودکی به سال 320 هجری این کار بزرگ را انجام داده است ؛ به هر حال سرایش کلیله باید پیش از سال 326، سال بر کناری ابوالفضل محمد بلعمی از وزارت سامانی صورت گرفته باشد نه بعد از آن. برای آن که  رودکی این کار را به ترغیب او انجام داده است و در این هنگام رودکی هنوز در دربار بود و ابوالفضل بلعمی بر جایگاه.

نظم کلیه و دمنه یکی از بزرگترین کار های رودکی به شمار می آید که با دریغ بیت های معدودی از آن بر جای مانده است.نخستین بیت کلیله و دمنهء رودکی با پند  بزرگی آغاز می شود:

 

هر که نامخت از گذشت روزگار

هیج ناموزد زهیچ آموزگار

 

شاید این معروفترین بیتی است که از کلیله به ما رسیده و به سبب محتوای بزرگی که دارد در میان مردم  به نوع مثل سایر بدل شده است..

این چند بیت دیگر نیز ابیاتی باقی مانده از کلیله و دمنه است.

 

تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

گرد کردند وگرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

 

پندار ها چنین است که کلیله و دمنهء منظوم رودکی دست کم دوازده هزار بیت داشته است که شاید در کمتر از یک سال سروده شده اند. چون با روایت رشیدی سمرقندی( شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار) پنداشته می شود که او در هر سال کمابیش بیست هزار بیت می سروده است.  بادریغ از کلیلهء منظوم رودکی نسخه یی در دست نیست . دستان وحشی حوادث آن گنجینه یی اندرز و حکمت را نا بود کرده است . گویی از آن دریای شفاف تنها چند قطره یی  بر جای مانده است و بس. یعنی از آن همه  شعر، صد واند بیتی در کتابها و فرهنگهای گوناگون  باقی مانده است که بعداً در دیوان او گرد آوری شده است.

مثلاً

شب زمستان بود،کپی سرد یافت

کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت

کپیان آتش همی پنداشتند

پشتهء آتش بدو برداشتند

*

من سخن گویم توکانایی کنی

هرزمانی دست بر دستی زنی

از همان شعر های بر جای مانده از کلیله و دمنهء رودکی دانشمندان به این نتیجه گیری رسیده اند که او در نظم کلیله و دمنه از تر جمهء آزاد پیروی کرده و اندیشه ها و مطالبی از خود را نیز در کتاب آورده است.

 

 

 

ابوالمعالی نصرالله و ترجمهء کلیله و دمنه

ابوالمعالی نصرالله بن محمد بن عبدالحمیدمنشی یکی از  دانشمندان و نویسنده گان سدهء ششم هجریست.هرچند شماری او راشیرازی دانسته اند ؛اما  او  در غزنی  زاده شده  ودر محیط ادبی و فرهنگی آن پروش یافته است . چنین است که او را چه در روزگار خودش و چه پس  از آن از شماردانشمندان و افاضل غزنین خوانده اند.

ابوالمعالی نصرالله در جوانی به درباربهرامشاه غزنوی( 511-552 قمری) راه یافت و ترجمهء کلیله و دمنه را بر اساس ترجمهء عربی عبدالله ابن مقفع در  دربار آغاز کرد.

گفته شده است زمانی که ابوالمعالی بخشهایی از کلیله و دمنه را ترجمه کرد ،این ترجمه مورد توجه بهرامشاه قرار گرفت و  ابوالعمالی را که منشی دربار  بود تشویق کرد تا این کار را تمام کند. او نیز چنین کرد .

 این نظر نیز وجود دارد که کار ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی دست کم سه سال را در بر گرفته است. چون ابوالمعالی ترجمهء کتاب تمام کرد، آن را به نام بهرامشاه نمود و چنین است که این ترجمه به نام کلیله و دمنهء بهرامشاه شهرت یافته است.

ابوالمعالی به قول دکترذبیح الله صفا در جلد دوم « تاریخ ادبیات در ایران» در دوران خسرو ملک(559-583) به مقام وزارت رسید؛ اما به زودی به سبب توطئه های درون درباری به زندان افتاد، سالیانی در زندان به سر برد تا این  که به حکم سلطان در زندان کشته شد. گویی یک بار دیگر سلسله غزنویان تراژیدی حسنک وزیر را تکرار کردند.آن جا مسعود وزیری به دانشمندی حسنک را بر دار کرد، این جا خسرو ملک وزیر نویسنده،  مترجم وشاعری را در زندان از پای می اندازد.

ابوالمعالی به زبانهای فارسی دری و عربی  شعر نیز می سرود. از اوشعر های زیادی بر جای نمانده ؛اما در جلد دوم تاریخ ادبیات در ایران، این دو  شعر از او آمده  که از زندانیه های اوست:

 

 

ای شاه مکن آنجه بپرسند از تو

روزی که تو دانی که نترسند از تو

خرسند نیی به ملک و دولت زخدای

من جون باشم به بند خرسند از تو

*

از مسند عز اگرچه ناگه رفتیم

حمداللهکه نیک آگه رفتیم

رفتند وشدند و نیزآیند و روند

ما نیز توکلت علی الله رفتیم

 

باور ها چنین است که  ترجمهء کلیله و دمنهء بهرامشاهی یکی از شاهکار های نثر مصنوع فارسی دری  بوده  و در حد کمال بلاغت  قرار دارد.  زرین کوب در کتاب « از گذشتهء ادبی ایران »  کلیله و دمنهء بهرامشاهی را تنها یک ترجمه ساده نمی داند؛ بلکه می نویسد:« اثر وی ترجمهءساده یی نیست. از حیث انشاء غالباً از مقولهء ابداع به نظر می آید.»

 دکتر ذبیح الله درجلد اول« تاریخ ادبیات در ایران» کلیله و دمنهء بهرامشاهی را از نخستین آثار نثر مصنوع فارسی می داند. او در پیوند به چگونه گی زبان نوشتاری این کتاب می نویسد:

« الحق کلیله و دمنه بهرامشاهی از حیث سلاست انشاء وقوت ترکیب عبارات و حسن اسلوب و آراستگی کلام، یکی از عالی ترین نمونه های نثر پارسی است.»

 این کتاب با داشتن چنان نثر بلیغ  و تمثیلات دلنشین از همان روزگاران قدیم تا روزگاران ما نه تنها پیوسته مورد توجه دانشمندان و نویسنده گان بوده ؛ بلکه از آن به گونه یی یک کتاب درسی نیز استفاده شده است. ابوالمعالی گذشته از حکایات هندی شماری از حکایات  دلنشین از فرهنگ خودی را نیز بر آن افزوده است. او در ترجمهء خویش از شیوهء ترجمهءآزاد استفاده کرده و این کتاب به سبب فصاحت وبلاغتی که دارد سبب شده است که آن را از این نقطه نظر با اثار بزرگی چون تاریخ بیهقی،اسرارالتوحید و گلستان سعدی مقایسه کنند و  آن را همردیف با چنان آثاری  بدانند. چنین است که این کتاب در درازای سده ها پیوسته یکی از کتاب های تاثیر گذار بر منشیان و نثر  نویسان فارسی دری بوده است.

یکی از بزرگترین ویژه گیهای این کتاب جا به جایی آیات ، احادث، شعر های عربی و فارسی است که ابوالمعالی با توانایی  بزرگ ادبی چنان از آنها کار گرفته است که فکر می شود که بخش اصلی کتاب بوده است.

این مساله است که ترجمهء منظوم میر بهادر واصفی را به چالش فرا می خواند. در حقیقت واصفی با ترجمهء خود به مقابله در برابر یکی از شاهکار های بزرگ نثر ادبی فارسی دری قرار گرفته است.

چنان که در تدریس نثر فارسی دری نه تنها در مکاتب ؛ بلکه در دانشگاه های کشور های حوزهء گستردهء زبان فارسی دری پاره هایی از کلیله و دمنهء بهرامشاهی در کنار شاهکار های ادبی دیگر، آموزش داده  می شود و در سیر تطور نثر فارسی دری از آن به حیث یک نثر بلیغ نمونه می آورند.  ترجمهء واصفی باید با یک چنین واقعت سر سختی مبارزه کند تا راه خود را در میان دانش آموزان و دانشجویان مکاتب و دانشگاهها باز کند.

 

 

 

کلیله و دمنه ء منظوم میربهادر واصفی

میر بهادر واصفی  کلیله و دمنه  را بر اساس کلیله و دمنهءابوالمعالی نصرالله  به نظم در آورده است که در چندین جای ابوالمعالی نصرالله، ابوالمعانی نصرالله  چاپ شده است حتی درصفحهء اول پشتی کتاب نیز چنین شده است.

همانگونه که پیش از این گفته شد رودکی سمرقندی در اوایل سدهء چهارم هجری ، نخستین شاعریست که کلیله  و دمنه را بنابه دستور نصربن احمد سامانی ، تشویق و همکاری وزیر دانشمند اوابوالفضل محمد بلعمی بر اساس ترجمهء عربی عبدالله ابن مقفع و یاهم ترجمهء پهلوی آن، به نظم در آورد؛ این که میر بهادر واصفی با چه انگیزه و اندیشه یی خواسته است تا یکی از بزرگترین شاهکار های نثر فارسی دری را به نظم در آورد، چپزی نمی دانیم و شاعر خود نیز در این ارتباط چیز مشخصی نگفته است.

اما در بیت های پایانی کتاب که زیر نام « خاتمه» سروده شده است، شاعر بیان می دارد که او اشاراتی دریافته و این اشارات او را نیرو داده است تا به نظم کلیله و دمنه اقدام کند.  چنین است که از شهرک مشهد مرکز ولسوالی کشم که در آن جا زیست دارد  به  زاد گاه خویش تشکان می رود و نظم کلیله و دمنه  را آغاز می کند.

پس ز «مشهد» جانب تشکان شدم

رهسپار کوی دلداران شدم

اندران مینو وطن گشتم مقیم

دست یازیدم در این امر عظیم

از عنایات خدای مهربان

راه بردم سوی گنج شایگان

خویش را با این کتاب مستطاب

یافتم چون ذره پیش آفتاب

 

واصفی کلیله را در پنج هزارو نه صدو هشتاد وهفت بیت  در وزن مثنوی معنوی در یک صد و هفتاد روز از حمل تا سنبله ء 1380 خورشیدی  به شعر در آورده است.

بدینگونه میر بهادر واصفی باید بدون گسست در شبانه روز از شصت و پنچ تا شصت و شش بیت سروده باشد.

 

رنج بردم یک  صد و هفتاد روز

در زمستان در بهاران در تموز

صرف طاقت ساختم در این مرام

نظم این دفتر شد از سیعم تمام

 

. او در این کار هیچگونه دستیاری نداشته او خود می سروده، می نو شته و به اصطلاح مروج پاک نویس می کرده است. از این جا می توان دریافت که او در این کار چه مقداررنج کشده است.

آنهایی که با آفرینش ادبی سرو کار دارند نیک می دانند که سرودن این همه بیت در شبانه روز آنهم به گونهء ترجمه کار بسیار دشواری است و چنین کاری از  شاعرانی بر می آید که از قریحهء بلند شاعری ، طبع روان و فورانی بر خوردار اند. شاعران مقل هیچگاهی به چنین اهدافی نمی توانند  دست یابند.

 واصفی در مثنوی کلیله و دمنه نسبت به غزلهایش کمتر پیرو مکتب هند است.  یا بهتر است گفته شود که مثنوی های او رنگ و بوی مکتب هندی را با خودندارد.  زبان شعراو  چه در کلیله و دمنه و چه « در بیشهء سبز حکایت ها» به نوع چشمگیری از زبان مکتب هند وشگرد های شعری بیدل فرار می کند.شاید شاعر خود این امر را دریافته است که زبان شعری وشگرد های تصویر آفرینی مکتب هند برای بیان حکایاتی از این دست زیاد مناسب نیست. از نظر زبان  گویی در میان واصفی غزل سرا و واصفی مثنوی سرا تفاوت چشمگیری وجود دارد. به زبان دیگر گویی ما  در این زمینه با دو واصفی رو به رو هستیم .

او حتی وقتی  از خروش طبع خود سخن می گوید، باز هم به شیوهء بیان بیدل نظر دارد.

 

خروش طبع چنان واصفی مرا جاریست

که مصرعی بسرایم قصیده می گردد

 

بیدل می گوید:

بحر فطرتم بیدل موج خیز معنی هاست

مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم.

هر دو مضمون یم چیز است.

 

آن گونه که گفته شد، تصاویر شعری در غزلهای او بیشتر از مکتب هند و شیوهء شاعری بیدل رنگ می گیرد و بیشتر انتزاعی است. گاهی هم بر بنیادصنعت تشخیص به مفاهیم انتزاعی صفت انسانی می دهد که بیشتر ادامهء همان شیوهء شاعری در مکتب هند است ؛ اما این انتزاع تصویری در مثنویها جای خود را به تصاویر حسی می دهد که این امر نمی گذارد تا زبان مثنویهای اوبیشتر در هالهء پیچیده گیهای تصاویر ذهنی فرو

رود.

با این همه زبان مثنویهای او زبان یک دستی نیستند. چنان که گاهی با درخشان ترین و زیبا ترین زبان رو به رو می شوی و گاهی هم چنین زبان با ثقلتی در وزن و یا نا هم خوانی دو صدا در هم شکسته می شود.

می دانیم این امر آن لذتی را که خواننده از دنبال کردن یک داستان منظوم احساس می کند، مخدوش می سازد.

بدون تردید شش ماه برای به نظم در آوردن شاهکاری چون کلیله و دمنه مدت زمانی  درازی نیست. ظاهراً واصفی دراین شش ماه شبانه روز پیوستهء مشغول چنین کار بزرگ و طاقت فرسایی بوده است.

اما شاید بعداً او به خوانش شعر هایش به گونه یی یک خواننده جدا شده از من درونی اش نپرداخته است. گاهی شاعران فرصت چنین کاری را نداشته اند و یا  هم در قید چنین کاری نبوده اند. مولانای جلال الدین محمد بلخی از شمار چنین شاعرنی است؛  ولی باور ها چنین است که حافظ بار بار چنان خواننده یی به شعر هایش بر می  گشته و آنها را نه به گونهء سرایشگر آنها ؛ بلکه چنان خواننده یی می خوانده ، اصلاحات وتغیراتی در آنها پدید می آورده است.

شکی نیست که واصفی کلیله و دمنهء منظوم خود را چندین بار خوانده است؛ اما شاید نتوانسته است تا آن را چنان خوانندهء جدا شده از منی درونی خویش بخواند. چنین خواننده یی در حقیقت همان  کسی است که از من شاعر فاصله می گیرد، از شاعر که آن شعر را سروده استف جدا می شود و چنان خوانندهء بیطرفی به شعر خویش نگاه می کند. این جاست شاعر می تواند به نارسایی های شعری خود پی ببرد. تا زمانی که شاعر نتواند که شعر هایش را چنان خوانندهء جدا شده از من خود بخواند، نمی تواند نارسایی های موجود در شعر را دریابد.

چنین دشواریهای در وزن به گونه یی نه تنها در شماری قابل توجهی از بیت ها کلیله و دمنهء او وجود دارد، بلکه در مثنوی« در بیشهء سبزحکایتها» نیز دیده می شود.

واصف باختری مقدمه یی دارد زیر نام« در حاشیهء این دفتر» بر مثنوی« بیشهء سبزحکایتها»، او در جایی در این مقدمه در این ارتباط نوشته است:

« در دفتری که دردست دارید واصفی بیتهایی دارد که در ذهن بع آسانی با بیتهای نظامی و امیر خسروطوطی هند مشتبه می شوند و نیز با شماری بیتهای بر می خوریم که رودخانه ای زبع شاعر در آنها وتد وسبب و فاصله ای عروصیان را به دست امواج سرکش خویش سپرده است و دریغا که تعداد این بیت ها نیز اندک نیست.»

 افزون بر این گاهی نوع اشتباهاتی در قوافی نیز دیده می شوند. این هم یکی از قوافی سماعی:

 

شد اشاراتی مرا یارای عزم

تا کلیله، دمنه را آرم به نظم

عزم و  نظم دوقافیهء سماعی اند.

ظاهراًاو خود متوجه چنین نارسایی هایی شده است و می داند ، انسان که هر آیینه در زیان است، چگونه می  تواند کلام بدون زیان و نقصان ارائه کند و چنین است که در خاتمهء کتاب  زبان  به پوزش می گشاید:

 

دارم امیدی که ارباب هنر

عذر و تقصیرم نیارند در نظر

گر خطایی رفته از این نا توان

پوزشی دارم طلب از بخردان

شعر من آوای نبض بسملی است

این شکسته بال پیغام دلی است

گر به سالاران نگردد ارجمند

شایدی گردد اواسط را پسند

 

در همین پوزش خواهی نیز نوعی  دشواری وزنی رخ داده وآن این که در مصراع دوم « نیارند در نظر» دو حرف دال صدا هایی اند که با هم در نمی آمیزند و دال اول از وزن بیرون است.

 

 

گوشه هایی از زنده گی  واصفی

میر بهادر واصفی فرزند میر محمد نبی واصف نوادهء میر محمد نبی احقر  به سال 1316 در دهکده سید های غیلاوک تیشکان چشم به جهان گشوده است. از کودکی به شعر روی آورد. در دیوان اشعار او شعر های را می توان دید که زمان سرایش آنها به ده ساله گی شاعر بر می گردد که هنوز در صنف سوم مکتب ابتدایی جرشاه بابا در کشم بدخشان درس می خواند. این هم بیت هایی  از   از نخستین سرودهء او در صنف سوم مکتب.

 

دوش در خواب یار می دیدم

عالمی را بهار می دیدم

هر زمان شاهد تمنا را

جلوه گر در کنار می دیدم

جمله صحرا و کوه دشت و دمن

همچو روی نگار می دیدم

عندلیبان به نالهء دلسوز

قمریان بی شمار می دیدم

مطربان نغمه سنج و هوش ربای

می فروشان قطار می دیدم

 

. او بعداً آموزشهای میانه و لیسه را در شهر کابل تکمیل کرد و به سال1341 خورشید از  دارالمعین اساسی فارغ گرید و در لیسهء غازی در شهر کابل به شغل آموزگاری پرداخت.

واصفی به تعبیری از حکیم ناصر خسرو بلخی، میراث سخن در خون دارد. پدرش میر محمد نبی واصف

شاعری بود صاحب دیوان، فاضل و دانشمند  که در میان بزرگان و فرهنگیان بدخشان جایگاه احترام بر انگیزی داشت . می توان گفت، پس از آن که مشعل شعر وشاعری در خانوادهء میر محمود شاه عاجز با خاموشی مخفی بدخشی در فیض آباد بدخشان، خاموش گردید . گویی این میراث ادبی میران بدخشان، چنان مشعلی به خانوادهء میر محمد نبی واصف ، انتقال یافت.

همان گونه که میر محمود شاه عاجز خود شعر می سرود و  فرزند ان او میر محمد شاه غمگین  ومیر سهراب شاه سودا   نیز شاعر بودند. در این میانه  دختر او  مخفی بدخشی بانوی با شکوه شعر،  بر پله های بلند و بلند تری شعر وشاعری گام نهاد. چنان که پژواک و آوازهء شعرهای او در همه اقصای کشور پیچید و به او شهرت گسترده یی  بخشید.امروزه مخفی  در میان بانوان سخنور شعر فارسی دری افغانستان نام بزرگ و با شکوهیست.

همان گونه  میرمحمد نبی واصف خود شاعری  بود صاحب دیوان .  نوع سلوک صوفیانه داشت ؛ آن سان که میر محمود شاه عاجز با وجود داشتن امارت بدخشان نیز یک چنین سلوکی داشت.

 فرزندان میر محمد نبی واصف ، میرصاحب جان و میر بهادر واصفی به دنبال پدر راه زدند و به شعرشاعری پرداختند.

میر صاحب جان روح صوفیانه یی داشت،خاموش و گوشه گیر بود.  از او شعر های زیادی انتشار نیافته است..  روزنامهء بدخشان در آن روزگاریگانه رسانه یی بود که شاعران و نویسنده گان محل در آن شعر ها و نوشته های خود را به نشر می رساندند . اما تصور من چنین است که شعر های اندکی از میر صاحب جان  در روزنامه ء بدخشان به نشر رسیده است.  امید وارم فرزند او استاد میرمحمد اکبر ظافر به  میراث معنوی پدر دست یافته  باشد و روزی سروده های پدر را به نشر برساند!برای آن که اگر انسان  مفهوم جاودانه است ، این جاودانه گی در معنویت انسان است. شعر نوعی از تجسم معنویت ، عاطفه و عشق انسانیست.

این شاعر ارجمند بعداً به سال(1363) خوشیدی  به دست لشکریان متجاوز شوری به شهاد ت رسید. می توان گفت، آخرین شعر او همان شهادت با شکوه او بود که بر او مبارک باد!

اما میر بهادرواصفی در خانوادهء میر محمدنبی واصف بیشتر از دیگران شعر سروده و تا هم اکنون دست کم چهل هزار بیت شعر چاپ شده دارد.درمیان شاعران معاصرفارسی دری شاید کمتر شاعری را بتوان یافت که این همه  شعرسروده باشد. از این نقطه نظر اوشاعریست بسیار گوی و باغیست بسیار درخت.

امروزه در خانواده های میران بدخشان او یگانه شاعریست که این مشعل مقدس را همچنان روشن نگهداشته و  یک تنه به پیش می برد.

من با نسل نوی از میران سخنگوی آشنایی ندارم و اگر هم کسی یا کسانی در این راه گامی و یا گامهایی برداشته اند، هنوز چهره های اند نا شناخته.

خانوادهء پدر برای میر بهادر واصفی چنان کانون پر جذبهء شعر و ادبیات بود. گوش های او از همان روزگاران کودکی با زمزمهء غزلهای بیدل، حافظ،، سعدی، داستانهای مثنوی معنوی و حماسهء ابوالقاسم فردوسی آشنا گردید. در این میان شاید غزل های بیدل بیشتر برای او خیال انگز بوده که بعداً شاعر تا راه زد به دنبال او راه زد و تا سرود در چارچوب  هنجار های غزل سرایی مکتب هند سرود.

 

 

یک بامداد پر خاطره

شاید سال 1347 خورشیدی بود و بهار بود و من در صنف هفتم درس می خواندم که در مکتب ما، متوسطهء جرشاه بابا که در آن روزگار به نام متوسطهء پشتونیاریاد می شد، * آوازه یی پیچید که آمر نوی به مکتب می آید، از کابل. میر بهادر واصفی نام دارد. شاید در همین هنگام بود که من نام میر بهادر واصفی راشنیدم. می گفتند که شاعر است. نمی دانم چرا از همان سالیان کودکی شاعر در ذهن من جایگاه بلند تری از دیگران داشت ، البته این باور در من، دیگر به آن قوت پیشین نیست. بسیاری از باور من دیگر گون شده اند و شاعر نیز در ذهن من آن جایگاه پیشین را از دست نداده است. با این حال شعر هنوز پاره یی از روان و هستی من است.

بامدادی به مکتب رفتیم که آمر نو در ادارهء مکتب نشسته بود و آموزگاران در گردش.تا از پیش روی اداره می گذشتیم زیر چشمی نگاهی می انداختیم به درون اداره تا سیمای آمر تازه را بهتر ببینیم. هر روزه بامدادان پیش از آغاز درس، ما شاگردان مکتب با شنیدن صدای اشپلاق مکتب می شتافتیم ودر پیش روی ساختمان مکتب صنف وار درصف های منظم قطار می شدیم  و گوش فرا می دادیم به سخنان آمر مکتب. آن روز که میر بهادر واصفی در پیش روی همه گان ایستاد و با شاگردان سخن گفت،دریافتیم که امر نو با خود سخنانی نوی آورده است.او سخنانی تهدید آمیزی به شاگردان نگفت؛ آن سان که در مکاتب آن روزگار معمول بود؛ بلکه سخنانی گفت  که گویی تا آن روز ما نشنیده بودیم . سخنانی از  رنگ دیگر، ازبرنامه های که می خواست با همکاری آموزگاران، شاگردان و مردم در مکتب پیاده کند.

واصفی آن روز در مکتبی به حیث آمر، سخن می گفت که سالها پیش در آن درس خوانده بود و شاید هم نخستین شعرش را در همان جا سروده بود.

چندی نگذشته بود که کار اجرای درامه یی در چهار پرده در مکتب روی دست گرفته شد.شماری از شاگردان و آموزگاران در آن نقش بازی کردند. واصفی خود کار گردان درامه بود. بعداً دریافتیم که او نویسندهء درامه نیز است.

شاگردانی در اجرای نقش ها خوب درخشیدند . واصفی بازیگران را خود انتخاب کرده بود.

 پس از روز ها تمرین این درامه در یکی از شبهای تابستان در مکتب به نمایش در آمد. افزون بر شاگردان کسانی از دهکده های دوری و شماری از خانواده ها، از دهکده های نزدیک و متنفذان قومی به تماشای درامه دعوت شده بوده . آنها با علاقمندی و اشتیاق به تماشای درامه به مکتب امدند. تا آن شامگاه من چنان شور و هیجانی در آن مکتب ندیده بودم. مردم در حالی به تماشای درامه می آمدند که   شاید نخستین باری بودکه آنها نامی ازدرام  می شنیدند. درامه با استقبالی گسترده یی شاگردان مکتب و مردم رو به رو گردید.

این نخستین باری بود که یک چنین درامهء با نوع پیام آموزشی، انتقادی در مکتب ما به نمایش در می آمد. شاید بتوان گفت که تا آن روز درسطح کشور کمتر مکتبی به چنین موفقیتی دست یافته بود.

نمایش این درامه نه تنها شور و اشتیاقی شگفتی انگیزی را در میان شاگردان مکاتب ایجاد کرد. بلکه به یاد دارم تا مدت زمان درازی مردم در بارهء آن سخن می گفتند و از یاد آوری خاطرات آن لذت می بردند.

راه اندازی چنین درامه هایی ادامه یافت در درامه های بعدی مردم  با مکتب به گونهء گسترده تری همکاری داشتند.  شاید تا زمانی که واصفی در این مکتب آمر بود دست کم چهار درامه به وسیله ء شاگردان  و کمک مردم به نمایش در آمد. مردم بیدریغانه وسایل و امکانات خویش را در اختیار مکتب قرار می دادند.

این امر سبب ایجاد پیوند نزدیک و دوستانه یی  در میان مکتب متوسطهء جرشاه بابا ومردمان دهکده هایی گردید که فرزندان شان درآن جا درس می خواندند.

همانگونه که گفته شد این درامه ها را واصفی خود می نوشت. نمی دانم او چرابعداً درامه نویسی را دنبال نکرد. شاید هم شرایط دشوار زنده گی  دیگر نگداشت تا به هدفی نمایشنامه نویسی دست به قلم برد. زمانی که به کابل آمدم نمایشنامه های زیادی را تماشا کردم؛  می خواهم بگویم که نمایشنامه  واصفی از نظر شیوه های نمایشنامه نویسی به هیچصورت کم ارزش تراز نمایشنامه هایی نبودند که در تالار های شهر کابل به نمایش در می آمدند.

بدینگونه او را می توان یکی از درامه نویس های کشور نیز خواند. می دانیم که در دههء چهل خورشیدی که واصفی درامه هایش را در یکی از مکاتب دوردست  به اجرا در می آورد و مردم را و کارمندان ادارات محلی را به تماشای آن فرا می خواند، هنوز مردم باهنر تیاتر  آشتی نکرده بود. در آن سالها شاید شمار درامه نویسان در سطح کشور از شمار انگشتان یک دست بالاتر نمی رفت.

همزمان با راه اندازی نمایشنامه ها ، راه اندازی کنفرانس های علمی و ادبی ، بخش دیگری از فعالیت های فرهنگی مکتب را  تشکیل می داد  که سبب شناسایی استعداد های نا شناختهء شاگردان می گردید. این کنفرانس ها به مناسبت و بهانه های گوناگونی مانند تجلیل از فصل بهار وسال آموزشی نو ، روز معلم و موضوعات دیگری ویا هم به گونهء آزاد، راه اندازی می شدند. در تنظیم و راه اندازی کنفرانس ها کمیتهء فرهنگی مکتب سهم قابل توجهی بازی می کرد. این درکمیتهء فرهنگی را شماری ازشاگردان نخبهء مکتب تشکیل داده بودند که زیر نظر واصفی کار می کرد. در کنفرانس ها بیشتر به شاگردان فرصت  داده می شد تا نوشته ها و شعر های ان را بخوانند. شماری از کارمندان ادارات محلی، آگاهان محل و عالمان دینی نیز در این کنفرانس ها دعوت می شدند .

 چنین کنفرانس هایی ملکه های نویسنده گی و سخنرانی را در میان شاگردان بیدار می ساخت.گاهی این کنفرانس ها در بیرون مکتب نیز راه اندازی می گردید.

به میزان محدود تری استادان مضمون قرائت فارسی رشته کنفرانس های را زیر نام کنفرانس های صنفی را راه اندازی می کردند که گرداننده گی آن به عهدهء شاگردان می بود و در چارچوب یک ساعت درسی شماری از شاگردان نوشته ها و شعر های خود را برای صنفی های خود می خواندند و استاد بر هر نوشته یی در چند جمله به ابراز نظر می پرداخت.

سلسلهء راه اندازی این کنفرانس های صنفی در زمان مسوولیت واصفی در متوسطهء جر شاه بابا رونق بیشتری یافته بود.

 می توان گفت سنگ بنا هایی را که واصفی در پیوند به فعلایت های فرهنگی جدا از برنامه های آموزشی در مکتب  متوسطه ء جر شاه بابا که در آن زمان به نام متوسطهء پشتونیاریاد می شد،اساس گذاشت، به گونه یی تا سالیان درازی در این مکتب  ادامه یافت. چنان که آمران دیگر نیز تلاش کردند کردند تا دست کم فرهنگ راه اندازی کنفرانس های علمی و ادبی را کماکان نگهدارند، اما می پندارم که پس از میربهادر واصفی دیگر هیچ آمری در این مکتب نه درامه یی نوشت و نه هم درامه به نمایش درآمد.

 

 

 

آثار نشر شده میر بهادر واصفی

 

1- د یوان اشعار

دیوان اشعار او به سال 1384 خورشیدی به شماره گان سه هزار در بنگاه انتشارات واقفی در ایران به نشر رسیده است .آن گونه که در زنده گینامهء شاعر آمده است . دیوان اشعار او در بر گیرندهء بیست و چهار هزار ویک صدو چهل وسه بیت می باشد.

واصفی تقریباً در تمام انواع شعری به سرایش پرداخته است؛ اما بخش بیشترسروده های او راغزل، مثنوی، قصیده قطعه و رباعی ، تشکیل می دهد. به همینگونه برشمار از غزلهای بیدل وشاعران دیگر تخمیس های نیز سروده است .

افزون بر این او تک بیت های فراوانی سروده است. تک بیت ها شامل حوزهء کوتاه سرایی است. گاهی بیت ها به سبب مفهوم عمیق و زیبایی که دارند گویی خود را از غزل جدا  ساخته و به گونهء یک شعر مستقل در زبانها جاری می شود.

گاهی  چنین بیت هایی را نیز شامل حوزهء کوتاه سرایی می کنند که به پندار من یک اشتباه است. برای آن که این بیت ها جدا شده از غزلی هستند. بخشی یک شعر اند؛ اما تک بیت های که به گونهء مستقل سروده می شوند می توانند نونه یی از کوتاه سرایی باشند. برای آن که شاعر خواسته است تا همهء اندیشه اش را در همان یک بیت بیان کند.

شاعران معاصر افغانستان در فارسی دری کمتر به تک بیت سرایی پرداخته اند. در حالی که یک چنین توع شعری در ادبیات عامیانهء فارسی دری وجود داشته است. نمونه هایی از این نوع شعری در کشور تاجیکستان از دهکده های کنار رود آمو در بدخشان کوهی گرد آوری شده است. چیزی که در افغانستان در پیوند به آن پژوهشی صورت نگرفته است.

تک بیت های واصفی تبلوری اند از دریافت ها، تجربه ها ی زنده گی او که در جامهء پند و اندرز و گاهی  سخنانی حکیمانه یی بیان شده اند. هر تک بیت یک مفهوم گسترده و ژرف را بیان می کند.  هر تک بیت به مانند یک پنجرهئ گشوده است  که ما را با جلوه های گوناگون زنده گی  و  روزگار آشنا می سازد. امروزه که نوع گرایش به سوی کوتاه سرایی در شعر معاصر ما دیده می شود، چنین تک بیت های با چنین محتوای گسترده و ژرف و زبان روشن و خالی از پیچیده گیهای لفطثی واصفی را با روزگارش بیشتر معاصر نشان می دهد.

در دیوان واصفی دست کم 350 تک بیت آمده است کخه شاعر در زمان ها گوناگونی آن ها را سروده است. نمونه هایی می اوریم از این تک بیت های زیبا:

 

زمین میکده از تاک می کنم خالی

اگر شراب وصالت شود نصیب مرا

*

چو شبنمی که در آغوش غنچه خواب کند

جدا شدم زتو تا آفتاب چهره نمود

*

موج بیتابم زمن سود دویدن ها مپرس

درد ما را هرطرف از بهر درمان می برد

*

خونم به تیغ خصم بریزند باک نیست

فریاد از آن زمان که دهد دوست طعنه ام

*

ای آسمان به سوی زمین سر فرود کن

کاین خاکدان کرانهء صد عرش حکمت است

 

زمرده دل مطلب نشه ای جوانمردی

که جغد راه ندارد به آشیان عقاب

*

دانه از همت خود، راه زند در دل خاک

سر کشیدن زتهء بار حوادث هنر است

*

شب است تا که سیه، روز تا که هست سفید

هزار عمر توان خدمت دورنگی کرد

*

بس که در نظارهء گل پاکبازی کرده ام

دامنم را خار می گیرد که از گلشن مرو

*

آنچه در گوهرم سخن ساز است

در تخیل شریک پرواز است

*

ناله در تنگنا نمی گنجد

خامشی در صدا نمی گنجد

*

زال گردون گر بلندت می کند غافل مباش

بر زمین افگندنی دارد که بالا می کند

 

 شاعری واصفی اساساً با غزل آغاز شده است . نخستین سروده های او در قالب غزل است. غزل های او از همان آغاز در عوالم مکتب هند رنگ گرفته است. بعداً تاثیر پذیری او از مکتب هند دامنه ء بیشتری پیدا کرده است.حتی امروزه که شیوهء هندی تقریباً به یک شیوهء متروک بدل شده است ، با این حال هنوز واصفی در سرزمین گستردهء مکتب هند و شیوه های شاعری بیدل سر گردان است.چنین است که او بیشتر به نام شاعرغزلسرای مکتب هند شهرت یافته است.

  بیت هایی از یکی چند غزل او:

 

گر زکرشمه جلوه ات، آب رخ ادا شود

هوش، ره ای جنون زند، شوق برهنه پا شود

یاد چمن اگر کنی، ناز بهار گل کند

لب به سخن اگر نهی، عقدهء غنچه وا شود

دفتر حسن باز کن، تا زفروغ عارضت

عشق توانگری کند، چشم هوس گدا شود

 

 بیت هایی از یک غزل دیگر

می رود از خویشتن گرقطره دریا می شود

ذره از خورشید، جرمش آشمارا می شود

از نیستانی گذشتم، این سخن آموختم

هرکه گردن می فرازد، در تهء پا می شود

پاس ناموس انالحق داد درس عبرتی

هر کسی اسرار افشا کرد ف رسوا می شود

زنده گانی را بقا، در سعی گمنامی بود

شهرت افزونان، شریک راز عنقا می شود

 مو دماغی ها نمی دانم، چه بار آورده است

دود آهی از خطت امروزبالا می شود

 عشق را نازم که درتحصیل مطلب واصفی

چشم مجنون هر کجا افتاد لیلی می شود

 

یک نمونهء دیگر

هر که مجنون وار مشق عشق لیلی می کند

قطره ای خود را، شریک ناز دریا می کند

صاف کن دل تا به اسرار جهان محرم شوی

طوطی خاموش را، آیینه گویا می کند

عافیت در نرم خویی ریشه دارد، جهد کن

سنگ در سختی حریف خویش پیدا می کند

اعتبار قیمت گوهر، به ضبط آبروست

خود فروشی مرد را رسوای دنیا می کند

در کف نا بخردان، مسپر عنان اختیار

تیغ دست جاهلان، آشوب بر پا می کند

عمر  از کف رفته را، دیگر نمی آری به دست

حیف بر آن گل که ناز، غنچه گی ها می کند

بی محبت زنده گانی، سر به سر افسرده گیست

عشق در دل واصفی، کار مسیحا می کند

 

 واصفی  شهرت شاعری خود را از دهکده های دور به کابل آورده است نه بر خلاف آن . گاهی از این نقطه نظر زیستن در ولایات و دهکده های برای آفرینشگران عرصهء ادبیات و هنر پی آمدی خوبی ندارد. بسیار دیده شده است که فرزانه مردانی با همه آفرینش های درخشان خود در دهکده ها در گمنامی زیسته  و در گمنامی خاموش شده اند. در حالیکه  کسانی در مرکز و یا هم در شهر های بزرگ کشور با آن که مایه ء چندانی هنری و ادبی هم که نداشته اند ، خود را به شهرتی رسانده اند و به جایگاهی. هر چند  ماندگاری هر اثر ادبی و هنری  و جایگاه هر شاعری را در ادبیات یک کشور، گذشت زمان است که تضمین می کند، شاعران پر آوازه یی داشتیم که پیش از خاموشی خودشان شعرها و آفریده های ادبی شان از رواق بلند شهرت های کاذب فرو افتاده و نابود شده است. با این حال هر آفرینشگر ادبی و هنری نیاز دارد تا آفریده های  خود را به حوزه ء گسترده یی از مخاطبان ارائه کند که از این نقطه نظردهکده ها و ولایات همیشه مخاطبان کمتری داشته است.

مثنوی های آمده در دیوان واصفی به مقایسهء غزلهایش کمتر رنگ و بوی مکتب هند را دارد.

گاهی در مثنوی های او شباهت های زبانی اقبال لاهوری دیده می شود و گاهی هم فضای شعری پیر گنجه، نظامی . با این حال گاهی هم مثنو ی هایی دارد در وزن« طور معرفت» بیدل با همان زبان و فضای  شیوهء بیدل:

 

کجایی ای سحر پرداز بیرنگ

صفا آرای طبع شیشه و سنگ

تمیز صد چمن آرایش ناز

رگ صد ها بهار عالم ناز

چراغ جلوهء گلزار هستی

سپهر صولت اقرار هستی

 امید داغ دلهای رمیده

نیاز همت رنگ پریده

او در مثنوی هایش بیشتر به بیان داستان ها تعلمی می پردازد. این بخش شعر های او آمیخته با پند و اندرز است. با پیروی از مثنوی معنوی مولانا، پس ازبیان داستان به نتیجه گیریهای تعلیمی می پردازد.  بیان حکایت ها برای او به تنهایی هدف سرایش را نمی سازد ؛ بلکه از این حکایت ها چنان تمثیلی استفاده می کند و یک رشته مسایل اجتماعی و پنداشت های خود را بیان می کند. مولانا در پیوند به یک چنین استفاده از کاربرد حکایت است که می گوید:

 

ای برادر قصه چون پیمانه است

معنی اندر وی مثال دانه است

 

پاره یی از این داستانها را واصفی از محیط گرفته  و به نظم در آورده است. پاره یی  هم ساخته و پرداختهء ذهن شاعرانهء خود اوست. یعنی او خود در مثنویهایش به داستان پردازی پرداخته است.

 

یکی صخره از تیغه ای کوهسار

فرو ریخت بر صفحه ای مرغزار

 از آن لغزش از وزنهء خویشتن

بپاشید از هم ز دست زمن

 گل و سبزه سنبل و بید و مشک

ز آسیب او رنجه گردید و خشک

چو دیدند مردم نهیب و ضرر

همه متحد گشته بر یکدیگر

یکش  برده در داش انبار کرد

دگر زیر تهداب دیوار کرد

یکی کردش از چار سو پای بند

دگر سوخت جانش به سان سپند

 

گاهی فرزند را پندی می دهد که علم و هنر بیا موزد و اخلاق نیکو داشته باشد. همان سان که روزگاری نظامی به فرزندش چنین اندرزی می داد.

 

فروغ دیده ای فرزانه فرزند

شنو از واصفی باری چنین پند

ز اخلاق نکو نیکی رسان باش

دبیر و با وفا و مهربان باش

تواضع پیشه شو.، چون نخل پربار

که از بی حاصلان خلق اند بیزار

چنان کاری بکن، اندر جوانی

که بر پیری رسیدی، در نمانی

همهشه در پی علم و هنر باش

ز دیو جهل دایم در حذر باش

 

 وقتی این مثنوی ها را در دیوان او می خوانیم در می یابیم که او بدون آماده گی وتجربه گستردهء درمثنوی سرایی به نظم« کلیله و دمنهء بهرامشاهی» و « در بیشهء سبز حکایتها» دست نیازیده است.

بلکه در این نوع شعری تجربه ء غنی و موفقانه یی داشته است.

واصفی موفقیتی را که در مثنوی سرایی دارد.  در قصیده ندارد.  شکوه قصیده در همان زبان خراسانی است، در حالی که زبان شعری واصفی کمتر انعطافی به سوی این زبان داشته است. هرچند تلاش های در بعضی از قصیده ها او دیده می شود تا از  پرواز تخیل و زبان شاعرانه اش را از چنبره زبان مکتب هند راهی به آن سوی بگشاید، اما بسیار موفق نیست. من دریافتی خودم را می گویم. پنداشت من این است دوران مکتب هند خود دوران افول ستارهء قصیده است و با زبان مکتب هند و با آن تصاویر انتزاعی نمی توان قصاید موفقی سرود. گاهی قصیده های او غزل های طولانی در شیوهء هندی است.

 

 

2-  در بیشهء سبز حکایتها

بیشهء سبز حکایت ها پس از کلیله و دمنه دومین مثتوی بزرگ میر بهادر واصفی است که در بر گیرندهء( سه هزار و هفتصد و چهل و هشت) بیت می باشد.

محتوای این کتاب رشته حکایت هاییست انتباهی از لقمان حکیم. واصف باختری در مقدمه یی که بر این  کتاب نوشته است می گوید که  به گمان غالب این کتاب سالها پیش به وسیله حفیظ الله سحر از متن انگلیسی به فارسی دری ترجمه شده بود  که  میر بهادر واصفی آن را به نظم  در آورد.

این کتاب به سال 1384 خورشیدی در به شماره گان 3000 در انتشارات واقفی در ایران به نشر رسیده است.

واصفی در این کتاب سه صد حکایت لقمان حکیم را به نظم در آورد و درپایان  هرحکایت به بیان نتیجه گیری های خود تیز پرداخته است.

این جا حکایت مورچه و کبوتر را  از کتاب « در بیشهء سبز حکایت ها» نقل می کنیم تا نمونه یی باشد از چگونه گی نظم این کتاب. این نکته را نیز باید یاد آوری کرد که این حکایت به گونهء نثر در  روزگارانی که هنوز در افغانستان مضمون دری را به نام مضمون قرائت فارسی می خواندند در همین مضمون در یکی از صنف های دورهء ابتدایی آمده بود.

 

زخمه زن حلهء رامشگری

گفت درین گنبد نیلوفری

مورچه ای از تشنگی آمد به جان

گشت سوی حوض بزرگی روان

نا گه زناسازی بخت خراب

پای بلغزیدش و غلطید در آب

فاخته ای بر سر شاخ بلند

مورچه را دید به حال نژند

پیش از آن غرق شود او در آب

برگی بافگند زبهر ثواب

مورچه را رفته بد از کف قرار

گشت در آن برگ به زحمت سوار

گرچه غم و محنت بسیار دید

جان خود از حوض به محنت، کشید

لحظهء پس مرد شکاری رسید

کرد هدف فاخته از دور دید

مورچه را مطلب او شد عیان

خویش رسانید به سویش نهان

پیش از آن حادثه گردد پدید

پای ورا مورچه  محکم گزید

تیرشد از دست شکاری خطا

فاخته پرواز نمود بر هوا

 

***

هرچه نکویی چو کند نیک کار

نیکی وی کم نکند کردگار

واصفیا آیینهء خیر و شر

کیفر اعمال وی است بر بشر

 

 

3- کلیله و دمنهء منظوم

در این نبشته در پیوند به  کلیله و دمنهء منظوم میر بهادر واصفی به  گسترده گی سخن  گفته شد . به گونهء . نکتهء آخرین می توان گفت که این دو اثرمهم، میر بهادر واصفی به سبب مفاهم  و  حکایات تعلمی ، پند و اندرزی که  دارند،  دست اندر کاران برنامه های آموزشی وزارت معارف می توانند بخشها و گزیده هایی از آنها را شامل نصاب آموزشی زبان و ادبیات دری در مکاتب سازند.

گذشته از این در روزگاری که ادبیات نوجوانان و جوانان و کودکان به فراموشی سپرده شده و کمتر شاعر و نویسنده یی  می خواهد برای آنها قلم بزنند؛  به زبان دیگر در روزگاری که کمتر شاعر و نویسنده یی می خواهد به گونهء تخصصی به ادبیات کودکان بپردازند ، بسیار با اهمیت خواهد بود که م گزیده های از حکایات« کلیله ودمنه» و« در بیشهء سبز حکایتها»   به گونه جداگانه برای نوجوانان و جوانان به چاپ  برسد!

امید آنهایی که در زمینه ادبیات نوجوانان ، جوانان و کودکان کار می کنند،  به این دو اثر ارجمند واصفی توجه کنند !

 

این هم  بیت هایی از کلیله  و دمنهء منظوم میر بهادر واصفی:

 

گفت شیری مبتلا گردید به گر

قوتش رفت و نجنبیدی دگر

رفت از دستش توان و اختیار

هیچ نیروی نماندش در شکار

بود او را روبهی در خدمتش

ریزه خواری داشت اندر نعمتش

چون گرسنه ماند و از جان گشت سیر

از تملق گفت روزی سوی شیر

بر ملک باشد دوایی احتیاج

از چه این علت نمی داری علاج

شیر گفت: داروی پر تاثیر نیست

گر میسر می شود تاخیر نیست

لیک گویند با دل و با گوش خر

می شود کردن علاج درد گر

چون نمی گردد میسر بهر من

داده ام ناچار در این درد تن

گفت:ملک هرگه دهد بر من مثال

من خری از سنگ آرم بر کمال

چون برفته از بدن موی ملک

گشته دیگر حسن نیکوی ملک

شاه را نقصانی رفته در جمال

مانده است او از شکار و از کمال

در لب این چشمه آید گازری

رخت کش باشد برای او خری

من فریبش داده آرم این زمان

توبکش گوش و دلش کن نوش جان

باقی را بر خویشتن بنمای نذر

بهر خیر آخرت فر مای بذر

شیر شرط نذر را بر جای خواند

خویش را روباه نزد خر رساند

 

با آن که این سه اثر میر بهادر واصفی  دست کم چهل هزار بیت شعر او را در بر دارند و همانگونه که پیش از این گفته شد این یک رقم بزرگیست، با این حال او شعر های نشر ناشدهء زیادی دارد.

 

 

حوت 1387

قرغه – شهر کابل

 

*- مردم هییچگاهی درنیافتند که این« پشتونیار» چی کسی است که مکتب آنها به نام او نامگذاری شده است. مکتبی که آنها  زمین آن را به  معارف داده و  با دستان خود آن را آباد کرده  بودند!

بعد ها فهمیده شد که گویا« پشتونیار»  تخلص یکی از پسران شاه سابق محمد ظاهر است.


http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=181


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد