
از دکتر حسین وحیدی پژوهشگر ایران باستان
بته جقه و سیمرغ
پس پرده اندر یل نامجوی /یکی پاک پور آمد از ماه روی
تنش نقره ی پاک و رخ چون بهشت / برو بر نبینی یک اندام زشت
ازآهو همان که ش سپیدست موی / چنین بود بخش تو ای نامجوی
«آهو» به اوستا «اَهیت» است و «اَن هَیت»،«بی عیب» است.« اَن اَهیت » همان «آناهیتا»، «ایزد آب» می باشد. «آهو» از «آسو» گرفته شده و آسو یعنی «تندرو».
«معصومه» همان «آناهیتا» ایزد آب است.
کاووس (kāvus) شاه در ادبیات فارسی
«بنا بر روایات زردشتی، جمشید و کاووس جاویدان خلق شده بودند اما بر اثر ارتکاب گناهان فناپذیر شدند.»
گناهان کاووس شاه:
1 «گویند دیو خشم روان کاووس را تباه کرد، چنان که به هفت کشور خرسند نبود و بنا بر روایت دینکرد به صرافت هجوم و تسلط بر آسمانها افتاد و به روایتی با بستن عقاب هایی بر پایه ی تخت خویش به آسمان رفت.
2. از گناهان دیگر کاووس، کشتن گاوی بود که حافظ مرز ایران و توران بود. این گاو را اهورامزدا آفریده بود تا اگر نزاعی بین ایران و توران ردگیرد، او سُم خویش بر حدّ واقعی دو کشور بکوبد و جدال از میان برود. یکی از پهلوانان به اصرار و ابرام کاووس، این گاو را کشت و خود نیز به دست سگان جادو کشته شد.
3. از دیگر اعمال زشت کاووس، رفتار بد وی با اوشنر، وزیر خردمندش بود که سرانجام او را هلاک کرد.»
در ادبیات فارسی از کاووس بیشتر به عنوان قدرتی که با همه ی تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است یاد شده و به بسیاری از حوادث زندگی افسانهای او نیز اشاره شده است:
گاه سلام و سهم چو کاووس و کیقباد
گاه کلام و فهم چو قابوس وشمگیر (قطران: 140)
نکرد رستم دستان ز بهر کیکاووس
به روز قهر به مازندران نبرد چنین (قطران: 338)
مرغی دیدم نشسته بر باره ی توس
در چنگ گـرفته کلّه ی کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جـرس ها و نالـه ی کوس (ترانه های خیام: 86)
که آگـــه است که کاووس و کِی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد (حافظ:70)
کــی بود در زمانه وفــا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم (حافظ: 241)
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کـــاووس ببرد و کمر کیخســـرو (حافظ: 28)
کنون کاووس کوسی را نگر کز رأفت شامل
سیاوش وش گَوی را داده فرمان جهانبانی (قاآنی: 795)
پشت پا زن تخت کیکاووس را
سر بده از کف مده نـاموس را (اقبال: 107)
بگذر از کاووس و کی از زنده مرد
طوفخود کن گرد ایوانی مگــرد (اقبال: 392)
دگــر آن دل بنـــه در سینه مـن
که پیچم پنجه ی کاووس و کی را (اقبال: 450)
نوشدارو می دهد سهراب را کاووس شاه
لیک امید آن گه که بر خاک عدم پهلو نهاد
(اخوان ثالث، تو را ای کهن بوم و برر دوست دارم: 40)
پر شد از قهقه دیوانگی اش چاه شغاد
شکر کاووس شه این است ز تهمینه ی من
(اخوان ثالث، تو را ای کهن بوم و برر دوست دارم: 50)
پای در زنجیر چون کاووس و یارانش
در طلسم جاودان از چار سو اینک اسیرانیم
تهمتن با رخش پنداری به ژرف چاه افتاد (شفیعی کدکنی، شبخوانی: 40)
[برگرفته از: فرهنگ اساطیر و داستان واره ها در ادبیات فارسی/ محمدجعفر یاحقی.ـ تهران: فرهنگ معاصر، 1388. صص 659 ـ 657]

علی و استادش آقای ناصری پور
نقالی و شاهنامه خوانی علی کیکاوسی (نُه ساله) از آغاجاری از اینجا بشنوید
زندگی نامه علی از زبان یکی از بستگانش: علی
متولد ۱۶ مرداد ۸۲ است .از کلاس اول ابتدایی به خاطردوستی خانوادگی که با استاد گرامی جناب ناصری پورداشتیم باانجمن شاهنامه خوانی آشناشد ولی ازهمان کودکی
همیشه مادرش رادرحال تدریس ویاشعرخواندن میدیدوهمه این عوامل دست به دست هم دادتاعلی
حفظ ابیاتی ازشاهنامه راآغازکندبایاری وکمک مادرو استادش آقای ناصری پورکه همیشه علی
راتشویق میکندوعلی چون ایشان راخیلی دوست داردبه حرفهایش گوش میدهدشایدآن فرهی که درشاهنامه
زیاد از آن صحبت میشود در وجود ایشان به وضوح دیده میشودماکه این طوراحساس میکنیم.علی هفت
خوان راخوانده وبرای دوستانش تعریف میکندخواهر بزرگ وخواهر کوچکترش هم ماننداوبه حفظ
شاهنامه علاقه مند هستند
علاقه مندان به نقالی:
شرکت انتشارات علمی و فرهنگی منتشر کرده است:
نقالی مرشد ولی الله ترابی
کارگردان: حسن سلیمانی میگونی
داستان های نقالی شده:
1. رستم و سهراب
2. بیژن و منیژه
3. هفت خوان رستم
4. حرکت اسفندیار به سوی زابل
5. داستان برزو با رستم.

عبدالوهاب عزام
ادیب شاهنامه شناس مصری
1881-1959
بعضی از دانشمندان شاهنامه را از حیث اهمیت به ایلیاد، و حکیم فردوسی را به هومر شرق توصیف کرده اند. ولی به عقیده ی من این توصیف و تشبیه با مقام حکیم فردوسی و دیوان او مطابقت نمی کند و درجه اهمیت شاهنامه نزد ملل شرقی به جهاتی بیش از اهمیت ایلیاد در نظر اروپاییان است.
شاهنامه سجل احوال و تاریخ ملت ایران از قدیم ترین عهد است و امتیاز و خصایصی در بر دارد که منظورمه های دیگر آن را واجد نیستند.
از چیزهایی که بر قیمت و مقام شاهنامه می افزاید این است که فردوسی داستان های آن را اختراع نکرده بلکه آن ها را تصویر کرده است و از این لحاظ می توان شاهنامه را آیینه تاریخ و افکار حقیقی ملت ایران شناخت و به عقیده ی این جانب این، مزیت مقام و اهمیت مخصوصی برای فردوسی ایجاد کرده است. زیرا جمع و وصف وقایع و حوادث تاریخی در ادوار مختلف به قالب شعری با این سلاست بیان و سرشاری طبع که از فردوسی به ظهور پیوسته بسیار صعب و دشوار است.
(عبدالوهاب عزام - مقام شاهنامه در ادبیات عالم - هزاره ی فردوسی )
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

درود جهاندار با فر و داد
بر او کاین همه داستان کرد یاد
هنرمند دانای بسیاردان
حکیم جهاندیده ی کاردان
سخن سنج فردوسی استاد طوس
که چرخ برین خاک او داد بوس
برآرنده ی نام ایران به ماه
فروزنده ی فر شاهان به گاه
گزارنده ی آسمانی سخن
نو آرنده ی روزگار کهن
که او فرشاهان فروزنده کرد
به نام این همه مردگان زنده کرد
سخن را یکی برترین پایه داد
کز آن سوی آن پای نتوان نهاد
(میرزا محمد داوری - نقل از فردوسی نامه مهر )
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

برداشت از تارنگار فرهنگ
پویان پشوتنی :
در جهان شاهنامه و اندیشهی فردوسی، درخت جایگاهی بلند و نمادین دارد و سرشار از راز و رمزهاست. تا بدانجا که نام 570 درخت سرافراز را در شاهنامه میتوان یافت. درخت در شاهنامه نماد پایداری و ایستادگی و سربلندی است. افزون بر آنکه رمز بالندگی و پیشرفت نیز هست. در فرهنگ ایرانی، درخت پدیدهای خجسته و سپند و اهورایی است. آنچه در اینجا به آن اشاره میشود برپایهی پژوهش گستردهای است که دکتر مهدخت پورخالقی دربارهی «درخت شاهنامه» انجام داده است.
در شاهنامه شمار فراوانی از آیینها را میتوان یافت که پیوندی نمادین با درختان دارند. یک نمونهی آن، آیین درختکاری به پاس برآورده شدن آرزوها و خواستههاست. هنگامی که اسفندیار راهی جنگ با ارجاسب تورانی است، از خداوند میخواهد که او را در این نبرد یاری کند تا او به نشانهی سپاسگزاری، درخت بنشاند و آتشکده برپا کند و ده هزار چاه آب بسازد:«به گیتی صد آتشکده نو کنم/ جهان از ستمکاره بیخو کنم؛ کنم چاه آب اندرو ده هزار/ نشانم درخت از بر کوهسار».
شاهنامه ی فردوسی هم از حیث کمیت و هم از جهت کیفیت بزرگترین اثر ادبیات و نظم پارسی است. بلکه می توان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است.
نخستین منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احیا و ابقا تاریخ ملی ما است. یک منت دیگر فردوسی بر ما احیا و ابقا زبان پارسی است. کلامش مثل آهن محکم است و مانند آب روان. و همچون روی زیبا که به آب و رنگ و خال و خط حاجت ندارد در نهایت سادگی و بی پیرایگی است.
از خصایص فردوسی پاکی زبان و عفت لسان اوست. کلیت فردوسی مردی است به غایت اخلاقی با نظر بلند و قلب رقیق و حس لطیف و ذوق سلیم و طبع حکیم. همواره از قضایا تنبه حاصل می کند و خواننده را متوجه می سازد که کار بد نتیجه ی بد می دهد و راه کج انسان را به مقصد نمی رساند.
(محمدعلی فروغی - مقاله مقام فردوسی - هزاره ی فردوسی )
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

سه هزاره ها و باکره زایی
در اسطوره ی آفرینش زرتشتی نکته ی دیگری نیز قابل اهمیت است: از همین آغاز، جهان به چهار سه هزاره تقسیم شده است. دوره ی اول دورهی آفرینش مُثُلی (معنوی) است؛ سه هزاره ی دوم، آفرینش مادی موجودات اهورایی است؛ و سه هزاره ی سوم دوران آمیختگی آفریده های دو موجود خیر و شرّ است. آخرین سه هزاره نیز دوره ی ناجی ها (سوشیانت ها) و شکست اهریمن محسوب می شود. هم چنین باید به مفهوم ناجی اشاره کرد که به نظر می رسد از مفاهیم مهم و اصلی دین زرتشت است. فرّ زرتشت بسان نطفه ای پاک در دریای کیانسه نگهداری می شود:
«یکی یکی چون ایشان زمانه ی خود رسد، چنین شود که کنیزکی برای سر شستن بدان آب کیانسه شود و او فرّه اندر تن آمیزد، آبستن شود. ایشان [ناجی ها] به زمانه ی خویش چنین زاده شوند.» [1]
از این پیشگویی دینی/ اسطوره ای، مفهوم باکره زایی استنباط می شود که میدانیم یکی از اصول دین مسیحیت نیز هست. چنین مفهومی را دردین زرتشت می توان به صورت یک وضعیت درآورد. وضعیتی که قابلیت تبدیل به درام را دارد: زنی با شنا در یک دریاچه باردار می شود. در میان توبیخ های احتمالی دیگران، درمییابیم که زن باردار یک ناجی است. هم چنین نمادهای بیرون آمدن مرد از دریا و ارتباط او با زن نیز می تواند شکل استحاله یافته ی همین وضعیت باشد.
(منبع: تماشاخانه ی اساطیر/ نغمه ثمینی. تهران: نشر نی، 1387. صص 94 ـ 93)
دوران پادشاهی کیانیان با نام های بسیاری از پهلوانان روبه رو هستیم که از دید نلدکه با نام شاهان و بزرگان و پهلوانان دوران اشکانی شباهت دارند این قسمت از کتاب را در ادامه می خوانیم:
حماسه ملی ایران
تئودور نلدکه
علوی، بزرگ

سوار سنگین اسلحه پارتی در نبرد با شیر. موزه بریتانیا.
در فهرستهای اشکانی عرب نیز این اسم بیگانه نیست:حمزه 26(پس از او بیرونی 115)یکنفر را باسم خسرو بن ملدذان مینامد(فهرست کتب شرقی کتابخانه لیدن:خسره،ثعالبی نیز بهمینطریق)یعنی خسرو پسر ملدذ.1گذشته از این در میان پهلوانان فردوسی در زمان کاوس یکنفر باسم فرهاذ نامیده میشود که مقصود (Frahat)Phraates است چنانچه چند تن از سلاطین پارتی نیز همین اسم را دارند.ما این موضوع را مطرح نمیکنیم که آیا مجاز است کلمه اشکش را (فردوسی چاپ و ولر صفحه 786 و 328 و غیره)تغییر و تبدیلی از کلمه اشک آرشاک ẓArsakesẒ دانست یا خیر.ولی اگر فهرست اشکانیان را در کتب عرب2و در شاهنامه(ماکان 1364)ملاحظه کنیم.باسامی برمیخوریم که در افسانه پهلوانان نیز پیش میایند.البته بایستی از آن فهرستها با کمال احتیاط استفاده نمود،ولی ما بهیچسبب و علتی نمیتوانیم آن اسامی را خیالی تصور کنیم اینجا قطعا در قسمت عمده مقصود سلسله فرعی خانوادهء حکومتی است که چنانچه میدانیم متعدد بوده است.