بهار بهار ، چه اسم ِ آشنایی ...


دل‌م را گره می‌زنم به بهار ، به فروردین ، به نوروز ، به تمام ِ بهانه‌های دل‌چسب ِ سین‌دار و بهاریه می‌خوانم :


الهی که درخت ِ زندگی‌تان، بار  ِ سیب بدهد ، سرخ و شیرین ،

دل‌تان سبز باشد ، سرتان سلامت ،

و روزگارتان همیشه بهاری .

نوروز در شاهنامه...

 

........

جهان انجمن شد بر تخت اوی 
فرومانده از فره بخت اوی 
به جمشید بر گوهر افشاندند 
مر آن روز را روز نو خواندند

...............

هر روزتان نوروز...نوروزتان پیروز

سال خوبی رو برای همه آرزومندم

فرشته 28 اسفند

ادامه مطلب ...

همه دشت چون پرنیان شد به رنگ

  

چنیـن تا بیامد مه فـرودیــن             بیاراست گــل بـرگ روی زمین

جهـــان از نـــم ابر پر ژاله شد                   همــه کوه و هامون پر از لاله شد

همه ساله پیروز بادی و شاد           سرت پر ز دانش دلت پر ز داد

  

نوروز 1391 خورشیدی شاد باد.  

 

نوروز

 

 

 یادم می آید وقتی که بچه بودم یک بار فهمیدم که برای ما  

ابتدای بهار ابتدای سال نو هم هست و برای خیلی ها چنین  

نیست . اول تعجب کردم و بعد افتخار .  

 این حس افتخار با تمام حس های خوبی که در نو شدن سال  

و فصل با ماست هنوز و همیشه با من است .  

 

مر آن روز را روز نو خواندند   

 

 

 

 

فصیح احمد بن جلال الدین محمد خوافی و فردوسی

این فصیح احمد نویسنده ی مجمل فصیحی که بعد ها باز از او خواهم نبشت، خود در همان کتاب می فرماید:

***

"ملک الحکما و الشعرا و الفضلا حکیم ابوالقاسم فردوسی الطوسی ناظم شاهنامه،

چون فردوسی متولد شد پدرش به خواب دید که فردوسی به بامی بر شد و روی به قبله نعره ای زد و آوازی شنید که جوابی آمد و هم چنین از سه طرف دیگر نعره زد و هم چنین جواب شنید. بامداد با نجیب الدین معبَر گفت، گفت پسر تو سخن گویی شود که آوازه ی او به چهار رکن عالم برسد و در همه اطراف سخن او را به قبول تلقی و استقبال کنند و او نادره عصر و اعجوبه ی دهر بود. و جمیع شعرا که شعر فارسی گفته اند سر بر خط او نهاده، او را مسلم داشته اند و مدح گفته"


(فصیح احمدبن جلال الدین محمد خوافی -وفات 845 ه.ق. مجمل فصیحی)

 از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

انوری و فردوسی

آفرین بر روان فردوسی

آن همایون نهاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد

او خداوند بود و ما بنده


(منسوب به انوری -وفات 587 ه.ق. نقل از مجمل فصیحی خوافی)

 از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

نظامی و فردوسی

"استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود. از دیهی که آن دیه را باژ خوانند... فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت .... و شاهنامه به نظم همی کرد و بیست و پنجسال در آن کتاب رنج برد و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد. و در عذوبت به ماه معین رساند و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را به دین درجه رساند که او رسانیده است. در نامه ای که زال همی نویسد به سام نریمان در آن وقت که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد ... من در عجم سخنی به دین فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم ......"


(نظامی عروضی سمرقندی - چهار مقاله - تاریخ تالیف حدود 550 ه. ق)

نقل از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی

خداوند این را ندانیم کَس

پژوهشی از محمود امیدسالار 

 

به روایت شاهنامه،‌ وقتی رستم به حد بلوغ می‌رسد، افراسیاب به ایران حمله می‌کند و بزرگان ایران سراسیمه به زابلستان می‌روند تا از زال مدد جویند. زال به ایشان می گوید که او دیگر پیر شده است و توانایی جهان پهلوانی ندارد اما پسرش رستم را نیروی این کار هست: 

چنیــن گفت پس نامـــور زال زر                    که من تا ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت               کسی تیغ و گرز مــرا برنداشت

بــه جایی که من پـــای بفشاردم                عنــان ســواران شـدی پـاردم

شـب و روز در جنـگ یکسان بدم                  ز پیــری همـه ساله ترسان بدم

کنــون چنبـری گشـت یال یلی                    نتــابد همـــی خنجـــر کابلـی 

سپس اضافه می‌کند که باید باره‌ای جنگی از برای رستم یافت تا او بدین کار، یعنی دفع افراسیاب و نجات ایران کمر بندد. زال گله‌های اسب خود را به درگاه می‌خواند تا رستم از میان آنان باره‌ای شایسته خود برگزیند. اما هر اسبی که رسم می‌گیرد و دست خود را بر پشت او فشار می‌دهد، زیر نیروی پهلوان پشت خم کرده شکم بر زمین می‌نهد تا آن که بالاخره گله ای اسب از کابل می‌آید: 

چنین تا زکابل بیامد زرنگ              فسلیه همی تاخت از رنگ رنگ 

در میان اسبان این گله چشم رستم به مادیانی می‌افتد که به همراهی کره‌ای به اندازه خودش می‌گذرد. رستم می‌خواهد کره را به کمند خود بگیرد: 

کمنــد کیــانی همـی داد خــــم                               که آن کــــره را بــازگیــرد ز رم

بـــه رستم چنین گفت چوپان پیر                             که ای مهتــر اسپ کسـان را مگیـر

  بپرسید رستم که ایـن اسپ کیست                                   که دو رانش از داغ آتش تهی است؟

چنیـــن داد پاسخ که داغش مجوی                         کزین هست هر گونه‌ای گفت و گوی

  همی رخش خوانیم و بور ابرش است                          بــه خــو آتشی و به رنگ آتش است

خـــــداوند ایـــــن را ندانیم کس                                همــی رخش رستمش خوانیم و بس

 

مساله جالب توجه در این ابیات آن است که چوپان به رستم می‌گوید: ما این کره را «رخش» یا «رخش رستم» می‌نامیم و صاحبی هم برایش نمی‌شناسیم، اما نمی‌گوید که اسم رخش یا تعلق داشتن رخش را به رستم از کجا می‌داند. از طرفی این چوپان قطعاً رستم را هم نمی‌شناسد زیرا اول به او اخطار می‌کند که: «ای مهتر اسپ کسان را مگیر». جای دیگر هم وقتی رستم بهای اسب را از او می جوید، پاسخ می‌دهد که: 

چنین داد پاسخ که گر رستمی                   بر او راست کن روی ایران زمی 

سوال در این است که اگر چوپان رستم را نمی‌شناسد، پس از کجا می‌داند که این اسب مال اوست؟ از آن گذشته به چه دلیل می‌گوید که ما این کره را رخش می‌خوانیم؟ آیا خود این نام را بر رخش نهاده است یا کس دیگری در نامگذاری اسب رستم دست داشته است؟

این پرسش‌ها در متن شاهنامه و دیگر متون کلاسیک فارسی و عربی که نگارنده در آن‌ها تفحص کرده است، بی جواب مانده‌اند. اما پاسخ به این پرسش‌ها در یک حماسه ارمنی به نام «رستم زال»‌ آمده است.                   

ادامه مطلب ...

دماوند از کرکس



******************************





بند کردن فریدون ضحاک را

بیاورد ضحاک را چون نَوَند / به کوه دماوند کردش به بند.
 


ادامه مطلب ...

ایرج مهر آیین

 

عکس از اینجا   

ایرج بی ابزار جنگی به دیدن برادران رفته  تا  به آنها نشان دهد که خواستار دوستی و مهربانی است. سلم و تور  از سخنان ایرج که می گوید تاج و تخت نمی خواهد و خواستار آزار آنان نیست، خشمگین می شوند! تور کرسی زرین  را بر  میدارد و بر سر ایرج می کوبد ایرج از او زنهار می خواهد و چنین می گوید:

 

«نیایدت- گفت:ایچ ترس از خداینه شرم از پدر؟!پس همین است رای.
مکُش مر مرا! کِت سرانجام کار،بپیچاند از خونِ من کَردگار.
پسندیٌ و همداستانی کنی، که جان داری و جان ستانی کنی!
میازار موری که دانه کش است !که جان دارد و جان شیرین خوش است.
مکن خویشتن را ز مردمکشان!کز این پس نیابی خود از من نشان.
بسنده کنم زین جهان گوشه ای ؛به کوشش فراز آورم توشه ای.

... 

» 

ایرج جان خود را  در قمارِ «مهر آیین» می بازد! بیت ها نشان می دهد اگر او از دست برادران جان به در می بُرد باز هم  به دنبال دوستی و گسترش مهر بود!