زندگینامه آندره سوروگین - درویش خان


نیم رخ آندره (درویش) سوروگین
برای ژانت لازاریان
او، اولین کسی است که در فارسی؛ نقاشی غیر آموزشی و عامیانه ای را که، در قهوه خانه‌ها به دیوار می‌آویختند، با مینیاتور (که نوعی نقاشی تزئینی و کلاسیک محسوب می‌شد) تلفیق داد و ژانر جدیدی در هنر نقاشی به وجود آورد. تا پیش از او نقاشی قهوه خانه ای جزء تبارشناسی تابلوی هنری تلقی نمی‌شد و عموماً این آثار را نقاشان ساختمان و گچ کاران (از روی وقایع مذهبی و پهلوانیات شاهنامه فردوسی) در قهوه خانه‌ها و نشیمنگاه کارگران نقش می‌زدند. مینیاتورسازان مهم اوایل قرن شمسی در تهران اغلب تحت تأثیر قلم وی اند. یعنی او متخصص مینیاتور کلاسیک هم بود. تخصص او، تا پیش از آن  که به آثار تلفیقی دست یازد، مینیاتور به سبک چین و ایران قدیم را به یاد می‌آورد. او از کودکی شیفته کلکسیون مینیاتوری بود که پدرش از سال‌های دور برای خود آلبوم می‌کرد.1 بعدتر از روی آثار او، که تلفیقی از این دو نوع بود، ژانری پدید آمد، که به نقاشی قهوه خانه‌ای موسوم شد. برای اولین بار خطوط پهن و بی‌دقّت در کنار ظریف کاری مینیاتوری دیده شد. برای اولین بار در حالت‌هایی مینیاتوری، تاش‌هایی از رنگ پهن به وجود آمد و، مهم‌تر از همه، برای اولین بار اعضای بدن از قرینه افتاد و بدن بزرگ‌نما و کوچک انگاری شد. مینیاتور، که همه قوّتش به تقارن و تساوی بود، ظاهراً از ریخت افتاد و برای اولین بار دست از پا کشیده‌تر و نیم‌تنه شخصیت درون کار از زیر تنه دو برابر نشان داده شد.در کار جدید او دیگر پنجه دست لزوماً برابر با اندازه قلب انسان نبود و ریش رستم گاهی از اندازه پاهای او بزرگ‌تر نشان داده می‌شد. این نوع کار، مینیاتور را که عرفاً تجلّی مثالی عالم در ظرف کوچک می‌دانستند، بی اعتبار می‌کرد و نشان می‌داد: تصاویر ما از اسطوره‌های قومی ‌و مذهبی همانند سخنی است که درباره  آنان به تهییج می‌گوییم. و این یعنی غلوّ و بزرگ‌نمایی!
 
او خطوط ظریف مینیاتور را به بوم نقاشی آورد، اما با استفاده مکرر از رنگ سفید، برای قطره‌های اشک و غیر طبیعی نشان دادن سفیدی دندان و رنگ‌های گرم مذهبی و خصوصاً جدید کردن لوازم و وسایل درون تابلو، با تطبیق زمان حال در حقیقت دانش مینیاتوری خود را در زیر رنگ‌های قهوه خانه‌ای پنهان می‌کرد. در دهه آغازین و دهه 20 شمسی و در شرایطی که مدرسه صنایع مستظرفه حکماً نقاشی کلاسیک را (به دور از آموزه‌های نوین) مهم‌ترین صنعت در عرصه آموزش وپرورش ایرانی قلمداد کرده بود، نقاشی قهوه‌خانه‌ای را به ظرافت مینیاتور آورد و، در حقیقت، برای نخستین بار مینیاتور را از فضای مغولی- چینی و ساحت افلاکی به فضایی ایرانی و خاکی تبدیل کرد. اولین نمایشگاه نقاشی‌های تلفیقی او در دانشسرای عالی (دارالمعلمین) به سال 1313 شمسی از مهم‌ترین اتفاقات هنری آن دوره بود. تصاویر تابلوهای او، بیشتر از این  که مبتنی بر ارائه تصویر از میان اشعار باشد، تصاویری ساده و جدیدنما و تزئینی از خیالی معاصر اند. سبک او نزدیکی‌هایی به نقاشیسبک قاجار دارد، اما، از ظرایف و ریزنگاری‌های این سبک به دور است. به علت خاصیت از ریخت افتادن اسطوره‌های خیالی و شعری؛ در کار او، وی را به این مسأله متهم می‌کردند که این آثار هرگز توانایی آن را ندارند شکوه بزم‌های سنگین رزم‌های شاهنامه را بازگو باشند. در حقیقت، درویش البسه جنگاوران را به اندام شخصیت‌های تابلوهای شاهنامه می‌پوشاند، اما چشم و گوش و لب و افه‌های مینیاتوری به اندام‌ها می‌داد. قسمت اعظم تابلوهای شاهنامه او شبیه به تابلوهای مجالس تعزیه‌اند. و اتفاقاً اساس کار او همین بود. می‌خواست با تلفیق جهان زمینی (در هنر نقاشی قهوه‌خانه) جهان آسمانی و غیر قابل باور مینیاتور را جلوه ای طبیعی‌تر دهد. در حقیقت، او اولین کس است که خوانش جدیدی را از مینیاتور در عالم این ژانر به نفع زمانه خود دارد. تا پیش از او هیچ نقاشی نتوانسته بود خوانش خود را از یک اثر ادبی- داستانی، این اندازه به دوره خود تطبیق دهد. این تابلوها در قسمت پایین- اما در دل اثر و نه در حاشیه- امضای «رقم درویش» دارند، و این عنوانی است که قدیم و جدید را به هم تلفیق می‌کرد. او غالباً رنگ‌های شلوغی در تابلو استفاده می‌کند. هرچند کوه و دمن و دشت طبیعی است، اما، استفاده از یک رنگ غیر طبیعی، حالتی دیگرگونه را در چشم ظاهر می‌کند. مهم‌ترین هنر او این است که بدن‌های مینیاتور را مثل نقاشی قهوه‌خانه بدون تناسب می‌سازد و فضای کاراکتری را در نقاشی، مثل مینیاتور زیرسازی می‌کند. در تابلوهای او از روی اشعار خیاملباس اشخاص را از قاب طرح بیرون می‌آورد تا بیننده را بیاگاهاند که: جز فنون نقاشی مترقی معاصر، ارادتی به ابداع گری‌های کمال‌الدین بهزاد و مینیاتور سبک هرات دارد. تمام بحث‌ها بر سر تابلوهای او از دیوان شاعرانی چون خیام، حافظ و فردوسیاست. در همان سال اولین نمایش آثار، تقریباً اغلب سرشناسان تهران و مستشرقین و مستشاران اروپایی، که در پایتخت بودند، درباره او مطلب نوشته‌اند و حرف زده‌اند. حتا این نمایشگاه، دوستی دورادور او و صادق هدایت را به یک رابطه عمیق تبدیل کرد، آنچنان که در همین سال از روی تابلوهایی که درویش از اشعار خیام ساخته بود، هدایت شیفته شد«ترانه‌های خیام»‌اش را بنویسد.2 هرچند به علت نداشتن امکانات مالی و مادی جهت چاپ رنگی، به صورت تک رنگ (سیاه وسفید) و در اغلب نسخه‌ها کم رنگ دیده می‌شوند. رابطه صادق هدایت با درویش و رفت وآمدها و میهمانی‌های گاه به گاه باعث می‌شود، او هم جزو حلقة گروه رُبعه جای گیرد. حضور رفاقتی او در کنار مقتدرترین نویسنده زمانه اما از مردم دور؛ باعث می‌شود مخاطب نزد نقاش نادیده انگاشته و کار به دور از سفارش و عقیده یا عقده مردم ساخته شود.

آقا بزرگ علوی،
 در همان ایام، در یادداشتی با عنوان «هنر در ایران جدید» و با تأکید بر عنوان «جدید» چند نفر را متجددان فرهنگ و هنر ایران دانست و از جمله گفت، نوشین در تئاتر، مین باشیان در موسیقی، آندره سوروگین در نقاشی و هدایت در ادبیات؛ مهم‌ترین افراد موجوداند، و این دقیق‌ترین بررسی‌ای بود که می‌شد از آن ایام در فرهنگ معاصر صادر کرد. هرچند او در انتهای این مطلب نوشت، اینها یکی بر سر خودشان و یکی بر سر هنرهای‌شان می‌زنند و بدبختانه خودشان هم مثل این  که نمی‌دانند که علت عدم موفقیت آنها چیست...، و البته حرف او درست بود و هر چهار نفر بعدتر از ناکام‌ترین هنرمندان ایران تلقی شدند. درویش بعد از نمایشگاه سال 1313، یکی دو بار بیشتر نمایش آثار در ایران نگذاشت. یک بار هم از او دعوت شد، و این زمانی بود که او دیگر داشت یک شهروند آلمانی به حساب می‌آمد. سرنوشت او همچون ته نوشت دیگر هنرمندان غریب گرد آن سال‌های ایران سرشار از نکته و اهمیات است. امروزه دیگر نامی ‌از او و آثاری از وی را به یاد نمی‌آورند، اما آثار بسیاری که در یادهای مردم جدید مانده، تأثیری از نقاشی درویش را با خود دارد.
 
چون هر نوجوان دیگر تهرانی، که دست خانواده اش به جیب و دهان می‌رسید؛ در مدرسه سن لوئی درس خواند و بعدتر برای مدتی معلم آنجا شد. سن لوئی را کشیشان لازاریست کاتولیک اداره می‌کردند و به موازات شروع جنگ جهانی اول از ایران خارج شده و جا را برای معلمین ایرانی خالی کرده بودند. به علت کمبود معلم، همانها که دانش آموز سال‌های قدیم مدرسه بودند، معلم آنجا شدند و درویش هم یکی از اینان بود. درویش با لهجه ای که داشت، هم ارمنی و هم روسی خوانده می‌شد، هرچند بچه ناف تهران بود. پدر او، که سال‌ها پیش از روسیه (گرجستان؟!) به ایران مهاجرت کرده بود، همسری ارمنی- ایرانی اختیار کرد و به کل خود را ایرانی می‌دانست. آندره، به واسطه آشنایی با خانقاهی در حوالی پشت خندق (پیچ شمیران زمان قدیم) نام خود را درویش کرده بود. در ابتدا، رفته بود چون پدر، از دراویش عکسبرداری کند، اما جذبه یک شیخ او را دست پرورده راه دیگری کرد. در تابلوهایی که از این پس می‌کشید، از پی یک سنت اهل حقی خود را «درویش دست پرورده ایران» می‌نامید. مدتی در عکسخانه پدر سرگرم به عکس انداختن شد، اما پول درآوردن را رها کرد و با توصیه دوستان ادیب خود به هنر نقاشی رو آورد. شب نشینی‌های او با جوانان ادیب و هنرمند تهرانی در دهة آغازین این قرن معروف است.3
 
آندره سوروگین
 
او پسر یکی از اولین سینماداران تهران و مهم‌ترین عکاس تاریخ‌نگار دوره واپسین قاجار بود. پدرش در تهران قاجاری از پرنفوذترین و محبوب‌ترین غیر ایرانیانی بود که به واسطه هنر عکاسی، زبانزد خاص و عام شده بود. تقریباً همه خانواده‌های سرشناس به عکسخانه او می‌رفتند و برای خانواده هزارفامیل، داشتن عکسی از چهره خود، که کار آنتوان خان روسی باشد، افتخاری اعیانی تلقی می‌شد. مردم نودیده تهرانی در بحبوحه شرایط شلوغ مشروطه و در سال‌های 1288 و پس از آن (زمانی که هنوز دو سینما بیشتر در پایتخت ایجاد نشده بود) در روزنامه‌ها و خبرنامه‌های دیواری؛ در سطح شهر به دنبال خبری بودند که آنتوان خان و مسیو پاته می‌دادند و آن دال بر این موضوع بود که: امشب در خیابان علاءالدوله، مقابل بانک استقراضی، در آپارتمان اردشیرخان از طرف مسیو پاته و مسیو آنتوان خان و کمپانی تماشاخانه سینماتُگراف، پرده‌های نوظهور، که مستقیماً از پاریس فرستاده می‌شود و از اول غروب به تماشا می‌نهند، مشتاق بودند! در خانواده پدری صادق هدایت عکس‌های آنتوان خان بر سر زبان بود. پسر این عکاس غریب گرد، در سال 1275 شمسی، در تهران متولد شد و در نیمه دوم دهة اول (از سال 1307 به بعد) رفیق شفیق صادق هدایت و ادبای سرشناس دیگر پایتخت شد. بعدتر، به واسطه گری هدایت، او امکانات جدیدی یافت، هنر خود را در دو سوی شرق و غرب به چشمان ذوق دار و هنربین، بشناساند. دوست مشترک آن دو، مجتبی مینوی، در جلسة سخنرانی خود در 25 فروردین 1331 درباره هدایت، آنجا که از سخاوت او و دلسوزی اش صحبت می‌کرد، گفت:یک روز [هدایت] گفت، یک نفر نقاش است. آندره سوروگین اسمش است، اما خودش را درویش پرورده ایران می‌نامد. پدرش یک عکاس روسی بوده و مادرش یک ارمنی. خیلی به شاهنامه علاقه دارد. چهارصد مجلس تصویر از شاهنامه ساخته است. بیا برویم کارش را ببینیم. ما هم رفتیم و دیدیم و پسندیدیم. یک هفته بعد مرحوم ذکاءالملک فروغی و آقامیرزا ابوالحسن خان فروغی را به دیدن نقاشی او بردیم. یک ماه بعد، به دستور وزارت معارف، تالار عمارت بزرگ دانشسرای عالی- که تازه بنایی‌اش تمام شده بود- برای نمایش نقاشی‌های او تعیین شد. و نامه‌های دعوت روز نمایش را رئیس الوزراء، ذکاءالملک فروغی امضا کرد و نمایش دو ماه مفتوح بود. پس از نمایش، جماعت ارامنه تهران، که تا آن  وقت چندان علاقه ای به درویش نقاش و شاهنامه فردوسی نشان نداده بودند، مجلس مهمانی باشکوهی برای تجلیل نقاش ترتیب دادند و به وجود او افتخار کردند.4
 
اما، این تشویق چاره کار و گره زندگی مالی درویش و زن و فرزندش را باز نکرد. بعدتر هم چاپ صد تابلو در شاهنامه ای که مینوی تصحیح کرده بود و در برلن منتشر شد، نتوانست مشکلات او را حل کند. هرچند نیم قرن بعد، به علت همین آثار و تداوم آنها در کشور آلمان، مردمان آن کشور وی را شهروند هنرمند خود خطاب کردند (او بعدتر برای همیشه در آلمان اقامت گزید). فقر و فلاکت در این دوره، در میان هنرمندان، مرسوم بود. کار ابداعی و خلاقانه را عوام و توده حمایت نمی‌کردند. هنوز تابلوهای شاگردان سنت گرای کمال‌الملک و نقاشان دست چندم مدرسه او چندین برابر آثار مدرن در محافل و جاها خریدوفروش می‌شد، و به تلاش همان شاگردان حتا گاهی در مجامع،  نقاشی‌های درویش را به تمسخر نشان یکدیگر می‌دادند که: چرا مثلاً در تابلویی از حالات رستم در شاهنامه، دست‌های او از پاهایش بزرگ‌تر تصور شده؟ اما در میان این همه توده و تفکرات توده ای کسانی هم بودند که جور دیگری می‌نگریستند. بااهمیت ترین مطلب درباره درویش و اولین نمایشگاه او را مجله دنیا در زیر عنوان «چند اطلاع مفید» نوشت و در آنجا به صورت علمی ‌متذکر شد: «نمایشگاه نقاشی‌های درویش از نظر هنری جالب توجه است. درویش سعی کرده است که به اسلوب ریزه کاری ایران شکل و صورت تازه و جدیدی بدهد؛ یعنی آنچه را که قدیم با خط‌های نازک  و ریزه کاری مجسم می‌کرده و برای هر نقشه سال‌ها وقت صرف می‌کردند، درویش با رنگ و با حرکات مخصوصی، به شکل درآورده است ... درویش با این اختراع و کشف هنری خود، در عین این  که کاملاً از اسلوب ایرانی پیروی کرده و حتا صورت‌ها را نیز آنجایی که لازم دانسته مطابق اسلوب ایرانی، چینی، مغولی کشیده است، مع هذا در رنگ آمیزی و حرکات تجسم احساسات، کاملاً متجدد و ترقی خواه است.»
 
البته کار جدید و نوآورانه درویش بسیار مورد تازیانه حرف دیگران قرار گرفت؛ چون بیشتر از آن  که مبتنی بر دقایق و مشخصات ذکر شده در متن اشعار باشد، تصاویری بیشتر ساده و تزئینی بودند. در حقیقت، درویش برای نخستین بار در مقابل نقاشانی چون تجویدی و خیالی‌سازان دیگری که متن اشعار کلاسیک فارسی را نقش می‌کردند، ایستاد و نشان داد، لزوماً پیرمرد اشعار خیام شخصیتی صاف و صوف ندارد، بلکه ای بسا که شخصیتی خنزرپنزری باشد. بر اثر فقر زیاد بعد از اولین نمایشگاه، به حمایت هدایت و تلاش مسعود فرزانه، به هند رفت، بلکه به واسطة شین پرتو، که از شاعران پیشتاز دهة 20 بود و حالا حکم سرکنسولگری سفارت ایران را در هند داشت،  کمک و حمایت شود. او حتا خرج سفر را به اعتبار هدایت از دوستان قرض کرد و به وعده فروش آثار و بازگشت به تهران، زن و پسر کوچک خود را ترک نمود. در دهلی به حمایت و پیگیری شین پرتو در «کاووسی جهانگیر‌هال» نمایشگاه بزرگی از صد تابلوی خود را، که همراه برده بود، تشکیل داد. به خواهش شین پرتو چهار تابلو از این آثار را (که از روی شاهنامه کار شده بود) موزه هنرهای زیبای بمبئی خریداری کرد. اما رقم فروش این آثار بدهی کرایه سفر را تأمین نمی‌کرد. ناچار با توسل به اعتبار پرتو و تأکید هدایت به او یک صد تابلو از وی به واسطه وزیر دارایی نظام حیدرآباد دکن خریده می‌شود. و این غم‌انگیزترین پیش آمدی است که «هنر ایران» نخواهد بخشود. سوروگین به سرعت به تهران بازگشت و پس از جنگ جهانگیر به اروپا فرار کرد. مدتی اسیر آلمان‌ها شد، اما در اسارت هم متوجه هنر او شدند و کمی‌ بعد در کمال آزادی در اغلب کشورهای جهان آثارش را به نمایش گذاشت. رنگ روغن‌ها، آبرنگ‌ها و گواش‌های او امروزه اعتبار هنری در پاریس، لندن، بروکسل و برلین اند. به روایت ژانت لازاریان: درویش تعداد دویست تابلو از داستان‌های شاهنامة فردوسی و مضمون رباعیات خیام را، که در مدت بیست سال کشیده بود، با خود به هند بُرده و فروخته است ... و این سند ننگینی است از وزارت فرهنگی که به جای خرید آثار هنری، ذهن هنرمند را می‌خرید! بعد از مرگ هدایت، آندره سوروگین هم از اسم و رسم ناپدید شد. پنجاه سالی از وی ایران بی‌خبر بود، تا در دهه 70 گزارشی از ژانت لازاریان (هنری نویس سال‌های قدیم) در مجله دنیای سخن، او را پیدا کرد. اما چه دیر و چه غریب نواز! درویش آندره سوروگین در تهران به دنیا آمد، از خفقان تهران فرار کرد و همچون دو دوست گرمابه و گلستان خود (هدایت و نوشین) در خارج از ایران نفله شد. اما یک قرن زندگی کرد. در تمام طول زندگی صدساله دیگر نخواست به ایران بیاید. نخواست فارسی حرف بزند. نخواست حتا زادگاه خود را به یاد آورد. اما زیر تابلوهایش تا این آخری می‌نوشت: درویش دست پروردة ایران! لازم به تذکر است که برای نوشتن قسمت باورهای هندی کتاب «بوف کور»، هدایت از آموزه‌ها و دیدنی‌های درویش سوروگین از دهلی و بمبئی استفاده کرد؛ چون در زمان نوشتن «بوف کور»، هدایت وارد هند نشده بود، هرچند «بوف کور» در اولین چاپ، در بمبئی و در سال 1315، منتشر شد.6
 
آثار درویش سوروگین، اگر که از اکناف جهان گرد می‌آمد و اگر که آثار او در اینجا خریده می‌شد، ما خود «بوف‌کور» دیگری در هنر نقاشی می‌داشتیم. دردهای مشترک، مرگ‌های مشترکی را می‌پذیرد و درویش سوروگین چه قدر در زندگی، با هنرمندان زمانه ما اشتراک دارد. گویی که هیچ هنرمندی نمی‌میرد، بلکه کشته می‌شود.
 
پی نوشت
1- بنگرید به یک کار کلاسیک از او، پیش از آن  که تغییر روش دهد به نام سیمرغ و اژدها که طرحی است سیاه قلم در کتاب: تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران، یحیی ذکاء، چاپ دوم، نشر علمی‌و فرهنگی، 1384، ص 140.
2- ترانه‌های خیام، مصحح صادق هدایت، بی ناشر، 1313، سربی، 116 ص. این کتاب در چاپ دوم با قطع وزیری به سال 1334، در 111 صفحه، منتشر گردید.
3- بنگرید به انبوه عکس‌هایی که از جلسات شب نشینی و عصرگردی آن زمان در خانة کسانی چون مجتبی مینوی، عبدالحسین نوشین، مسعود فرزاد و مهمان پذیرهای صحرایی اطراف باغ‌های پایتخت گرفته شده و ببینید در اغلب عکس‌ها درویش حضور دارد. غالب عکس‌های بجا مانده از صادق هدایت، که در ایران گرفته می‌شد، کار درویش است. نظر کنید به عکس ‌های ارزشمندی از هدایت و درویش و چهره‌های آشنای دیگر آن زمان در کتاب: حسرتی، نگاهی و آهی، نشر دید، چاپ 1379.
4- به نقل از: عقاید و افکار دربارة صادق هدایت پس از مرگ، نشر بحر خزر، 1346، ص 107. و بنگرید به توصیف این شب از نگاه مرتضی کیوان در نامه ای به مصطفی فرزانه در کتاب: بن بست، نشر تاریخ ایران، 1374، ص 157.
5- مجله دنیا، شمارة 5، خرداد 1313.
6- دقت کنید به گفتة شین پرتو که بارها در سال‌های قدیم چاپ شده و مبنی بر این است که: به همراه هدایت توُی کشتی به سمت بمبئی بودند که او نسخه ای از «بوف کور» را، که با ماشین تحریر مارک «اریکای آند» تایپ شده بود، نشان او داد. و این تأکید که: هدایت خود گفته بود، اطلاعاتی را دربارة هند، که در «بوف  کور» آمده، از درویش، که از بمبئی به تهران آمده بود، شنیده و به کار برده است.
 





http://www.artonlines.com/artist/owner/7745/%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87_%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87_%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D8%AC%D8%B3%D9%85%DB%8C/170#

26 تخته تابلو فرش شاهنامه فردوسی دوره بایسنقر در موزه فرش ایران


آثار استاد موسوی سیرت در موزه فرش ایران 


طراحی و بافت 26 تخته تابلو فرش شاهنامه فردوسی دوره بایسنقر
آثار استاد موسوی سیرت در واقع نمایش 26 صفحه از شاهنامه بایسنغری است.این شاهنامه در زمان حکومت تیمور و پسرانش به ویژه بایسنغر نگارگری شده و جلوه های هنر و مکتب تیموری در آن نمایان است.
زمان آغاز بافت فرش های نمایشگاه را سال 71 می باشد و کار بافت آثار تا سال 76 ادامه یافته است، جنس چله فرش ها از ابریشم و بافت ها از پشم است., تابلوها به موزه فرش اهدا شده و پس از اتمام نمایشگاه در انبار نگهداری خواهد شد.
بافنده تلاش کرده از نظر ابعاد، فرش ها وضعیت یکسانی داشته باشند
آثار اهدا شده به موزه فرش در کارگاه استاد موسوی سیرت به یاری هنرمندان جوان ایرانی و ذوق و سلیقه استاد پدید آمده اند. رنگ های طراحی و بافت قالیچه ها به صورت همزمان انجام شد. 
قالیچه ها حاشیه نداشته اما یک حاشیه تشعیری با الهام از نقوش سنتی برای آنها نتخاب شده است.
نام هنرمندان هر قالیچه در بالای حواشی، در داخل کتیبه هایی درج شده است. 

Designing and reproduction of 26 carpet tableaus according to the images of Shahnameh (The Letter of Kings ) of Ferdowsi(available in Iranian Carpet Museum -- Tehran ), Mohsen Mousavi

Mousavi Carpet Gallery , established by the great master of arts, Mr. Seyad Abolhassan Mousavi Sirat in 1960, is one of the oldest and most active centers of carpet industry and is a pioneer of designing , creation of images and innovation in Carpet industry
 .

ماجرای بازگرداندن شاهنامه‌ طهماسبی به ایران از زبان دکتر حسن حبیبی

ماجرای بازگرداندن شاهنامه‌ طهماسبی به ایران از زبان دکتر حسن حبیبی

اریخ - سایت کتابخانه مجلس نوشت:

دکترحسن حبیبی، رییس بنیاد ایران‌شناسی در رابطه با ماجرای بازگرداندن شاهنامه طهماسبی به ایران گفت:«این شاهنامه در زمان ولیعهدی و سپس پادشاهی شاه طهماسب صفوی فراهم آمده است. ولیعهد ابتدا در هرات بود و با جمعی از هنرمندان و نگارگران به تبریز آمد و در آن‌جا ترکیبی از هنرمندان دو شهر را مأمور تهیه این شاهنامه کرد. نوشتن این شاهنامه با نگاره‌های متعدد و تعداد 15 تن هنرمند و نگارگر و خوشنویس و جدولبند و کاغذساز و مرکب‌ساز و صحاف‌کار بوده که بر اساس برنامه‌ای دقیق و برای مدتی طولانی انجام یافته است.»


حبیبی با اشاره به این‌که کاغذ کتاب «شاهنامه طهماسبی» به اندازه رحلی بزرگ یا سلطانی است، اضافه کرد: «کاغذ این شاهنامه بسیار نازک شبیه کاغذهای بیبل امروزی و دست‌ساز است. این کتاب دارای جدول است و نکته مهم در این قسمت آن است که در گذشته و همچنین امروزه گهگاه نگارگران قسمتی از نگاره را بیرون قالب یا قاب اصلی می‌برند. در این کتاب که موارد بسیاری از این قبیل وجود دارد، برنامه به این ترتیب بوده که نگارگر طرح نگاره و قسمت‌هایی را که از قاب یا چارچوب بیرون زده است، تعیین می‌کرده و جدول‌ساز در جاهایی که نگاره از چارچوب خارج می‌شده‌، خط نمی‌کشیده است.»


او افزود: «نکته دیگر آن‌که پشت و روی هر صفحه پر از نوشته است، یعنی اشعار در جاهایی است که یک نگاره نیست و یا قسمتی را نگاره پر کرده است؛ اما هیچ‌گاه اثر مرکب روی صفحه در پشت صفحه وجود ندارد. خط کتاب نیز به طور متوسط خوب است و شاید تنها نکته‌ای که می‌توان در این شاهنامه اشاره کرد، نبودن یک خوشنویسی تمام‌عیار است. کتاب در اصل دارای 258 مجلس بوده است که با دریغ، قسمت قابل‌ توجهی از آن از کتاب بیرون کشیده و تک‌تک فروخته شده و طبیعی است که متن را نیز دچار کسری کرده است. »


حبیبی در ادامه با اشاره به این‌که نگارگران دست‌اندرکار در آغاز نگارش این شاهنامه 15 نفر بودند که نام و نشان 9 نفر از آنان معلوم است و بقیه ناشناخته‌اند، ادامه داد: «9 نفر از افرادی که نام‌شان معلوم است، عبارت‌ا‌ند از سلطان محمد میرمصور، آقا میرک، دوست‌محمد، میرزاعلی، مظفرعلی، شیخ محمد، میرسیدعلی و عبدالصمد و شش تن دیگر نام‌شان معلوم نیست و در برخی اسناد با حروف لاتین A,B,C,D,F,H نامیده شده‌اند.»


او گفت: «مسؤولیت کار در ابتدا با دوست‌محمد و پس از وی با میرمصور بوده است و پس از آن‌ها ظاهرا آقامیرک کارها را اداره می‌کرده است. این کتاب پس از آن‌که به پایان می‌رسد، صحافی می‌شود. صحافی کتاب عالی بوده و این معنی از جلد سوخته و تذهیب‌شده‌ی آن که درون و بیرون آن را دربر دارد و هم‌اکنون موجود است، پیداست و پس از پایان کار مهر شاه طهماسب را بر صفحه 16 کتاب نقش کرده‌اند که آن‌ هم موجود است.»

حسن حبیبی با بیان این‌که از این به بعد سرگردانی کتاب آغاز می‌شود، اظهار کرد: «دو روایت از سفر شاهنامه به کشور عثمانی وجود دارد. یکی آن‌که شاه تهماسب این کتاب را همراه با قرآنی که آن هم با خط نوشته و تذهیب شده بود، برای سلطان عثمانی به عنوان هدیه می‌فرستد که البته از نام و نشان قرآن یادشده تاکنون خبری به دست نیامده و روایت دیگر این است که در آشفتگی‌ها و آشوب‌هایی که در همان زمان در تبریز پیش آمده بود، این شاهنامه ربوده می‌شود و پس از مدتی از عثمانی و از خزانه‌ سلطان سر در می‌آورد.»

رییس بنیاد ایران‌شناسی با اشاره به این‌که خبرهای جسته گریخته از این شاهنامه تا سال‌های 1800 میلادی در دست است، عنوان کرد: «در این سال‌ها اسلحه‌دار خزانه‌ محمد عارفی برای مجلس‌های کتاب، یادداشت‌های کوچکی به ترکی برای سلطان عثمانی می‌نویسند که این یادداشت‌ها در زمانی که من کتاب را دیدم، در لابه‌لای صفحات موجود بوده است. پس از آن تا سال 1903 خبری از این کتاب نیست. در این سال عثمانی این کتاب را به «بارون ادموند دوروچیلد»، بانکدار لندنی، می‌فروشد. کتاب در سال 1903 در موزه هنرهای تزیینی پاریس نمایش داده می‌شود اما این نسخه در نمایشگاه‌های 1910 مونیخ و 1912 پاریس و 1931 لندن و 1940 نیویورک دیده نشده است.»

وی ادامه داد: «در سال 1959 «آرتور هوتن اول» که مدتی هم رییس موزه متروپولیتن آمریکا بوده این کتاب را از دوروچیلد می‌خرد و در همان سال یا سال‌های بعد از ولش که سرپرست موزه هنری ساک بود، می‌خواهد که با همکاران خود مطالعه‌ای تفصیلی درباره‌ این کتاب نگارگران، تکنیک و غیره انجام دهند.»

حبیبی با اشاره به این‌که ولش پس از مدتی طولانی این کار را به پایان می‌رساند و در سال‌های بعد کتاب در 800 نسخه و به سبک مخصوص در دو جلد چاپ و منتشر می‌شود، اظهار کرد: «در سال‌های 1970 هوتن 78 مجلس کتاب را به موزه متروپولیتن هدیه می‌کند و یا می‌فروشد و بعد با سفارت ایران تماس می‌گیرد و کتاب را معرفی می‌کند و می‌نویسد که حاضر است این کتاب را بفروشد تا به میهن اصلی‌اش بازگردد. مکاتباتی در طی این چند سال شروع می‌شود و در نهایت هنگامی که شاه ایران به آمریکا می‌رود، هوتن به وی می‌گوید که چون گرفتاری‌های مالیاتی دارد، ناگزیر است این کتاب را بفروشد و اگر ایران کتاب را نخرد، وی ناگزیر آن را اوراق می‌کند و مجالس نگارگری آن را به علاقه‌مندان می‌فروشد.»

او افزود:« چند مکاتبه و رفت‌وآمد پس از آن صورت می‌گیرد و پس از آن از دربار به نخست‌وزیری می‌گویند که کتاب گران است و چنین پولی برای خرید آن موجود نیست. به هرحال پس از این پاسخ هوتن تهدید خود را عملی می‌کند و 78 مجلس که قبلا فروخته می‌شود، تعدادی که شاید به هفت مجلس برسد، نیز شخص ولش می‌خرد. یک مجلس از شاهنامه هم گفته می‌شود که موزه رضا عباسی خریداری کرده که من آن را ندیده‌ام، دو مجلس دیگر را هم صدرالدین آقاخان که فوت کرده است خریده و یک مجلس به تخت‌ نشستن کیومرث توسط صدرالدین به مناسبت آن‌که رییس کمیساریای پناهندگان بود و برای کار پناهندگان افغانی به ایران آمده بود، خریداری شد و از بقیه مجالس منهای 118 مجلس که فعلا در اختیار ایران است، خبر ندارم.»

دکتر حبیبی با اشاره به این‌که چند سال پس از پیروزی انقلاب خانواده هوتن با میراث فرهنگی تماس گرفته بودند که حاضرند مابقی کتاب را بفروشند و قیمتی را پیشنهاد کرده بودند، اظهار کرد: «در آن زمان ایران در حال جنگ بود و مشکلات ارزی و نیز مسائل دیگر باعث شد تا خرید کتاب دیگر ممکن نباشد. بعدها مجددا تماس گرفتند و این‌بار علاوه بر قیمت، معاوضه کتاب را با چند تابلو پیشنهاد کردند که موضوع در شورای عالی انقلاب فرهنگی مورد بررسی قرار گرفت و شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تنها یک تابلو را که با آرمان‌ها و اعتقادات ما برای هیچ‌کس قابل ارائه نبود، پیشنهاد داد تا برای معاوضه انتخاب شود و در نتیجه کارگروه تصمیم گرفت که مابقی شاهنامه با این تابلو معاوضه شود.»

رییس بنیاد ایران‌شناسی با اشاره به این‌که این مطلب به اطلاع طرف مقابل رسید و مدت طولانی گذشت تا معاوضه‌ یک تابلو قبول شد، گفت: «در ادامه کارشناس طرف مقابل تابلو را تأیید کرد و ایران نیز باید شاهنامه را می‌دید و سرانجام وین اتریش که در آن زمان روابط خوبی با ایران داشت، برای معاوضه تابلو و کتاب شاهنامه طهماسب پیشنهاد شد که مورد قبول طرف مقابل قرار گرفت.»

او ادامه داد: «از کارشناسان ایرانی، دکتر اکبر تجویدی و دکتر شهریار عدل بودند که تحت نظر آقای معیری، سفیر ایران در پاریس، باید شاهنامه و مجالس آن را می‌دیدند و تأیید می‌کردند و به دلیل این‌که دکتر تجویدی قادر به خروج از پاریس نبود، طرف مقابل موافقت کرد که کار کارشناسی در فرودگاه پاریس انجام یابد و فرودگاه اورلی یک اتاق محفوظ را برای 24 ساعت در اختیار سفارت ایران قرار داد و تمام قسمت‌های شاهنامه تهماسب مورد بازدید قرار گرفت و پس از تأیید همان‌ روز به مقصد وین - اتریش حرکت کرد.»

حبیبی سپس گفت: «در اتریش سفارت ایران، وزارت خارجه‌ اتریش و پلیس اتریش را در جریان گذاشته بود و رییس پلیس اتریش قول همه‌گونه همکاری داده بود تا نیم‌ ساعت قبل از فرود هواپیما، تدابیر امنیتی مناسبی در فرودگاه با آرایش پلیس فراهم شود. از طرف ایران نیز هواپیمای دولت آماده شد و به دلیل این‌که تابلو داخل هواپیما نمی‌رفت، آن را در انبار جا دادند و آقای دانیالی و آقای حجت به همراه تابلو به اتریش رفتند و در محل تعیین‌شده فرود آمدند.»

او با اشاره به این‌که صندوق‌های شاهنامه با یک وانت به هواپیمای ایران نزدیک شد و صندوق‌ها به داخل هواپیما برده شد، اظهار کرد: «صندوق‌ها باز شد و با صورت مجلس مطابقت داده شد و آقای حجت از هواپیما پیاده شد، تابلو را به داخل وانت برد و کارشناسان هنگامی که از صحت تابلو مطمئن شدند، تابلو را تحویل گرفتند. اسم این تابلو، «زن سوم »بود. وانت آن‌ها حرکت کرد و در هواپیما نیز بسته شد. قرار بر این بود وقتی هواپیما کاملا در آسمان قرار می‌گیرد، سفیر ما در وین به اینجانب تلفن کند که در ساعت هشت بعدازظهر پنج‌شنبه تلفن کرد و خیال من راحت شد. روز شنبه، صندوق‌ها تحویل اینجانب شد و روز یکشنبه آن‌ها را به موزه هنرهای معاصر که تابلو معاوضه‌شده در آن‌جا بود، تحویل دادم.

 /6262


تابلوی فردوسی و نماهایی از شاهنامه در موزه استاد بهزاد


تابلوی فردوسی و نماهایی از شاهنامه در موزه استاد بهزاد

ابلو فردوسی و نماهای مصور از شاهنامه یکی از تابلو های ارزشمند موزه بهزاد بوده که در گالری چهارم این موزه نصب شده است . این تابلو با ابعاد 50* 5/96 می باشد و مدت زمان ساخت آن از تاریخ 21/1/40 لغایت  15/10/1341  بوده است .

 در این اثر فردوسی در مرکزیت تابلو قرار گرفته است و چنانچه روبرو تابلو ایستاده این اثر را به جهت دیداری به دو قسمت مساوی تقسیم کنید، شاهد آن خواهید بود که در بخش فوقانی تابلو ،بالای سر فردوسی ، سیمرغ نوزادی که زال سفید مو نام گرفت (فرزند سام نریمان و از تبار جمشید) را در منقار گرفته است. کنار آن در سمت راست تابلو ازدواج زال و رودابه را ملاحظه می کنید . از این ازدواج فرزندی به نام رستم (به معنی دلیر) که پر آوازه ترین پهلوان ایرانی  شاهنامه می باشد بوجود آمد که سر انجام به دست شغاذ برادر ناتنی اش کشته  شد.

 اولین داستان شاهنامه نیز با داستان ضحاک شروع می شود که شما در سمت چپ تابلو ، ضحاک را می بینید که در پشت آن اهرمنی تصویر شده که بر شانه ضحاک بوسه زده و از جای بوسه های وی بر  دوش ضحاک ، دو مار بیرون آمده است .

ضحاک پسر مرداس بود و با شکست جمشید، هزار سال با ظلم وستم حکومت کرد و بلاخره با قیام فریدون و کاوه آهنگر با نماد پرجم کاویانی  از تخت ظلم خود به پایین کشیده شد. بر همین اساس ، استاد حسین بهزاد در این تابلو در پشت ضحاک ، اهرمن و پشت اهرمن پادشاه جمشید و همراهانش را به تصویر درآورده . کمی پایین تر رویاروییه ضحاک و کاوه آهنگر را در حالی که کاوه آهنگر پرچم به دست ،به همراه یارانش می باشد ، نشان داده شده است. پایین این تصویر ، جنگ رستم و دیو سفید دیده می شود و پس از آن اسفندیار رویین تن را می بینیم که درگیر تیری است که توسط رستم(سمت راست تابلو در حال پرت نمودن تیر به تصویر گشیده شده است ) در چشمانش نشسته است.

در مرحله پایین تر و سمت چپ تابلو ، برخی از مراحل هفت خوان اسفندیار، یعنی عبور از بیابان و نبردش با شیر و غلبه از بر آن و نبردش با شیاطین که در کنار فردوسی کشیده شده اند، به تصویر درآمده. در پایین ترین بخش تصاویر داستانی هم ،شیر کشته شده توسط رستم نشان داده شده است.

 در بالای سر فردوسی ، تیر خوردن گرد آفرین، زن جنگجوی ایرانی توسط سهراب دیده می شود.

در سمت راست تابلو از بالا نبرد سیاوش نشان داده شده. در پایین این تصویر مرگ سهراب به دست رستم به تصویر درآمده است. بالاخره فرامرز پسر رستم که همه جا با پدر بوده نشان داده شده است.  در این تابلو ادوات جنگی و داستانهای نوشته شده بر برگهای کاغذ که گرد فردوسی بر زمین پراکنده شده است در پایین تابلو و شخصیتهای تابلو در بالا دیده می شود.

در این تابلو که نمونه کوچکی از شاهکار های هنری حسین بهزاد است، در بالای صفحه 45 صورت ، 2 شیر ،1 سیمرغ ، 5 اسب  5 عدد مار دیده می شود . و در پایین 1 عدد کلاه پادشاه ، کلاه رستم با دو پر و کلاهی دیگر احتمالا متعلق اسفندیار کشیده شده است . 25 عدد شمشیر ایرانی که با طلایی نشان داده شده است  و 25 عدد شمشیر عربی که  با قلمگیری سفید دیده می شود ، 8 عدد خنجر ، 5 عدد کلاه خود ، 25 برگ کاغذ که 8 عدد برگ نوشته ،4 عدد تیر دان ،7 عدد پر ،14 عدد گرز ، 3 عدد سپر، در این تابلو گشیده شده است

شعر نوشته شده بر کاغذ ها به قرار زیر است:

چنان به که ضحاک خورد روز و شب

به نام فریدون کشودی لب

فریدون سبک بار رفتن  گرفت

که راز هر کس نهفتن گرفت

که پیل سپید سپهبد ز بند رها گشته و امد به مردم گزند

چنین گفت رستم به اسفندیار

که اوردی ان تخم زفتنه به بار

چو تو را جنان دید سرگشته شد

کش بخت بسته شد

 این تابلو یک سال و اندی به طول انجامید.


پهلوانان اندیشمند شاهنامه

ایرج ، سیاوش، بهرام گودرز واسفندیار از ایران و اغریرث برادر افراسیاب و پیران  از توران  تا مرگ بر سر بینش خود می مانند، چنانکه که گویی همیشه چشم انتظار فاجعه بر سر راه آن ایستاده اند.


ایرج یک صلح پرست یا پاسیفیست بی چون و چراست که در امید رسیدن به صلح با پای خود به دوزخ می رود. او با ساده دلی در کویر شور در جستجوی چشمۀ آب شیرین است.

 

سیاوش یک آیین پرست است. او هم اهل صلح است و هم اهل جنگ، به شرط آنکه    هدف ، نگهداشت آیین های مردمی باشد، وگرنه از آن سرباز می زند، چه خطا از سنگر خودی باشد و چه از سنگر بیگانه.



اسفندیار قانون پرست است . او میداند که قانون همیشه به حق نیست، ولی چارۀ قانونِ ناحق قانون شکنی نیست. چون این روش بیشتر جامعه را به هرج و مرج می کشاند. تا به عدالت.


بهرام ِ گودرز نخست به سیاوش نزدیک است، یعنی او از آیین شکنی و رفتار نامردمی ایرانیان در برابر فرود رنج می برد، ولی پس از آنکه همۀ کوشش او برای جلوگیری از فاجعه به جایی نمیرسد و شاهد کشته شدن فرود و مادر او و سوختن دژ میگردد به ایرج نزدیک می شود و از هر چه جنگ و خونریزی است بیزار میگردد و این بیزاری را در واپسین دم زندگی بر زبان میاورد. پس آیا جستجوی تازیانه در واقع تنها بهانه ای برای خودکشی نیست؟ به سخن دیگر ، بهرام که توانایی جلوگیری از فاجعه را ندارد  و می بایست با همۀ کوشش خود تماشاگر بیداد باشد، ناچار وفاداری به آرمان خود را نه در رویارویی با حریف ، بلکه در کشمکش با خویشتنِ خویش میجوید و از زندگی دست میشوید.



رویهمرفته این چهار تن از الگوی پهلوان "بزن بهادر" بیرون میایند و نمونه "پهلوان اندیشمند" را می سازند و این حقیقت در کنار برخی ویژگیهای دیگر کتاب ، در مجموع شاهنامه را از ردیف حماسه های بدوی بیرون میبرند و از آن حماسه ای درام گونه میسازند . این بزرگترین تفاوت بنیادین است میان شاهنامه  و دیگر حماسه های ایرانی و جز ایرانی.


دکتر خالقی مطلق

یادداشت های شاهنامه- بخش دوم و سوم- صفحه 30 - 31



دیوان و تهمورث

طهمورث (...)
چون بر تخت بنشست , دیوان بر مردمان مسلط گشته بودند , او با دیوان حرب کرد و ایشان را از رنج نمودنِ مردم بازداشت و کار بر دیوان تنگ شد و هر جا که از ایشان بگرفتی , همی کشتی و رنج نمودی, تا دیوان به نزدیک او آمدند و گفتند : تا کی ما را به درد خواهی داشتن؟
گفت: تا آن وقت که چوبِ خشک و زِهِ خشک به حدیث آیند و درخت جامهء ملوک بر آرد و باد اندر مشت بگیرم و طعامی خوش بخورم که او را گاو نکشته باشد و آتش نه پخته باشد.
پس ایشان(دیوان) طنبور بساختند , گفتند :اینک چوب و زِه که سخن گوید.
کرم ابریشم را بیاوردند , که تا بر درخت ابریشم تنید و از آن بپختند و بتافتند , گفتند: اینک درخت که جامهء ملوک بار آورد.
و زنبور انگبین نهادند و گفتند : اینک طعام خوش , که بی رنجِ گاو و پختنِ آتش بیامد.
و این کارها سه دیو کردند یکی را هشتم نام بود, و دیگر را اداورا و سیوم را ونتو .
و مرو و قهندز او(طهمورث) بنا نهاد و مرگ او به ایران شهر بود.
________________________________________________
تاریخ گردیزی- تالیف :ابوسعید عبدالحیّ بن ضحاک بن محمود گَردیزی (قرن پنج)
تصحیح عبدالهی حبیبی.
_______________________________________________
برداشت از صفحه سبوی تشنه  

سخنان ایلبر اویتایلی در باره فردوسی و شاهنامه

 فیلم را از اینجا ببینید



برداشت از اینجا:

/www.enyuksek.blogspot.com

ویدئوی زیر بخش کوتاهیست ازسخنان ایلبر اورتایلی ilber ortaylı نویسنده و تاریخ دانان بنام ترکیه و رئیس موزه کاخ توپکاپی که چندی پیش میهمان ویژه برنامه تلویزیونی tarihin arka odasi (حیاط خلوت تاریخ) با اجرای مراد بارداکچی (موسیقیدان و کارشناس برجسته تاریخ) بود.در اثنای برنامه صحبت از ایران و زبان فارسی و تاثیر ادبیات پارسی بر شعر کهن ترکیه به میان آمد و استاد ایلبر اورتایلی با روایت چگونگی نگارش شاهنامه و خواندن ابیاتی از آن با لهجه شیرین ترکی، شیفتگی خود را به فرهنگ و ادب پارسی و بویژه فردوسی بزبان آورد.نکته: شاید بخشی از اطلاعات وی در مورد فردوسی درست نباشد اما هدف از نگارش این مطلب ایراد گرفتن به معلوات این مورخ و نویسنده ترک نیست.هدف تلنگریست دوستانه به پانترک ها که همیشه در مباحث مربوط به ادبیات پارسی و مخصوصا شاهنامه،دوراز منطق و کاملا افراطی و نژادپرستانه برخورد کرده اند.امیدوارم این ویدئو  بتونه تاثیر گذار باشه.چرا که از زبان یک مورخ برجسته ترک بیان شده که خود پانترکها هم خیلی قبولش دارن.(ویدئو بزبان ترکی و با زیر نویس فارسی است)و

زنی "مهربان" در سرای فردوسی

http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/152423

عنوان مقاله: یکی مهربان بودم اندر سرای - فردوسی... و آن زن که بود؟ (6 صفحه)
نویسنده: مزداپور،کتایون


در مقدمه داستان بیژن و منیژه، فردوسی از چگونگی درآوردن این قصه به نظم سخن می‌گوید و از زنی فریاد می‌کند که«در سرای»او بوده است و به تقاضای شاعر، که در دل شب از او می‌خواهد برایش داستانی بگوید، حکایتی را از کتابی کهنه، به زبان«پهلوی» برای او می‌خواند:

بدان سرو بن گفتم ای ماه روی

یکی داستان امشبم بازگوی

که دل گیرد از مهر او فرّ و مهر

بدو اندرون خیره ماند سپهر

مرا گفت آن ماه خورشید چهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

بپیمای می تا یکی داستان

ز دفترت بر خوانم از باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

همه از در مرد فرهنگ و سنگ

بگفتم بیار ای بت خوب چهر

بخوان داستان و بیفزای مهر

همی گفت کز من سخن بشنوی

به شعر آری از دفتر پهلوی

همت گویم و هم پذیرم سپاس

کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس 1

این زن فاضل و سخندان‌که همه خوانندگان داستان دلربای بیژن و منیژه هم سپاسدار اویند، که بوده است؟شیفتگی شاعر بر ظرافت و هنر و مهربانی او را، از گذار توصیف بزم دلگشای می‌توان فهمید:

برفت آن بت مهربانم ز باغ

بیاورد رخشنده شمع و چراغ

می‌آورد و نار و ترنج و بهی

ز دوده یکی جام شاهنشهی

مرا گفت برخیز و دل شاددار

روانرا ز درد و غم آزاددار

جهان چون گذاری همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

گهی می‌گسارید و گه جنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

شب تیره همچون گه روز کرد 2

اما پیوند شاعر با این بانوی هنرشناس و دانا، که دلبسته و مشتاق درآمدن داستان کهن به شعر دری است، پرسش‌انگیز است:لحن فردوسی هنگام یاد کردن از او غریب و غیرعادی است، زیرا در عین حال که«جفت»اوست، چنان از وی نام نمی‌برد که همسر

چیستا » شماره 74 (صفحه 552)

دائمی و کدبانوی خانه او هم باشد:

شبی چون شبه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

نمودم ز هر سو به چشم اهرمن

چو مار سیه باز کرده دهن

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

نه آوای مرغ و نه هرّای دد

زمان زبان بسته از نیک و بد

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان شب دیرباز

بدان تنگی اندر بجستم ز جای

یکی مهربان بودم اندر سرای

خروشیدم و خواستم زو چراغ 3

................

این زن که به عنوان«جفت»در خانه شاعر می‌زیسته است، هم نمی‌تواند فقط کنیزک محبوبی باشد، زیرا اگر چنین می‌بود، به جای تکیه بر«مهربانی»، بیشتر اندوه و تأسف از مرگ یا فروش ناگزیر او مطرح می‌شد، تا دلتنگی و ابراز شیفتگی و سپاس برای وی.به نظر می‌رسد که در اینجا بیشتر باید با زنی که پیوند کوتاه‌مدت و گذرا با شاعر یافته است و بنابر رسم روزگار کهن و عهد ساسانیان-که فاصله آن تا زمان فردوسی بسیار کوتاهتر از عصر وی تا دوران ماست-با او زندگانی می‌کرده است، سروکار داشته باشیم، هرچند که بقایای همین ازدواج موقت باستانی هنوز هم بر جای است.

در جامعه ساسانی، که بی‌گمان سنّت آن تا سه چهار قرن بعد، در زمان فردوسی هم ادامه داشته است، ساخت خانواده و پایگاه زن در آن به اشکال گوناگون و متفاوتی درآمده بوده است:خاندان پدر سالار در نزد مهاجران آریایی و حاکم در گذار تاریخ، تحول و دیگرگونی یافته و ضمن نگهداشتن برخی از خصائص عتیق خود، بسیاری از ویژگی‌های آن تغییر پذیرفته بود 4 .از سوی دیگر، توده‌های عظیم مردم با ساخت خانواده اقوام بومی در این سرزمین می‌زیستند 5 و طبعا پیدایش شکل‌های میانین و بینابین در این نهاد اجتماعی در آن روزگار ناگزیر بود.زنان در دودمان‌های بزرگ و اشرافی در سالاری مرد خود زندگانی می‌کردند:پدر یا شوهر.این گروه از احترام بیشتر برخوردار بودند و زندگانی آنان چندان آرزویی و بهتر بود که در بهشت ارداوبرف، قدیس نامبرداری که شرح معراج او به جهان دیگر و بازدید وی از بهشت و دوزخ-همانند کمدی الهی دانته-شهرت دارد، به ویژه از این زنان یاد شده است:

روان آن زنان بسیار نیک اندیشه، بسیار نیک گفتار و بسیار نیک کردار«رد خدای»را-که شوهر به سالاری دارند-در جامه زرنشان و سیم نشان و گوهر نشان دیدم. پرسیدم که«ایشان کدام روان‌ها هستند؟»

سروش پرهیزگار و ایزد آذر گفتند که«این روان آن زنان است که به گیتی آب را بزرگ داشتند و آتش را بزرگ داشتند و زمین و گیاه و گاو و گوسپند و دیگر همه آفریدگان نیکوی هر مزد را بزرگ داشتند...و خشنودی و یگانگی و ترس آگاهی و فرمانبرداری شوی و سالار خویش را ورزیدند... 6 .

اما خاندان‌های بزرگ و دودمان‌ها نه تنها با مرور زمان«می‌آشفتند» 7 و نابود

چیستا » شماره 74 (صفحه 553)

می‌شدند، بلکه شرایط روزگار پیوسته از شماره کسانی که بخت زیستن در سالاری«سالاران زمانه»را داشتند می‌کاست:در کتاب حقوقی مادیان هزار دادستان، از زنانی که از حیطه «سالاری»مرد خود بیرون می‌آمدند، و بر خود سالار می‌شدند، و یا دخترانی که دست به ازدواج مروسم به«خود رای‌زن»یا«خود سرای‌زن»، می‌زدند و به تنهایی اداره زندگانی و امرار معاش خود را، عهده‌دار می‌گشتند، سخن می‌رود.این زنان هرچه فزونتر به گروه دوم می‌پیوستند، که باید آنان را«خودسالار»نامید.در وندیدا و زند آن، فرگرد 15، بندهای 11 و 13 و 15، از تمایز این دو یاد می‌شود، و گروه اول را در اوستا. ot?ats ?utar و در پهلوی‌ n?adar d?i?ey?ats?a و گروه دوم را در اوستا o?t?atsa . ?utar و در زبان پهلوی‌ n?adar d?in?ey?ais?ana خوانده‌اند. 8 بنابر مفاد همین بند از وندیدا، می‌توان استنباط کرد که زن خود سالار، هرگاه ازدواج می‌کرد، باز به سالاری شوی در می‌آمد و در ردیف زنان«رد خدای»جای می‌گرفت.

بی‌گمان ارجمندی اجتماعی و جایگاه و عزت این‌گونه زنان، با آنانی که در دودمان بزرگ زاده می‌شدند، و در سالاری پدر یا برادر خود به خانه شوهر می‌رفتند، یکسان نبوده است.

همچنانکه زنان خودسالار نیز هریک، به دلیلی، از سالاری مرد بیرون بودند:برخی وارث مقام سالاری در خاندان، و«ستر» 9 و سرپرست دودمان می‌شدند و برخی دیگر از شوهر خود عملا جدا می‌گشتند و اختیار ازدواج مجدّد یا«شوی چکر کردن»به دست می‌آوردند 10 .این مسائل تا روزگار امید پسر اشاو هیشت، یعنی اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجری مورد بحث بوده است 11 .

در میان زنان«خودسالار»جماعتی اصولا از دیرباز پیرو دین زردشتی و اصلا آریایی نبودند و به اصطلاح متون پهلوی، «انیران»به شمار می‌رفتند.اینان که بازتابی از طرز زندگی آنان در افسانه‌های کهن هست و نشان‌هایی از آن در آثار باستانی هم یافت می‌شود، با نوعی زن سروری و زن‌سالاری می‌زیستند که تأثیر خود را در زندگانی اجتماعی مردم در ایران باستان به خوبی بر جای نهاده است.احتمالا یکی از این‌گونه اثرها، وجود ازدواج موقت، در جامعه ساسانی است که مادیان هزار دادستان از آن خبر می‌دهد و صورت رسمی و اعتبار قانونی داشته است 12 .

در رساله پهلوی«خسرو قبادان و رهی»از گروهی زن سخن می‌رود که به نظر می‌رسد به ویژه آنان می‌توانستند برای مدتی معین تن به ازدواج دهند و بنابر قرار قبلی از همسر خود جدا شوند.رهی یا نوجوان از این زنان با عنوان«زن آزاد یا روسپی نیست» یاد می‌کند و بوی گل خیری زرد و سمن زرد را به بوی آنان تشبیه می‌نماید 13 .بی‌گمان اینان از گروه زنان«خودسالار»بوده‌اند و از کنیزکان آزاده شده تا بازماندگان دودمان‌های کهن، احتمال دارد و این رده در آمده باشند.هرگاه زنی که در پایان همین رساله«خسرو قبادان و رهی»، هنگامی که جوان به فرمان خسرو برای گرفتن شیری سبع می‌رود، با وی برخورد می‌کند 14 ، از همین زنان باشد، پاسخ بخردانه و سنجیده‌ای که به

چیستا » شماره 74 (صفحه 554)

تمنای هوس جوان می‌دهد، حاکی از آگاهی و احاطه کامل وی بر عقاید دینی و سنت زمان است و با داوری از روی چنین پاسخ دقیق و درستی باید پذیرفت که این زنان آزاد، از فضل و هنر هم برخوردار بوده‌اند زندگانی دشوار می‌توانسته است آنان را در حدی میان کنیزان چنگ‌سرای و زنان هنرمند اهل علم و کمال و کارگران قرار دهد.

اگر یکی از بازماندگان این گروه زنان برای مدتی معین«در سرای»فردوسی به عنوان همسر زیسته و همو داستان بیژن و منیژه را از کتابی باستانی برای شاعر خوانده باشد، بی‌گمان از فرهنگ و تربیت درخشانی هم بهره داشته است، که زنان در ایران قدیم می‌توانسته‌اند از آن برخوردار شوند:از هفت خواهر ارداویراف خبر داریم که هر هفت، کتاب‌های دین را از برداشتند و«یشت کرده بودند» 15 .

اینان همراه با«دستوران دین»، هفت شبانروز بر بالین ارداویراف، «اوستا و زند» می‌خواندند.و گاهان می‌سرودند 16 .از بر بودن اوستا و زند ملازم با برگزاری آیین «یشت کردن»بوده است و هر بهدین که مراسم«یشت»یا«یشت‌نوزادی»را می‌گذرانید، به ناچار می‌بایست بخش معتنابهی از یسنا را بیاموزد و بتواند گاهان را از بربخواند.چون یشت کردن بر هر زن و مرد فریضه بود، به ناچار زنان هم می‌بایست خواندن اوستا را یاد بگیرند و با کتاب آموخته و آشنا گردند، جز آن‌که پس از پانزده سالگی، رجحان را داشت که به جای آموختن«واژه»، به پرورش فرزند بپردازند 17 .

با آن‌که سنت ثبت حوادث زندگانی شخصی و خصائص فردی هرگز در ایران نبوده است و به ویژه درباره زنان سخنی را نوشته‌اند، مادیان هزار دادستان از زنانی یاد می‌کند که با قانون و ثبت احکام قانونی آشنایی نزدیک داشته‌اند.«و هزار»نقل می‌کند که «آدر برزگر»گفت که در پاسخ به اعتراض و پرسش زنی در ماندم«...و من بایستادم و پاسخ گفتن ندانستم.و پس یکی گفت که(ای)استاد، میندیش و او را گستاخانه پاسخ کن که ندانم!(چه)از آن(جا)که اندرز بد مغان رأی داد و در پیش(از این)نوشته شده است، پیدا(است).»پاسخ این پرسش دشوار را در صفحه 59، سطرهای یک تا ده از دستنویس همین کتاب می‌توانیم بیابیم 18 و این دلیلی است برای وجود آثار غنی مکتوب در زمینه‌های گوناگون، و از آن جمله قانون و حقوق در ایران باستان و همچنین امکان زنان برای بهره گرفتن و سهم داشتن از این فرهنگ درخشان و از یاد رفته.

زنی، پرورش یافته در چنین فرهنگی غنی، می‌توانسته است، نه تنها داستان بیژن و منیژه را از کتابی کهن و به زبانی که شاعر، آن را«پهلوی»می‌خواند، برای او باز گفته باشد، بلکه احتمالا دستیاری، در سرودن بخش‌های دیگر شاهنامه هم بوده است.ما نمی‌دانیم که فردوسی خود آیا خط پهلوی را خوانده است یا نه.هرگاه پاسخ منفی باشد، می‌توان پذیرفت که چنین بانویی، شاعر را در برگردان قطعاتی مانند اندرزنامه‌ها به شعر دری، که احتمالا از اصل پهلوی ترجمه شده، یاری کرده است.به لطف وجود همو و یاد شیرین فردوسی از قصه‌خوانی دلنشین اوست، که می‌توان داستان بیژن و منیژه را به مثابه سنجه و معیاری، به کار گرفت، تا مگر به یاری آن، نمایی از چگونگی تأثیر منابع پهلوی در

چیستا » شماره 74 (صفحه 555)

شعر شاهنامه پدیدار گردد.زیرا خوشبختانه قطعه کوتاهی ب زبان پهلوی در دست است که احتمالا آن را باید روایتی دیگر از درود و شادباشی دانست که رستم در این داستان خطاب به کیخسرو می‌گوید و بازتاب عناصر قدیمی و«کهنیک» 19 زبانی آن را در فارسی می‌توان دید 20 .

واقعیت هرچه باشد، آن بانوی داننده و چنگ‌سرای که«در سرای»فردوسی می‌زیسته و شوق و دلبستگی وافر داشته است، که داستان کهن به شعر دری سروده شود و جاویدان گردد، چندان محبوب و منظور شاعر بوده است که نقش دلپذیری در داستانسرایی وی داشته باشد.هرچند مشکل می‌توان پذیرفت که وی انگیزه نخستین را در سرودن شاهنامه، به وجود آورده باشد 21 ، باز باید گفت که دانش و سخن‌شناسی و هنر دوستی این زن ناشناخته، دری روشن به جهانی از تفکران کهن و اندیشه‌های زرتشتی و باستانی بوده است، که فردوسی از آن، در آفریدن شاهکار بزرگ خویش سود جسته است.شوق شاعر را در حرمت و عشق به وی، در آهنگ کلام رستم می‌توان بازیافت که آرزو می‌کند مهربانی منیژه بر بیژن مدام باشد:«که یزدان ترا زو مبّراد مهر!» 22 .

پانوشتها

(1)-شاهنامه فردوسی(متن انتقادی)، جلد پنجم، تصحیح متن باهتمام رستم علییف، زیر نظر ع.نوشین، مسکو، آکادمی علوم اتحاد شوروی، 1967، صص 8-9

(2)-همان کتاب، ص 7

(3)-همان، صص 6-7

(4)-مقاله«زن در آیین‌زرتشتی»از نگارنده، در کتاب حیات اجتماعی زن در تاریخ ایران(دفتر اول: قبل از اسلام)، دفتر پژوهش‌های فرهنگی(وابسته به مراکز فرهنگی-سینمایی)، تهران، امیرکبیر، 1369، صص 71-94

(5)-آثار این ساخت خانواده را در عیلام می‌توان دید و نشان‌های آن فی المثل در افسانه‌ها نیز پراکنده، است.نگاه کنید به:

جورج کامرون، ایران در سپیده دم تاریخ، ترجمه حسن انوشه، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365، ص 18، مقاله«نشان‌های زن-سروری در چند ازدواج داستانی شاهنامه»از نگارنده، فرهنگ و زندگی، شماره 19-20(پاییز و زمستان 1354)

(6)-مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران(پاره نخست)، تهران، توس، 1362، صص 258-259 (ترجمه زبر نوشته با آن اندکی تفاوت دارد).

.asA psamaJ.K.D(txeT ivalhaP lanigirO ehT)hemaN fariV adrA 21-20 .pp.1902.yabmaB «ترس آگاهی»به معنای احترام و نیز رعایت قواعد و قوانین رفتار در برابر«سالار»است.

(7)-مثلا:«...به زمان است که خانمان برافکنده شود...»(پژوهشی در اساطیر ایران، ص 5)، و نیز: «...اما اینک دودمان(ما)آشفته گشت و نزار و پناه بشد...»(متن‌های پهلوی، گردآورده دستور جاماسب جی منوچهر جی جاماسب اسانا، بنیاد فرهنگ ایران، شماره 112، ص 28، سطرهای 12-13:«خسرو قبادان و رهی»، بند 17).

چیستا » شماره 74 (صفحه 556)

(8)-«زن در آیین زرتشتی»، صص 80-81 و 88-89 و 91

(9)-«ستری»نهاد اجتماعی فراموش شده‌ای است و«ستر»در لغت به معنای«سرپرست و متوّلی»است و اصطلاحا به وارث و سرپرست خاندان، که شاید«سالار دودمان»هم نباشد، اطلاق می‌شده است.نگاه کنید که به مقاله«زن در آیین‌زرتشتی»، ص 72-81 و 92-94

(10)-همان نوشته، صص 88-89(مادیان هزار دادستان، ص 3، سطر 15 تا ص 4، سطر 1، و ص 3، سطرهای 10 و 11.نگاه کنید به یادداشت شماره 12)

(11)-برای نمونه‌هایی از پرسش‌ها و پاسخ‌های کتاب روایت امید اشاوهیشتان در این باره، نگاه کنید به مقاله«زن در آیین‌زرتشتی»

(12)- 252.pp,1978 ,navrE,kinbeduS jiksdinasaS, nainahkireP tihanA (2.L,88.p-17.L,87.p.3-2.L.87.p)255

(13)-«زن در زرتشتی»، ص 103

(14)-همانجا

(15)-پژوهشی در اساطیر ایران، ص 252(ارداویرافنامه، فصل 2، بند 2)

(16)-همان کتاب، صص 252-253

(17)-روایت پهلوی(متنی به زبان فارسی میانه)، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، ص 23، شایست ناشایست(متنی به فارسی میانه)، آوانویسی و ترجمه از نگارنده، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1369، صص 194-197، ارداویرافنامه، متن پهلوی، ص 14، سطرهای 6 و 7 و ص 15 و س 1

(18)-«زن در آیین زرتشتی»، ص 105، مادیان هزار دادستان، ص 57، سطرهای 2-12 و ص 59 و سطرهای 1 تا 10(نگاه کنید به یادداشت 12)

(19)- ciahcra

(20)-نگارنده در این باره در مقاله‌ای به نام«نشان‌هایی از مآخذ مکتوب در شاهنامه»(زیر چاپ در مجله فرهنگ)به بحث پرداخته است.

(21)-شادروان حافظ محمود خان شیرانی، از دانشمندان شبه قاره هند و پاکستان، داستان بیژن و منیژه را نخستین بخش از شاهنامه می‌داند، که به نظم درآمده است و همین حادثه‌ای را که در مقدمه آن وصف می‌شود، علت و گام آغازین در راه داستانسرایی فردوسی می‌شمارد.نگاه کنید به مقاله«علل تنظیم شاهنامه فردوسی»، از حافظ محمود خان شیرانی، ترجمه سید یونس جعفری، (بنیاد شاهنامه فردوسی)، شماره 2(آبان 1354)، نیز مقاله«نشان‌هایی از مأخذ مکتوب در شاهنامه»

(22)-شاهنامه فردوسی، ص 69

پایان مقاله