در شاهنامه از همه آنچه که بعدها خمیرمایه فکر خیامی و عرفانی را در ادبیات فارسی تشکیل می دهد، نمونه هایی می یابیم. در اینجا به پنج مورد اصلی اشاره می شود:
1- حیرت در کار جهان و ندانستن راز او:
در شاهنامه بارها به این فکر اشاره شده است:
چنین است و رازش نیاید پدید نیابی به خیره، چه جویی کلید؟
و نیز:
تو راز جهان تا توانی مجوی
یا:
هنرجوی و راز جهان را مجوی
یا:
پژوهش مکن، گرد رازش مگرد
فردوسی نیز مانند خیام، درست نمی داند که عاقبت کار چه خواهد بود:
زباد آمدی، رفت خواهی به گرد چه دانی که با تو چه خواهند کرد؟
2- بی وفایی و بی سر و پایی زمان:
از آن گنج آباد و این خواسته وزین تازی اسبان آراسته
وزین ریدکان سپهد پرست وزین باغ و این خسروانی نشست
وزین چهره و سرو بالای ما وزین تاج و زین دانش و رای ما
به ناکام باید به دشمن سپرد همه رنج را باد باید شمرد
یکی تنگ صندوق از آن بهر ماست درختی که تریاک او زهر ماست
فردوسی چنان سخن می گوید که گویی دنیا هوشیار است و می توان او را سرزنش کرد. او را بدخواه می خواند: «زمانه به زهر آب داده است چنگ» و کار او را بردن و آوردن می داند: «یکی را برد دیگر آرد دوان» و او را ملامت می کند که سر و پایش معلوم نیست:
چپ و راست هر سو بتابم همی سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند، نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش
دگر جز به نیکی زمین نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد
و در این تبعیض و ظلم، هیچ کس حکمت کارهای او را نمی داند:
یکی را همی تاج شاهی دهد یکی را به دریا به ماهی دهد
یکی را برهنه سر و پای و سفت نه آرام و خورد و نه جای نهفت
یکی را دهد نوش از شهد و شیر بپوشد به دیبا و خز و حریر
و سرانجام، هم این عزت و هم این ذلت بی دلیل را بیهوده می بیند:
سرانجام هر دو به خاک اندرند
فردوسی در برابر پرده راز متوقف می شود، نمی داند که چرا چنین است:
چنین بود تا بود این تازه نیست گزاف زمانه بر اندازه نیست
یکی را بر آرد به چرخ بلند یکی را کند زار و خوار و نژند
نه پیوند با آن نه با اینش کین که دانست راز جهان آفرین؟
3- همه راه ها به مرگ ختم می شود:
زمین گر گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویش
کنارش پر از تاجداران بود برش پر زخون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش پر از خوب رخ چاک پیراهنش
چه آنان که در گمنامی بودند و چه آنان که در ناموری، همه رفتند:
کجا آن که بر کوه بودش کنام بریده ز آرام و از کام و نام
کجا آن که سودی سرش را به ابر کجا آن که بودی شکارش هژبر
همه خاک دارند بالین و خشت خنک آن که جز تخم نیکی نکشت
4- بهره گرفتن از عمر:
اکنون که دنیا چنین است، چه باید کرد؟ باید خوش زیست و از زندگی نصیب گرفت. چون می رویم و دیگر بر نمی گردیم و حتی نمی دانیم که در دنیای دیگر بر سر ما چه خواهد آمد. تنها راه آن است که نقد، یعنی وقت موجود را قدر بدانیم. خوش بودن و از زندگی بهره گرفتن به دو صورت منفی و مثبت حصول می یابد. یکی غم را از دل خود بردن، فراموش کردن و دیگراز مواهب زندگی نصیب گرفتن، از زیبایی هاو خوبی ها، از روی خوش، هوای خوش و منظره خوش. بنابراین شراب در نظر پهلوانان شاهنامه ماده شفابخش شناخته شده است:
که روز فراز است و روزی نشیب گهی شاد داد گهی با نهیب
همان به که با جام گیتی فروز همی بگذرانیم روزی به روز
5- جبر:
در شاهنامه اشاره های مکرر به ناتوانی بشر در برابر اراده آسمان دیده می شود، هیچ عملی بدون مداخله تقدیر صورت نمی گیرد:
هزبر جهان سوز و نر اژدها ز دام قضا هم نیابد رها
نبشته به سر بر دگرگونه بود ز فرما نکاهد، نه هرگز فزود
بخواهد بدن بی گمان بودنی نکاهد به پرهیز افزودنی
ماجراهایی که در شاهنامه می گذرند، همگی اثر پنجه تقدیر بر خود دارند، مانند داستان های ایرج، سهراب، سیاوش ، فرود، اسفندیار و غیره. بشر تلاش می کند، لیکن از تغییر دادن مسیر آن ها ناتوان است.
با این حال فردوسی چون شاعر آگاه است، آدمی را برتر از هر آفریننده ای می گذارد و برتری او را از آن می داند که برخوردار از خرد و پذیرنده دانش است. در جایی که از پیری و بدی روزگار گله می کند، ناگهان بر خود بانگ می زند:
چنین داد پاسخ سپهر بلند که ای پیر گوینده بی گزند
چرا بینی از من همی نیک و بد چنین ناله از دانشی کی سزد؟
تو از من به هر باره ای برتری روان را به دانش همی پروری
خور و خواب و رای و نشستن تو راست به نیک و به بد راه جستن تو راست
برگرفته از کتاب: زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه
نوشته: دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

بر ای خواندن بیشتر در این باره به اینجا بروید
فیلم کوتاهی از این باله را اینجا ببینید

زال در حین شکار مرغان وحشی، برگی از شاهنامه موزه فیتزویلیام در کمبریج
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است
(سعدی - وفات 694 ه.ق - بوستان)
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی
«از فردوسی نامه»
سروده ای از زنده یاد پژمان بختیاری
|
گر آگاهی از دوره باستان |
|
شوی خود بر این گفته هم داستان |
|
که پیوند هر کشور است از زبان |
|
زبان در تن ملک باشد چو جان |
|
زبان است مایه برازندگی |
|
برازندگی میوه زندگی |
|
کرا شد زبان نیاکان ز دست |
|
ز آزادگی دیده بایدش بست |
|
زبان گر برون شد ز هم خانگی |
|
کشد کار خویشان به بیگانگی |
|
زبان است پیوند هم کشوران |
|
درود خدا بر زبان پروران |
|
****** |
||
|
چو تازی زبان گرم بازار شد |
|
زبان نیاکان ما خوار شد |
|
سخن گفتن پور قحطان پدید |
|
شد و پارسی پرده بر رخ کشید |
|
بجنبید از هر کران خامه ها |
|
به تازی زبان کرده شد نامه ها |
|
به فرهنگ و دستور تازی زبان |
|
بسی پارسی مرد شد تر زبان |
|
یک از دیگری داوری خواسته |
|
به کین زبان نیا خاسته |
|
همان صالح بد رگ بد سرشت |
|
که دیوان به گفتار تازی نوشت |
|
نه آتش به گفتار اندیشه زد |
|
که بر ریشه کشوری تیشه زد |
|
چو دانش نشان گشت تازی زبان |
|
سوی نیستی شد به بازی زبان |
|
تبه گشت بخت و سیه گشت هور |
|
بلندی شد از نام ایران به دور |
|
به یک باره از گردش ماه و شید |
|
بریده شد از نام ایران امید |
|
که از یاری اورمزد بزرگ |
|
پدیدار شد رادمردی سترگ |
|
سخن آفرینی که چرخ بلند |
|
ندیده چنو در سخن ارجمند |
|
به ما داد از آن نامه خسروی |
|
روان با سخن گفتن پهلوی |
|
بجنبید دل های دل مردگان |
|
بجوشید خون های افسردگان |
|
ز نو، بی روانان روان یافتند |
|
به تن خون و در سینه جان یافتند |
|
بود روشن این گفت و نتوان نهفت |
|
به ویژه که استاد فرزانه گفت: |
|
"بسی رنج بردم درین سال سی |
|
عجم زنده کردم بدین پارسی" |
|
****** |
||
|
شهنشه ز اورنگ و افسر گذشت |
|
که در آسیا آبش از سر گذشت |
|
سر تاجور بر سر تاج رفت |
|
بر و بوم ایران به تاراج رفت |
|
نه تنها به تاراج پرداختند |
|
که ما را چو اهریمنان ساختند |
|
ربودند گوهر به یغماگری |
|
نهادند آیین بدگوهری |
|
دروغ و دو رنگی و رشک و ددی |
|
ستمکاری و کین و نابخردی |
|
که این سان بود خوی یغماگران |
|
نیاید نکویی زبدگوهران |
|
"ز بدگوهران بد نباشد عجب |
|
نشاید ستردن سیاهی ز شب" |
|
****** |
||
|
دکانی است شهنامه، آراسته |
|
نهاده در آن گونه گون خواسته |
|
زهرگونه کالا نماید تو را |
|
توانی گرفت آن چه باید تو را |
|
بر آنم که دانای فرخ سرشت |
|
بر این نامه با دست یزدان نوشت |
|
که با مردم این گفت ستوار نیست |
|
کسی را بر این بارگه بار نیست |
|
نبیند دگر باره چرخ کهن |
|
به گیتی چنین پهلوانی سخن |
آگاهی یافتن فریدون از کشته شدن ایرج
فریدون نهاده دو دیده به راه
سپاه و کلاه آرزومندِ شاه
در خواب شب دوشین، من با شعرا گفتم: / کای یکسره معنیتان با لفظ بهم درسی
شاعر ز شما بهتر، شعر آن که نیکوتر؟ / از طایقه تازی وز انجمن فُرسی
آواز برآوردند، یک رویه به من گفتند: / فردسی شهنامه، شهنامه ی فردوسی
(امامی هروی - وفات 667 ه.ق. )
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی
ادامه مطلب ...ای تازه و محکم از تو بنیاد سخن / هرگز نکند چون تو کسی یاد سخن
فردوس مقام بادت ای فردوسی / انصاف که نیک داده ای داد سخن
(منسوب به ظهیر فاریابی - وفات 598 ه.ق. نقل از مجمل فصیحی خوافی)
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی
استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آتاتورک ترکیه از انتشار ترجمه کامل شاهنامه فردوسی در ترکیه خبر داد.
دکتر نعمت الله یلدیریم با اعلام این خبر به خبرنگار مهر گفت: حدود 20 هزار بیت شاهنامه را استاد مانجاتی لوگال به زبان ترکی استانبولی ترجمه کرده بود که در سال 1905در ترکیه منتشر شد،. این کتاب اولین ترجمه شاهنامه به زبان ترکی است اما تا کنون ترجمه کاملی از این اثر بزرگ ایرانی وجود ندارد، بنابراین تصمیم گرفتم باقیمانده ابیات شاهنامه را ترجمه کنم و به همراه 20 هزار بیت استاد لوگال منتشر کنم.
وی افزود: در مرحله اول 5هزار بیت شاهنامه را ترجمه کردم که به همراه ترجمه شاهنامه لوگال در قالب یک کتاب منتشر شد و هم اکنون نیز مشغول ترجمه 30 هزار بیت باقیمانده هستم که پس از اتمام کار به عنوان جلد دوم شاهنامه منتشر خواهد شد.
یلدیریم تصریح کرد: نجاتی لوگال استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آتاتورک بود که در سال 1964 فوت شد. من جلد اول شاهنامه را که اغلب آن ترجمههای لوگال بود با نسخه ژولیوس مهلو مصحح فرانسوی مقابله کردم و این جلد توسط یکی از معتبرترین انتشارات ترکیه با عنوان "کابالچی" منتشر شد .
قرار است که جلد دوم شاهنامه را نیز این ناشر روانه بازار کتاب کند.
..
"از پاریس پر باغ و حومه ی غرق گل آن، از نتردام آراسته به پنجره های پر نقش و نگار، از اوتوی، و بالاخره از ایل دوفرانس ما که قلب فرانسه و قبله امید من است، از سراسر زمین من، از همه باغها و گلزارهای آنها و باغ لوکزامبورگ که هر شب پر از بلبلان فراوان می شود، از همه ی اینها در این شامگاه زمستان که با اعجاز شعر تغییر حال یافته و طبع من آن را به صورت بهار در آورده است، همراه بخارهای زمین که با نقش و نگار فراوان پیش روی ماه آسمان (که دلم می خواهد آن را ماهی ایرانی بنامم) می لغزند و به سوی بالا می روند. در این شامگاه که از جلوه ی زرناب سخن مجذوب شده، سرود مدح فردوسی به سوی آسمان بر می خیزد."
(پل فور Paul Fort ، قصیده ای به افتخار فردوسی ترجمه ی شجاع الدین شفا - نقل از کتاب ایران در ادبیات جهان)
از نشریه جشنواره توس - 1354 به کوشش ضیاالدین سجادی